|
هر روز یک سحر از ما زائیده می شودشنبه25 اسفند 1386 تقدیم به همه زنان بگذارید حداقل این بار حرفمان را بزنیم ما را از چه می هراسانید ما پیکر نیلوفریمان به درد آغشته است سکوت سزوار سخنان سبزمان نیست گامهایمان می خواهند همراه شما گام بردارند، نه در برابرتان. قاعده این بازی دیگر از آن ماست شما دیگر نمی توانید آتشفشان خنایگر اراده ما را زمستان کنید نه فکر نکنید چون زن هستیم می توانید در پشت دیوار حبسمان کنید. ما در بی مرزی این قوانین پوسیده تان روئیده ایم هر روز یک سحر از ما زائیده می شود، که بی شبنم و شفق، مشعل شهامت را در میان بندهای شلاق خورده اش می فشارد. ما را به اسارت نلرزانید، ما آن شکوفه های بهاری هستیم که رگبار تند از پا ما را نمی اندازد. هر ثانیه باغی از لاله در واپسین جرقه های ایمان در ما آبستن می شود شعبده بازی دیگر به کارتان نمی آید ما را دیگر نخواهید توانست سر افکنده و شرمسار کنید. ما چون کوه استوار ایستاده ایم و فریاد برابری و آزادی را سر داده ایم. سحر |