|
20-0 به نفع من!/ نازلی فرخیپنج شنبه16 آذر 1385 طبق معمول اول هر ماه قرار بود، همه خانواده دور هم جمع شوند. من که از این مهمانیها همیشه فراری بودم، اینبار لحظه شماری میکردم، زودتر موعد مهمانی برسد. چون میخواستم آنجا کلی امضاء جمع کنم. اما از شما چه پنهان که فکر میکردم روز سختی را در پیش دارم. چون با شناختی که از خانوادهی پدریام داشتم، میدانستم که تقریباً تمامی عموها و زنعموهایم موافق وضع موجودند و شاید گاهی تقویتش هم بکنند. مهمانی مذکور از راه رسید . اواسط مهمانی بود که من مانند یک شیر زن برگهها را دست گرفتم و یکی یکی دستشان دادم تا بخوانند و امضاء کنند. اول از دخترعمههایم شروع کردم. پیش خودم خیال میکردم که باید با اینها خیلی بحث کنم تا راضی شوند. یادم میآید در یکی از بحثهایی که با آنها داشتم دخترعمه وسطیام گفته بود: "در قرآن نوشته شده زن از دندهی چپه مرده! بنابراین ناقصالعقل است و نباید روی حرفش حساب کرد." اما بر خلاف تصور من خواند و بی هیچ کلامی امضاء کرد و برایمان آرزوی موفقیت کرد. 1-0 به نفع من! دو خواهر دیگر هم را راحت امضاء کردند. 3- 0 شده بودم. نوبت شوهر دخترعمهام رسید. پیش خودم گفتم: "بی خیال اینکه راحت امضاء میکنه." اما انگار اشتباه تصور کرده بودم، آرام آرام میخواند و سر هر کلمهاش از من سوال میکرد. کفرم را در آورده بود. زنش که دورتر ایستاده بود و ما را نگاه میکرد، جلو آمد و به شوهرش تشر زد که: "تو ام امضاء کن دیگه!" و بعد رو کرد به من و گفت: "خیلی روشنفکر بود ها!" شوهر دخترعمه ام را به حال خود گذاشتم و سراغ یکی از عموهایم و همسرش رفتم. وای... از آن مشکلها بودند. بچهتر که بودم یکبار رفتند دادگاه تا طلاق بگیرند. دقیق نمیدانم سر چی. اما یادم میآید عمویم که آمده بود خانه ما پیش مادر و پدرم تا آنها به عنوان بزرگتر فامیل قضاوت کنند، میگفت: "یکدفعه کلی پول در آورده میده به من. میگم از کجا آوردی؟ نمیگه. آخه شما بگید من که شوهرشم، رئیس خانوادهام نباید بدونم این پولا رو از کجا آورده؟ زنی که بیاجازهی شوهرش پول در مییاره زن زندگیه؟" عمویم امضاء کرد. بی دردسر. زنِ عمویم هم امضاء کرد، آنهم بی دردسر. آنقدر متعجب شده بودم که همینطور خیره نگاهشان میکردم. برگه را گرفتم. داشتم دور می شدم که زن عمویم گفت: "نازلی جان! ما که خیلی موافقیم میشه چند تا امضاء کنیم؟!" میخواستم همان جا چند تا نیشگون از خودم بگیرم که ببینم بیدارم یا نه. نوبت زن عموی بعدی بود. حاضر بودم رو سرم شرط ببندم که این یکی دیگه امضاء نمیکند. وقت شام بود و او هم صاحبخانه. داشت شام میکشید. برگه را که دادم و خواستم بخواند، دست از کار کشید و شروع به خواندن کرد. تمام که شد، خودکار خواست تا امضاء کند. نه! این دیگر حقیقت نداشت! بعد از اینکه امضاء کرد رو به شوهرش گفت: "آقای فرخی (شوهرش را این طور خطاب میکرد. آخر 15 سال بزرگتر بود و به خودش اجازه نمیداد بدون آقا خطابش کند!) شما امضاء نمیکنید؟" عمویم که فکر نمیکرد موضوع حیثیتی باشد، مسخره بازیاش گرفته بود که زن چه حقی داره و از این حرفها. ول کن هم نبود زنعمویم هم که دید، نخیر! تمامی ندارد، با لبخندی زورکی گفت: " آقای فرخی مهرمو میزارم اجراها!" بحث بالا گرفت. کم مانده بود دعوا بشود. بابام شوخی شوخی قضیه را ختم کرد. بالاخره عمویم هم امضا کرد. 6-0 به نفع من! اما هنوز شوهر دخترعمهام امضاء نکرده بود. دائم من را صدا میکرد و ایرادات بنیاسرائیلی میگرفت. از آن طرف هم دخترعمهام مدام با نگرانی از من میپرسید که شوهرش امضاء کرد یا نه؟ آخر همهی مردهای فامیل امضاء کرده بودند، جز شوهر او! اما از بخت بد آقا موافق نبود و به نظرش همهی قوانین بینقص بودند. اما باید امضاء میکرد. بالاخره همچنانی که یک چشمش به همسرش بود و یک چشمش به برگه امضاء کرد. 7-0! |