|
یک روز پربار/شیرین مومنیچهار شنبه7 فروردین 1387 بالاخره تونستیم بعد از 3 هفته یه قراره حسابی با هم بذاریم . تو فکر تعیین جا بودم که سه شنبه گوشیم زنگ خورد وبه کلاسی با حضور خانم عبادی دعوت شدم. روز پنجشنبه به همراه نشمیل رفتیم دفتر کانون. دیدن دوستان جلسه رو لذتبخش تر کرده بود. خوشحالیم بیشتر از این بود که می تونستم در مورد نوع دفاعیات از خودم و نحوۀ برخورد با سوالات مردم بیشتر یاد بگیرم . مخصوصا دیدن خانم شیرین عبادی دریک جمع دوستانه من رو خیلی دلگرم کرد. همین طور صحبتهای خانم عبادی و توضیحاتشون دربارۀ حقوق، کمپین برایم جالب بود. همۀ ما سوالاتی رو که مردم موقع جمع آوری امضاء یا بحث پیرامون تغییر قوانین می پرسیدند ، با خانم عبادی درمیان می گذاشتیم و ایشان هم توضیحات لازم رو بهمون می دادند. من و نشمیل تا آن روز نیلوفر رو از نزدیک ندیده بودیم فقط از طریق ایمیل و یکی دو بار تلفنی با هم ارتباط داشتیم. ظاهرا" تا اون موقع هم توی جلسۀ مشترکی با هم نبودیم. توی سالن ایستاده بودیم که در بازشد. از صدای نیلوفر شناختمش. بعداز احوالپرسی راه افتادیم. قرارشد توی مسیری که به طرف پارک یا مرکز خریدی می ریم با مردم توی خیابون صحبت کنیم. روی پله های یوسف آباد به سمت ولیعصر بودیم که یک خانم با لباس اداری از پله ها بالا اومد. ازش پرسیدیم "باکمپین یک میلیون امضاء آشنائی دارد؟" و او با تعجب گفت:" نه، نمی شناسم. چی هست؟" شروع کردیم براش توضیح دادن از کمپین و حقوقی که درایران به زنان داده نشده و اینکه باید ما زن ها از دولت و مجلس حقوقمان را بخواهیم و بگیریم. بعد از خوندن بیانیه خیلی سریع امضا کرد و در همان حال گفت: "من خودم زندگیمو می چرخونم. روی پای خودم هستم و کار می کنم. از شوهرم جدا شده ام. یه پسر دارم تا حالا با پدرش زندگی می کرد و جالب اینکه خرجی هم براش می فرستادم . حالا که بزرگ شده خودش می خواد بیاد پیشم". همون موقع یک خانم و آقای دیگه درحال عبور بودند . نیلوفر جلو رفت و شروع به صحبت باهاشون کرد. همکار بودن و درحال راه اندازی یک شرکت نوپا. استقبال خوبی از توضیحات نیلوفر کردن و برگه رو امضاء کردند. خانم دیگه ای درحال رد شدن بود. من جلو رفتم و باهاش حرف زدم . همۀ حرفهای منو تائید کرد ولی درآخر گفت میترسه امضاء کنه . روی همون پله ها چند نفر دیگه ای هم بودند که از ترس حاضر به امضا نشدند اما به هر حال شروع خوبی بود. در ادامه راهمون به پارک ساعی رسیدیم. یک خانم میانسال اولین خانمی بود که بهش برخوردیم و باهاش شروع به صحبت کردیم. با اشتیاق به حرفهامون گوش داد وگفت: "من مجرد هستم و به خاطر دخترای جوون امضاء می کنم. خودم دیگه قصد ازدواج ندارم. خدا کنه با این امضاها چیزی درست بشه!". پارک خلوت بود. داشتیم برگشتیم که روی پله ها به چند پسر و دختر برخوردیم . با همون سوال همیشگی که آیا کمپین را می شناسند جلو رفتیم و بازهم از اونها پاسخ نه شنیدیم! نشمیل مشغول صحبت با دخترها شد. پسرها به کناری رفتن و گفتند ما از سیاست دوریم. نیلوفر شروع به توضیح به اونها کردکه اصلا" ربطی به سیاست نداره. درهمین موقع مادر و دختری از پله ها به سمت پارک میومدن. من هم به سراغ اونها رفتم و سرحرف رو باز کردم. دختر که حدود 38 سال نشون می داد برگه رو بعد از مطالعه امضا کرد. می خواست اسم مادرش رو هم بنویسه . اون خانم با وجود سن بالائی که داشت گفت :"نمی تونم امضا کنم چون شوهرم روی این چیزها حساسه!!". حرفش به نظرم خیلی عجیب اومد. از اینکه یک زن با این سن و سال در شهری مثل تهران چنان از شوهرش حساب می بره که بدون اجازۀ اون حاضر نیست یک امضا بکنه، حتی اگر به نفع خودش باشه تعجب کرده بودم. نشمیل و نیلوفر هم موفق به گرفتن امضا از دخترها شده بودن . دوباره سه تایی راه افتادیم. توی پیاده رو و جلوی کیوسک روزنامه فروشی هم با تعدادی دانشجو برخورد کردیم. من براشون توضیح می دادم . نشمیل و نیلوفر هرکدوم یک طرف از پیاده رو مشغول صحبت کردن و گرفتن امضاء از بقیۀ عابرین بودند. دانشجوها از من خواستند که یک برگه بیانیه سفید بهشون بدم. گفتم: " اگر برای شناخت با کلیات کار است، من دفترچه رو دراختیارتون می ذارم. شماره تلفنم رو هم بهتون میدم تا اگر مایل به امضا بودید با من تماس بگیرید." دوباره راه افتادیم . خیلی جالب بود. با هرکسی که حرف می زدیم با استقبال و اشتیاق به حرفهامون گوش می دادند و با امید و با آرزوی موفقیت برای ما امضا می کردند. البته پیش میومد که به ما جواب رد هم می دادند و حتی حاضر به شنیدن حرفهامون حتی درحد یک کلمه هم نبودند. من به شوخی به بچه ها گفتم شاید این ها فکر می کنن ما داریم برای کالائی تبلیغ می کنیم. اگر هم اینطور باشه نشانۀ بی اعتمادی مردم به بازاره!! قرارشد برای خوردن ناهار یه جایی بریم که هم وقت زیادی نگیره و هم اونقدر شلوغ باشه که بتونیم باز هم امضا جمع کنیم. وارد یک رستوران معمولی شدیم. چندتا میز بود که چندنفری نشسته بودند. به محض انتخاب میز من به سراغ دو تا خانم رفتم . بعد از معرفی کمپین و خلاصه ای از درخواستهای فعالین کمپین به عنوان زن ایرانی بیانیه رو بهشون دادم که بعد از مطالعه درصورت تمایل امضا کنند. وقتی برگشتم سرمیز نشمیل هم روی میز دیگه ای رفته بود و با یک زوج جوان صحبت می کرد. چند دقیقه بعد نیلوفر هم شروع به صحبت با دوتا دختر جوون که کنار میز ما نشستند کرد. همۀ این شش نفر هم با تمایل امضاء کردند. بعداز خوردن غذایی مختصر از رستوران خارج شدیم به راه و کارمون ادامه دادیم. دربین کسانی که بصورت زوج باهاشون حرف می زدیم شوهر یکی از خانمها گفت:" شما کار خطرناکی می کنید. از کجا معلوم افرادی که باهاشون اینطوری سرحرف بازمی کنید مغرض یا از نیروهای امنیتی نباشند. مثلا" خود من نظامی هستم!" در جوابش گفتیم: " کار ما نه سیاسیه و نه غیر قانونی . مسالمت آمیزترین روش برای بیان درخواستمان به دولت و مجلس است. همینطوری هم که می بینید کسی رو به امضا کردن وادار نمی کنیم .فقط توضیح می دیم و به کارمون اعتماد داریم و به درستی هدفمون مطمئن هستیم و اینکه بتونیم حتی بدون گرفتن امضاء ، این آگاهی رو به مردم بدیم که در کجای قانون قرار گرفته اند برامون کافیه." دفترچه رو بهشون دادیم و راه افتادیم. من سراغ دختر جوونی که از روبرو میومد رفتم و ازش پرسیدم که با کمپین آشنائی داره و اون گفت:"بله میشناسمش. شماها هنوز هستین؟ با اینهمه که اذیتتون می کنن و محدودتون می کنن ، جالبه که جا نزدین و هنوز پی گیرین!" ازش پرسیدم:"شما کمپین رو از کجا میشناسین؟" گفت:"توچندتا از جلساتتون بودم." ازشغلش پرسیدم، گفت که روزنامه نگاره و برای روزنامه ها و نشریات مطلب مینویسه . نزدیک میدان ونک بودیم . تصمیم گرفتیم که توی یکی از پاساژهای خیابون ونک بریم. وارد پاساژ آسمان شدیم. خانم های زیادی برای خرید اومده بودند. نیلوفر شروع به صحبت با دوتا خانم که جلوی ویترین ایستاده بودند شد و من و نشمیل به طرف انتهای پاساژ راه افتادیم. وارد یک مغازۀ روسری فروشی شدیم. با خانمها و دختران جوانی که وارد مغازه ها میشدند صحبت کردیم و همشون امضاء کردند. یکی از زن ها گفت: "اگه برای زناست من امضا می کنم هرچی که هست! ما زن ها تو این مملکت حقی نداریم . مگه با این کارهای شما به جایی برسیم." یکی از فروشنده ها هم البته به ما تذکر داد که از مغازه اش خارج شویم چون برایشان مسئولیت داشت!!!" سه ساعت و نیم پیاده روی و صحبت با مردم خصوصا برای من که تجربه ای به این شکل درجمع آوری امضا نداشتم همین طور حرف زدن با کسانی که اونها رو نمیشناسی، ابراز صمیمیت در بیان و گفتن دردهای مشترکمان، شنیدن مشکلات زندگی آنها از زبان خودشان، دیدن اشتیاق زنان و حتی مردها برای ایجاد و اجرای قوانین برابر بین انسانها، صحبت کردن با غریبه ها از کمپین و درنهایت گرفتن امید از همین غریبه های آشنا برای ادامۀ تلاش؛ واقعا لذتی وصف ناشدنی داشت. وقتی از بچه ها جداشدم با خودم به روز پربارم فکر می کردم. ملاقات با خانمی که مایۀ افتخار زنان و مردان کشورم است. قدم زدن درپیاده رویی که شاید صدها بار ازش عبور کرده بودم ولی هیچوقت اینطور برام خاطره انگیز نبود. شنیدن حرفهای دل زنانی که شاید قبلا هم توی همین مسیر از کنارهم عبور کرده بودیم ولی انگار همدیگر رو نمی دیدیم. اون همه صمیمیت و راحتی در بیان و گفتار واقعا مثل معجزه بود. کمپین دلهای سردشده از غم تنهائی زنان ایرانی رو با گرمای امید و دوستی و صداقت ، گرم و به هم نزدیک کرد. این یخ عظیم بین دستها و دلها رو فقط نسیم گرمی مانند کمپین میتونه آب کنه. |