شماره مقاله: 1880

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1880



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

دو مادر در بندم!

محبوبه کرمی

سه شنبه3 اردیبهشت 1387


مدتی است که مادرم در بستر بیماری است ومن شدیدا نگران حال او هستم. هرگز فراموش نمی کنم آن روز را که خدیجه مقدم با من تماس گرفت و چون در جریان بیماری مادرم بود از من جویای احوال او شد و من گفتم فردا بعداز ظهر عمل جراحی دارد. از شنیدن این خبر بسیار متاثر شد ولی مثل همیشه سعی کرد که به من روحیه دهد و گفت اصلا نگران نباش و سعی کن روحیه ات را حفظ کنی حتما فردا به همراه دوستان به بیمارستان می آییم.

آنروز صبح شدیدا مضطرب و نگران حال مادرم بودم و به هیچ چیز دیگری نمی توانستم فکر کنم. ساعت 3 بعداز ظهر مادرم را به اطاق عمل بردند و من در تمام مدت در راهرو بیمارستان انتظار می کشیدم و راه می رفتم.

در زمان انتظار به یاد خانم مقدم افتادم.و به موبایلش زنگ زدم که بگویم مادرم را به اتاق عمل بردند اما خاموش بود. لحظه ای نگران شدم. به خودم گفتم شاید در جلسه ای باشد. زنگ می زدم و بازهم به خودم دلداری می دادم ولی دلهره ونگرانی رهایم نمی کرد.

ساعت6بعداز ظهر، مادرم هنوز در اتاق عمل بود و ما همه نگران. موبایلم زنگ زد اما ارتباط برقرار نشد. شماره یکی از مادران کمپین برگوشی ام نشست. چندبار زنگ زد و بازهم ارتباط بر قرار نشد. بلاخره صدای ضعیفی از آن سو آمد. دوستان کمپینیم جویای حال مادرم بودند. گفتم فعلا در اتاق عمل است. سراغ خانم مقدم را گرفتم . نگرانی در صدایش احساس می شد. با اصرار من، گفت که او را بازداشت کرده اند. مجددا ارتباط قطع شد. به جلوی اتاق عمل رفتم هنوز مادرم را بیرون نیاورده بودند. از یک طرف نگران حال مادرم بودم واز طرف دیگر برای بازداشت شدن خانم مقدم متاثر. به یاد حرف هایش افتادم که چگونه سعی می کرد آرامش را به من بازگرداند وهمیشه می گفت که "نگران نباش فکر کن که ماهم مثل مادرت هستیم واگر بتوانیم کاری انجام دهیم خوشحال می شویم ".

در این لحظات حساس و نگران کننده مادرم در اطاق عمل جراحی بود و مادر کمپینی ام در بازداشت و من نگران و پریشان برای هردو مادرم.

بالاخره لحظات نگران کننده به پایان رسید و مادرم را از اتاق عمل بیرون آوردند. دکتر گفت نمونه برداری کردیم و نتیجه را چند روز دیگر خواهیم گفت. با برادرم به خانه برگشتیم جای خالی مادرم در خانه مرا آزار می داد. او که همیشه یار و یاورمن ومشوق اصلی در در کمپین بوده است آن روز در خانه نبود و من چقدر سنگین از غم بودم.

به خدیجه مقدم فکر کردم. او هم در آن ساعت در خانه نبود. همسر مهربانش چگونه جای خالی او را در تحمل می کرد. حتما او هم مانند خانم مقدم معتقد است باید با مشکلات جنگید وهیچ وقت نباید اجازه داد که نا امیدی بر ما مسلط شود...
صبح ساعت 10با یکی از مادران تماس گرفتم و گفتم چون پدر در خانه تنهاست من روزها در خانه هستم و بعداز ظهر ها به بیمارستان می روم. چه کمکی می توانم بکنم. گفت اسامی افرادی که بیانیه را امضاء کرده اند را جمع آوری بکن. تا ساعت 4بعداز ظهر مشغول جمع آوری اسامی شدم. دو مادرم در بند بودند، یکی در بند بیماری و دیگری در بند وزرا و من تمام تلاشم برای آزادی آن دو بود.

بعداز ظهر به بیمارستان رفتم. مانند هر روزی که می رفتم، برگه های امضایم را هم برداشتم. با توان و قوت بیشتری برای آن که ناامیدی را پس بزنم، مصمم تر به جمع آوری امضا شدم. اقوامی که به ملاقات مادرم آمده بودند به او گفته بودند که یکی از زنان کمپین را بازداشت کرده اند و مادرم جویا شد. گفتم خانم مقدم را بازداشت کرده اند. مادرم سکوت کرد و بعد گفت:"برای به دست آوردن حقوق پایمال شده باید مبارزه کرد. باید هزینه داد. زنان عدالت خواه وصلح جو این هزینه ها را می پردازند و روشنگری می کنند...."

یکی از اعضای خانواده با خنده در میان حرفش دوید :"محبوبه! فکر می کردیم که تو کمپینی هستی اما انگار مادرت از تو پر شور تره ! "

نگاهی به مادرم کردم. راست می گفت. اگر حمایت هاو پشتیبانی های او نبود من کمپینی نشده بودم.

مادرم گفت محبوبه چند وقت است که بخاطر من از همه کارهایش دست کشیده ومن ادامه دادم اشکالی ندارد امیدوارم هر چه زودتر خوب شوی و باهم فعالیت کنیم و مادر گفت حتما این کار را خواهم کرد.

فردای روزی که مادرم را به خانه آوردیم، خدیجه مقدم آزاد شد. مادر گفت حتما به استقبال خانم مقدم برو و سلام مرا هم برسان. گفت به او بگو بیماری و زندان ما را از پا نمی اندازد. به او بگو خدا قوت!

به جلوی زندان اوین رسیدم. هنوز کسی نیامده بود. لحظاتی بعد مادران برگه به دست آمدند تا جلوی زندان هم امضا جمع کنند. و بعد صدای فریادی بود که بلند شد. : خدیج آمد... خودم را در آغوشش جا دادم و پیغام مادر را هم رساندم و او از من خواست که به مادرم زنگ بزنم تا با او صحبت کند...

چقدر تصویرهای این دو مادر بر هم منطبق بود. هردو به من امید می دادند. من چه قوی بودم آن روز!