شماره مقاله: 1866

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1866



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

خدیجه آزاد شد.../ سمیه فرید

جمعه30 فروردین 1387


بچه ها به جز چند نفری نیامده اند. خدیجه قرار است آزاد شود. دست دست می کنیم برویم روبروی زندان یا بمانیم و جلسه مان را برگزار کنیم. بالاخره می مانیم!

دو ساعت بعد و با پایان یک جلسه خوب از هم خداحافظی می کنیم. من، نازلی و یاشار تصمیم می گیریم به یاد خدیجه چند امضا جمع کنیم. از هم جدا می شویم گرچه چشم از هم برنمی داریم. هر سه سراغ زن و شوهران جوان می رویم.واکنش ها مثبت است و اکثرا امضا می کنند به جز چند نفری که معتقدند باید کار فرهنگی کرد!!! کنار دو دختر جوان روی صندلی رو به پیاده رو می نشینم. هر دو برگه را می خوانند. وقتی خودکار در می آورند که امضا کنند ناخودآگاه برگه را از دستشان می گیرم و قسمت بیانیه را به زیر تا می کنم با این فکر که اینجوری امضا کردن راحت تر است. دختر در حال امضای بیانیه جمله ای حواله فضای روبرو می کند: چطوری سرکار؟؟ سرم را که برمی گردانم کلمه پلیس را پشت سه سبز پوش موتور سوار می بینم که از ما دور می شوند. آب دهانم را قورت می دهم و فکر می کنم این بار هم شانس با من بود. نازلی از توی چمن ها صدایم می کند. تصمیم می گیریم برویم...

از هم که جدا می شویم سوار اتوبوس می شوم. هنوز دارم به برگه ها، به خدیجه و به نرفتنم فکر می کنم. برگه ها را از کیفم در می آورم. به دختری که روی صندلی روبه رویم نشسته و پشت سریش می دهم. هر دو جوانند با صورت هایی خسته ومقنعه و مانتویی ساده. انگار از دانشگاه برمی گردند. دختر که می خواند، زن کنار دستی اش مرتب سرک می کشد روی برگه. دست آخر برگه ای هم به او می دهم. شبیه معلم ها یا کارمندان دبیرخانه است با مانتو و مقنعه ای که ظاهرا برایش خیلی مهم نیست مرتب باشد. برگه را پس می زند و و می گوید: نمی خواهم. من قبول ندارم. دو دختر جوان برگه را امضا می کنند و برمی گردانند. می گویم: حداقل این است که اول بخوانی بعد بگویی قبول ندارم. زن هایی که ایستاده اند سر تکان می دهند. دختر روی صندلی پشتی حرص می خورد و این از نگاه نگرانش پیداست. به هم لبخند می زنیم. زن شروع می کند به خواندن برگه...

اتوبوس در ایستگاه جمهوری می ایستد و زنان چادری با خرید هایشان آهسته و پر سر و صدا سوار می شوند. با یک دست چادرشان را نگه داشته اند و با یک دست وسائل و میله اتوبوس را. زن بحث را شروع می کند. عصبانیم. یک لحظه احساس می کنم صدایم دارد بالا می رود که زن شروع می کند به دفاع از چند همسری و کلیشه رایج سرپرستی از زنان بیوه!!! و من سکوت می کنم. حرف هایش که تمام می شود، زن محجبه ای که بالای سرش و کنار من ایستاده رو به او می گوید: خانم شما چقدر خوبید!!! با تعجب می گویم: خوب؟؟؟ جمله اش را اصلاح می کند:" منظورم این است که چه تحملی دارید. من اصلا نمی تونم بپذیرم. "

زن هایی که تازه سوار شده اند کنجکاوانه می خواهند بدانند چه خبر است. بیانیه را با صدای بلند توضیح می دهم. بیانیه دست به دست می شود. زنی که معلم دبستانی در جنوب شهر است از من می خواهد به مدرسه اشان بروم و از معلمان آنجا هم امضا بگیرم. زن میان سالی با روسری و چادر مشکی ای که به سختی روی سرش نگه داشته، بیانیه را می گیرد، می خواند و می گوید: اسمم را بنویس تا من امضا کنم. امضا که می کند دلش نمی آید برگه را پس بدهد. می گوید یکی از این ها به من بده و شروع می کند به درد دل کردن... میدان شاپور زندگی می کند و با چشمان پر اشک از چند همسری شوهرش می گوید...

باید پیاده شوم. برگه ها پر شده اند. به سرعت از لابه لای زن هایی که تند تند برایمان آرزوی موفقیت می کنند رد می شوم و از اتوبوس پیاده. تلفنم زنگ می خورد. هیچ وقت صدای پروین را اینقدر شاد نشنیده ام: خدیجه آزاد شد...