|
در سطح شهر بزور که نمی شه زندگی کرد. میشه؟نازلی فرخی دو شنبه23 اردیبهشت 1387 "...همراه شو عزیز ٬ همراه شو عزیز... کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود..!" خسته شدم٬ گوشی های واکمن هم گوشم را درد آورده بود. از گوشم درشان آوردم و در کیفم گذاشتم. بالای سرم پسر جوان خیلی لاغری بلند بلند حرف می زد٬ نه ! تقریبا داد می زد! خطابش به پیرمردی کناری اش بود. همانی که وقتی سوار شد تقریبا بیشتر نشسته ها بلند شدند و من از این حرکت هماهنگ آدم ها تعجب کرده بودم. آخرش هم پیرمرد ننشسته بود. پسر با جدیت با او حرف می زد :
پیرمرد صدای خرناس ماندی از گلویش در آورد.
و باز همان صدا از پیرمرد در آمد.
پسر پیراهن آبی آستین کوتاهی پوشیده بود و ریش مشکی داشت و یک کیف هم دستش بود که دائم تو ی شلوغی جابجایش می کرد و با لحن کشداری حرف می زد٬ کند و آرام و کشدار. پیرمرد تقریبا به حرفهایش گوش نمی داد و فقط دستش را می برد توی موهایش و انگار که دنبال چیزی بگردد آنها را می جورید. صورت بسیار رنگ پریده و ریشهای نامرتب پرپشتی داشت و کت و شلوار مشکی کهنه ای تنش بود. پسر با سماجت ادامه داد:
پیرمرد با صدای خشنی گفت: " بله! باید بشه."
مرد با همان صدای زمختش گفت :" نع...!" و پشتش را به پسر کرد. و باسنش را تکیه کرد به زنی که روی صندلی جلوی من نشسته بود. زن خم شد و چپ چپ نگاه پیرمرد کرد. اما هیچ نگفت و همانطور خم ماند. پسر توی آن تنگی جا بزور صورتش را برد جلوی صورت پیرمرد و ادامه داد:
پیرزنی از صندلی پشت من به پسر تشر زد که آروم تر حرف بزند. پسر باز با زحمت خودش را چرخاند و رو به پیرزن ایستاد و با صدای آرومی گفت:
پیرمرد پرید وسط حرفش :" کمه!"
و باز پیرمرد خرناس کشید که کمه!
و لبخندی زد. هنوز لبخند رو لبش بود که پیرمرد باز غرید: " نخییییر!" پسر آهی کشید. یواشکی نگاهی به پسر کردم و دیدم او هم زیر زیرکی من را می پاید. برام خیلی جالب بود که چطور یکدفعه٬ الان٬ اینجا٬ جلوی چشم من این مکالکه ی جالب اتفاق افتاده؟ که نگاهم افتاد به پین رو کیفم " کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز". سرم را بالا گرفتم و دیدم پسر هنوز دارد من را نگاه می کند. که یکدفعه پیرمرد گفت: " این چقدره؟" پسر با عجله داد زد:" ۲۰۰ تومن!" پیرمرد اسکناس دیگری در آرود و نشانش داد و با پرسید: " این چی؟" و پسر باز داد زد:" ۱۰۰ تومن!" و پیرمرد خرناس کشید. صندلی کنار من خالی شد. پسر دست پیرمرد را گرفت و کمکش کرد که بشیند. پیرمرد یله شد روی من. پسر باز سر صحبت را باز کرد:
پیرمرد زد زیر آواز. صندلی آخر خالی شد. پسر گفت: "صندلی آخر خالی شد! برم بشینم؟" پیرمرد دستش را در هوا تکان داد و پسر رفت. چند دقیقه بعد پیرمرد از همانجا داد زد: "علی رضا! می دونی اینجا کجاست؟" و پسر هم با داد پرسید که نه کجاست؟
پیرمرد آرام کنار من گفت:" رودخونم داشته." و با رضایت دستش را دراز کرد. طوری که باز خورد تو ی سر خانم جلویی. زن باز چشم غره ای رفت و خم شد .اما هیچ نگفت. نزدیک صادقیه که رسیدیم. مرد سقلمه ی محکمی به من زد و پرسید: " جناب رسیدیم آخرش؟" پشت سر هم دوبار گفتم بله. پیرمرد زیر لب زمزمه کرد کگ اینکه زنه!" و دستانش را در هوا تکان داد و علی رضا را صدا کرد. و بعد بلند شد و کورمال کورمال طرف راننده رفت و پول را بهش داد. مینی بوس ایستاد . پسر سریع پرید پائین و دست پیرمرد را گرفت تا کمکش کند بیاید پائین. و دائم می گفت پله! پشت سرشان پیاده شدم.پشت زانو ی شلوار پیرمرد سوخته بود و سفیدی پاهایش توی ذوق می زد. پاهایش را روی زمین می کشید و دستانش را طوری در هوا تکان می داد که انگار توی تاریکی دنبال چیزی می گردد. می شنیدم پسر می گوید:
|