|
پس کی امضاء جمع می کنی؟/ ناهید جعفریدو شنبه26 فروردین 1387 روز ، صبح ،خانه تند تند کار می کنم؛ هم زمان پیازداغ می کنم، ظرف میشورم، آب می ریزم توی سماور که نسوزه، نون خورده های روی میز صبحانه رو جمع میکنم، یه چای می ریزم تا سرد بشه، هنوز کانکتم که ایمیلامو چک کنم، تلفن راجواب میدم. مامانم اونور خط گلگی میکنه: "خیلی تنهام، بابات مریضه باید بهش برسم، مهمون میاد باید پذیرایی کنم، خودم زانوهام درد میکنه، خیلی دست تنهام". بهش قول میدم که حتما در اولین فرصت میرم پیششون. پریروز، ظهر، فروشگاه سر ظهر که تو یکی از فروشگاه های زنجیره ای بودم چند تا از فروشنده های زن دور هم جمع شده بودن و حرف میزدن. نزدیک شدم و گفتم: ببخشید حرفتونو قطع می کنم: (حین اینکه بیانیه فرم امضاء رو از تو کیفم در آوردم ) شما راجع به کمپین یک میلیون امضاء چیزی شنیدید؟ یکیشون گرفت که بخونه و من شروع کردم راجع به قوانین تبعیض آمیز حرف زدن. اونکه می خوند گفت: "من تا حالا نمی دونستم سن کیفری دخترا اینقدر کمه میشه بیشتر توضیح بدین"؟ توضیح دادم و حرفای زیادی رد و بدل شد مثل اینکه: " پدر می تونه دخترشو تو سن پایین شوهر بده یا بفروشه"، " پدر اگه دخترشو بکشه قصاص نمیشه چون ولی دمه"، "تعدد زوجات خیلی از خانواده ها رو از هم می پاشه" و ماده 23 لایحه قانون حمایت از خانواده چی میگه و حق حضانت بچه کافی نیست و ولایتش مهمه، دیه و ارث و شهادت ما نصف مرداس، قتل های ناموسی و ...همشون امضاء کردن و قول گرفتن براشون دفترچه ببرم. روز ، خانه صدای جارو برقی نمیزاره صدای تلفنو بشنوم، جارو که تموم میشه دوباره تلفن داره خودشو میکشه، گوشی رو بر میدارم "الو، الو خانم جعفری من آقای ... هستم باید یه سری تشریف بیارید اینجا. میگم خبر جدیدی شده؟ میگه خبر جدید که نه. ما نتونستیم این آقا رو پیدا کنیم شما بیایید یه نامه با پرونده شکایتتون ببرین پیش قاضی. میگم باشه ولی باید اول با وکیلم حرف بزنم. میگه کاری که خودتون میتونین چرا به وکیل بگین و ...به خودم می گم"انگار امروز گاوم زاییده." از 13 اسفند تاحالا که مامورا ریختن و ما هارو دم دادگاه گرفتن، یکی از مامورا هولم داد و لثم خونریزی کرد و دندونام لق شد، ازش شکایت کردم، و حتی عکسشم دادم اما هی منو می برن و می آرن می گن پیداش نکردن ! دیروز، اتوبوس روز کاریمه. از وقتی کمیته مادران کمپین شروع به کار کرد به پیشنهاد خدیجه قرار شد هر کدوم از ما مادرا در روز حداقل یک امضاء بگیریم و در ماه 30 امضاء تحویل بدیم به خاطر همین دو روز توی هفته از اول خط سوار اتوبوس می شم وتا آخر خط امضا جمع می کنم. دوباره سوار می شوم و برمی گردم . دیروز تو اتوبوس یکی از خانوما که فرم امضای کمپینو امضاء کرد گفت: "خانم جان اینا که نمیذارن آدم به حق و حقوق خودش حتی فکر کنه، برای هر کسی هم تو این مملکت یه پرونده درست میکنن. ما خانوادگی پرونده داریم . پرسیدم جریان چیه؟ چه پرونده ای؟ گفت: "خودم معلم بازنشسته هستم و تو جریان اعتراض معلما چند ساعتی بازداشت شدم و پرونده دارم. یه پسر دانشجو دارم که به بهانه اراذل و اوباش دستگیرش کردن و یک ماهی نگهش داشتن و اونم پرونده داره. شوهرم هم که این خونه کلنگی که توش نشستیم رو با یه سازنده ملک شریک شده بود، سازنده کلاهبردار از آب دراومد و خونه ما رو که هنوز حرف ساختنش بود به مردم بدبخت پیش فروش کرد و فرار کرد اونا هم که دستشون از سازنده کوتاه شده بود از صاحب ملک شکایت کردن و شوهرم هم تو شعبه ... پرونده داره. خلاصه اوضاع خانوادگی ما اینقدر قمر در عقربه و همش تو راه دادگاه و دادسرا و کلانتری هستیم که دیگه وقت نداریم به حقوق پایمال شده خودمون فکر کنیم. روز ، خانه ساعت 2 بعد از ظهره، تلفن زنگ میزنه: "خدیج رو گرفتن بردن عشرت آباد میتونی بیایی؟" برای چی؟ چرا؟ اون که از قبل از عید مشغول مریض داری و پرستاری از همسرش بود مگه چی شده؟ "گفتن به خاطر مهمونی و جلسه و ختنه سوران نوه اش و مجلس ختم مادرشوهرش و ... خلاصه دی ماه و بهمن ماه پارسال هر رفت و آمدی که تو خونه شخصی خودش داشته" خرید و جابجایی و ... را می ذارم برای بعد. لباس می پوشم که برم بیرون. حمید میگه کجا؟ می گم میرم دادگاه انقلاب. خدیجه رو گرفتن و دارن میبرن اونجا. میگه پس کی امضاء جمع میکنین شماها که همش دم دادگاه و اوین و وزرا هستین؟ با حرص می گم: اگه تو خونه بیشتر کمکمون کنین بیشتر میتونیم امضاء جمع کنیم. دلم براش می سوزه. همه حرصمو رو سرش خالی کردم و اونو مقصر دونستم در صورتی که خیلی وقتا همراهمه. دوتا قاشق غذا به زور میزارم تو دهنم از داغیش زبونم میسوزه حواسم نیست که باید فوتش کنم تا کمی سرد بشه. هنوز دارم غر میزنم: چرا میخوان این حرکت مدنی رو به یه حرکت زیرزمینی و قهری تبدیل کنن؟ چه سودی میبرن؟ معلومه که از نظر آقایون بهشت زیر پای همه مادرا نیست فقط بعضی هاشون مستحق بهشتن. اونایی که از حق خودشون و بچه هاشون بگذرن، اونایی که کاری نداشته باشن شوهراشون چند تا زن میگیره و سرنوشت بچه هاشونو به خطر میندازه، اونایی که از کتک خوردن زن همسایه ککشون هم نمی گزه، اونایی که تمام ناملایمات زندگیشون رو به گردن خدا و پیغمبر خدا میندازن و به جای هر حرکتی فقط منتظر برکت و لطف الهی هستن که شامل حالشون بشه، که شوهرشون چند تا زن نگیره، که دامادشون اگه زن دوم گرفت دخترشون چند سال تو پله های دادگاه پایین و بالا نره برای طلاق گرفتن، که نصیب پسرشون دختری بشه که مهریه اش کم باشه و کاملا مطیع شوهر باشه، که ارث پدری بین خواهر و برادرها مساوی تقسیم بشه، که بعد از شوهرشون یک هشتم ارثش حداقل به اندازه تهیه یه سرپناهی بشه براشون و بالاخره دولت تمام حقوقی رو که دارن دو دستی تقدیم کنه بدون اینکه هیچ مشارکتی برای تحقق این خواسته ها داشته باشن که اینم به قول یه دوست اصفهانی: "رفتس که بیارس." روز – دادگاه انقلاب، وزرا، ... عذا نخورده از خونه می زنم بیرون. دیگه غر نمیزنم، فقط با خودم حرف میزنم، توی ذهنم با خدیج و مادرایی مثل خدیج حرف میزنم: نگران نباش خدیج جان هر کدوم از ما رو بگیرن بازم مادرایی هستن که با وجود تمام مشغله های خونه و بچه و شوهر و مهمون و ... میرن توی خیابون، مترو، اتوبوس، پارک، کوه، فروشگاه ... با مردم حرف میزنن و امضاء جمع میکنن. بازم مادرایی هستن که تو خونه هاشون مهمونی بگیرن. تمام راه تا برسم دادگاه انقلاب هنوز زبونم میسوزه. خدیج رو می آرن بیرون تا ببرنش وزرا. توی همون چند قدمی که با هم هستیم تعریف می کنه که چی گفتن. می گه که گفتن هفت ، هشت نفر رو که میان خونه ات معرفی کن. خنده مون می گیره و می گیم خب ما که الان شش نفریم بریم ببینیم قبولمون می کنن! آخه مگه ما چه چیز پنهانی داریم؟راحت می تونن هرکی رو می خوان بیارن چون ما که قدرتی نداریم. دم وزرا هم چند دقیقه ای می تونیم خودمون را به خدیج برسونیم. بهار به عقب برگشته و هممون می لرزیم از سرما. خدیج اما مثل همیشه در جلوی چشمامون محو می شه. اما هنوز صداش توی فضا مونده که میگه "گفتم دفاعی ندارم، گفتم دفاعیه ام زندگیمه." چقدر دلم می خواست مثل اون شب سرد سرابی در جلوی اوین بغلش بگیرم. نیمه شب- ساعت 3 بامداد جلوی در اوین چند ماه بود که خدیج با خانواده مقتول ارتباط گرفته بود. چند بار با سختی و تو سرما به یکی از روستاهای سراب رفته بود، امام جمعه رو دیده بود، با فرماندار حرف زده بود و خلاصه کلی تلاش کرده بود که رضایت خانواده شوهر راحله زمانی رو بگیره. اون شب که قرار بود صبح سحر راحله اعدام بشه از ساعت 11 شب جلوی در اوین جمع بودیم، خیلی بودیم فکر کنم 15 یا 20 نفری میشدیم. بعضی هامون به ترکی و بعضی به فارسی دونه دونه میرفتیم پیش مادر و خواهر و برادر و پدر شوهر راحله . بهشون التماس میکردیم که رضایت بدن، دل تو دل هیچکدوممون نبود که خدا کنه زحمات خدیج به هدر نره، گریه میکردیم و بهشون التماس میکردیم ولی انگار با سنگ حرف میزدیم. سنگی که قانون سختیش رو بیشتر کرده بود. خدیج تمام مدت و خستگی ناپذیر باهاشون حرف میزد. ساعت 3 نصفه شب که شد دیگه انگار هرلحظه دارن یکیمونو اعدام میکنن. دلهره، بی تابی، اشک امانمون رو بریده بود. سحرگاه در باز شد و یکی یکی اسمها خونده شد. خانواده ها میرفتن که شاهد اعدام عزیزانشون باشن و یا شاهد قاتل عزیزانشون. اسم خانواده شوهر راحله که خونده شد ناخودآگاه همگی به طرف در اوین هجوم بردیم. سربازا مانع شدن گفتن فقط خانواده درجه یک. چند دقیقه بعد اومدن بیرون و به ترکی بهمون فحش و ناسزا گویان به طرف ماشینشون رفتن. فحش میدادن که تقصیر شما بود که نذاشتین راحله امشب اعدام بشه. توی اوین گفته بودن حکم اعدام راحله یک ماه به عقب افتاده. سوار ماشین آیدا شدیم که برگردیم، خدیج یک لحظه در ماشینو باز کرد و سرش رو گذاشت تو بغل ما و از خوشحالی فریاد کشید و باعث شد که دوباره اشک شوق ناهید بیرون بریزه. هر چند کمتر از یک ماه این خوشحالی طول کشید و به سرعت راحله رو اعدام کردن. ولی حتی برای دوهفته هم که بود تلاش خدیج جواب داده بود و پیروز شده بود و راحله موقع اعدام گفته بود قبلا دوستی نداشتم اما حالا می دونم که خیلی ها دوستم دارند. اینو مریم بهمون گفت، وقتی با جلوه از زندان آزاد شدن. آخ خدیج عزیز! دوست عزیزم. در این دنیای غیرانسانی چقدر دلتنگ قلب بزرگتم. غروب – درراه برگشت به خانه توتاکسی نشستم برم خونه. تو فکرم: توی این یک سال و هفت ماه گذشته اینقدر کمپین و خواسته های زنان عمومی شده که حتی اگر همه کمیته مادران رو هم بگیرن بازم مادرایی هستن که از بچه های جوون کمپین حمایت کنن. بازم مادرایی هستن که برن دفتر قوه قضاییه و درخواست آزادی زندانی هاشون رو بدن. بازم مادرایی هستن که مثل خدیج آخرین دفاعشون تمام زندگیشون باشه. خدیج جان هر چقدر بیشتر و خشن تر به خونه هامون بریزن، هرچقدر بیشتر رعب و وحشت ایجاد کنن، هرچقدر بیشتر و وحشیانه تر و غیرقانونی تر دستگیر کنن، احضار کنن، حکم بدن بازم نمی تونن ما رو به کارای غیر قانونی و زیرزمینی وادار کنن و ما کماکان به همین روند کاملا قانونی و مسالمت آمیز اهداف کمپین که همون خواسته های حداقلی زنان هست رو پیش میبریم. زن و مردی سوار می شوند، دوباره منو به خودم می ارن. کیفم را باز میکنم و دفترچه را درمی آرم.
|