شماره مقاله: 1738

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1738



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

من مسافرت تنهایی با قطار را خیلی دوست دارم. به ویژه اگر کوپه خواهران نباشد!/ نگار محمدی زاده

پنج شنبه16 اسفند 1386


مسافرت یکی از ملزومات دلپذیر زندگی من است. تفنن نیست. اجباری شیرین است. مسافرت با قطار، آن هم تنها، مسافرت با قطارهای 6 تختی که کوپه ویژه خواهران هم نباشد، خیلی عالی است!

هر بار که می خواهم به دیدن خانواده ام بروم باید دو مسیر طولانی را با قطار، که وسیله نقلیه مورد علاقه من است، طی کنم. دو مسیر بسیار طولانی! رفت و برگشت آن می شود 4 مسیر و آشنایی با حداقل 20 آدم جدید که می شود 2 صفحه امضا!!!

تنها سفر کردن را از آن جهت دوست دارم که جا برای آدم جدید باقی می ماند و اگر کوپه ویژه خواهران گیر نیاید که چه بهتر! چون با آمدن رئیس قطار می توانم جایم را عوض کنم و تا بیاید و بلیط ها را ببیند و جای خالی در کوپه ویژه خواهران برایم پیدا کند، می توانم برای همسفرانم از کمپین بگویم، از قانون های نابرابر و از حقوقی که آن قدر ابتدایی هستند که حتی نمی دانیم و باور نمی کنیم آنها را نداریم!

پیش آمده که مسافری بخواهد جای خود را عوض کند تا با دوستش در یک کوپه بماند، در این موقعیت ها، با کمال میل برای تعویض جا پیش قدم می شوم، و تا رئیس قطار بیاید و به او اطلاع بدهیم، حرف هایم را می زنم و امضاها را می گیرم و می روم.

در یکی از همین سفرهای پر ماجرا با همسر یک طلبه که از مسافرت تبلیغی بر می گشت، همسفر بودم. با حوصله و دقت حرف هایم را گوش می داد. گفته بود که همسرش قضاوت می خواند. گاهی وقت ها از شنیدن نابرابری های موجود در قوانین که برای او بازگو می کردم، آن چنان متعجب می شد که نمی توانست باور کند و مرتب به یادم می آورد که همسرش قضاوت می خواند. به او گفتم خیلی عالی است که همسر شما قضاوت می خواند. برای شما فرصت خوبی است تا از او بپرسید. مطمئنم اگر به ایشان توضیح دهید، امضا می کنند. این را که گفتم انگار قانع شد و رضایت داد که امضا کند. به تعدد زوجات که رسیدیم با افتخار و شادی گفت: «صیغه بین طلبه ها خیلی کم شده. چون دشمنان و مخالفین می خوان ایدز و مریضی رو توی حوزه رواج بدن، به طلبه ها توصیه کردن که از این کارا نکنن. واسه همین صیغه داره خیلی کم می شه!»

قطار بعدی با تأخیر راه افتاد و وقتی در سالن انتظار نشسته بودم با خانمی آشنا شدم که درگیر طلاق از همسرش بود. و چون شوهرش راضی به جدایی نمی شد، 2 سالی بود که تنها زندگی می کرد. شاغل بود و شغل پردرآمدی داشت. می گفت در محیط کارش برای خودش وزنه ای است و کلی اعتبار دارد اما همسرش این را نمی پذیرد: «مثلا یک بار که می خواستم او را به یکی از همکارانم معرفی کنم، دیدم غیبش زده!» همسرش با کارکردن او مساله داشت و با وجود این که یکی از شروط ضمن عقد آنها «حق اشتغال» بوده، در دادگاه بهانه آورده که چون کار زنم در زمینه رشته تحصیلی اش نیست، من مخالفم! قاضی هم حق را به شوهر داده بود.

- زمانی که حکم را دیدم عصبانی شدم و فریاد زدم «من وقتی ازدواج کردم شغلم همین بوده مگه از اول نمی دونسته؟ مگه رئیس جمهور رشته ریاست جمهوری خونده که رئیس جمهور شده؟»

مسیر را دوباره طی می کنم. این بار با یک دختر جوان دانشجو و 4 مرد دیگر همسفر هستم. کمی که از حرکت قطار می گذرد، پسران نسبتا جوانی به کوپه ما می آیند و از من و دختر دانشجو می خواهند که جایمان را با آنها عوض کنیم.

می دانم که که تا آمدن رئیس قطار نباید جابه جا شویم، اما برخورد بد و بی ادبانه آنها هم باعث شد که برخلاف همیشه از جابجایی استقبال نکنم. از آن مهم تر کوپه آنها هم خانوادگی بود. این جوری ما بازهم با دو مرد همسفر می شدیم که خوب برای ما سخت و برای آنها که به جای ما می آمدند خیلی هم عالی بود چون همه مسافرهای کوپه ما مرد بودند. برای همین گفتیم صبر می کنیم تا رئیس قطار بیاید. کمی بعد بازهم آمدند و نمی دانم چه چیزی گفتند که یکی از همسفرهای ما که مرد بسیار متینی بود جوابشان را داد، اما آنها با توهین وتهدید از کوپا خارج شدند. بعد از تنشی که پیش آمد، مرد رو به ما کرد و گفت که وکیل است و همین باعث شد تا سر صحبت را با او باز کنم. خوشبختانه آمدن رئیس قطار به طول انجامید و توانستیم مدت زیادی در مورد خواسته های حقوقی کمپین حرف بزنیم.

روبرو شدن با آدم هایی که اطلاعات حقوقی خوبی دارند اما بحث را به رو کم کنی در ارتباط با دانسته هایشان نمی کشانند، خیلی عالی و موثر است. بسیار منطقی بحث کردیم و صحبت های او کمک بزرگی به من کرد و حتی توانستم اطلاعات ناقصم را کامل تر کنم. با همه موارد موافق بود، اما به دلیل امتحانی که برای شغل خود داده بود و گزینشی که در پی امتحان بود نمی خواست شانس خود را در پذیرش آن شغل از دست دهد بنابراین امضا نکرد. گفت: «وقتی در موردم تحقیق کنن و بفهمن که امضا کردم تائیدم نمی کنن. به منم نمی گن که دلیل عدم تائیدم این بوده. اگه بگن می تونم از کارم دفاع کنم ولی وقتی نمی گن چیکار کنم؟» گفتم که امضاها تا قبل از اینکه به یک میلیون برسد جایی اعلام نمی شود ولی قانع نشد. امضا نکرد، اما بخاطر اطلاعات مفیدی که به من داد و مسافرهای دیگر را آگاه کرد، از او ممنون بودم.

رئیس قطار که آمد برخلاف رئسای قبلی که با آنها مواجه بودم و بسیار مودب و مهربان بودند، با عصبانیت دستور داد که ما جایمان را با پسران جوان عوض کنیم. «کوپه ویژه خواهران جا نیست؟» با خشونت گفت: «نه!» به او گفتم «یه کوپه خانوادگی هست که 2 تا آقا اونجا هستن اگه اونا بیان به جای ما خیلی بهتره». جواب داد: «همین که گفتم». پرسیدم: «شما متوجه صحبت من شدین؟» گفت: «بله اما جا نیست باید برین همون جایی که من می گم!» گفتم: «پس متوجه نشدین!» تهدید آمیز گفت:« بگو ببینم چی گفتی؟» با دقت طوری که بفهمد اسم او را از اتیکت لباسش خواندم و گفتم: «مهم نیست من این همه توضیح دادم شما گوش نکردین اگه کوپه خواهران جایی نبود به ما اطلاع بدین تا بریم همون جایی که شما می گین.» ما از جای خود تکان نخوردیم و اوهم رفت.

با دختر هم کوپه ای ام صحبت کردم و قرار شد حالا که این گونه رفتار می کنند ما هم سر جای خود بنشینیم. اما کمتر از یک ربع، رئیس قطار آمد و گفت که برای ما جایی پیدا کرده «بفرمائید(!) برید اونجا.»

وارد کوپه ی جدید شدیم، کوپه ی خواهران که 3 دختر دانشجو بودند. هم زیر بار حرف زور آنها نرفتیم و هم سه امضای جدید گرفتم! سفر خوبی بود

من مسافرت تنهایی با قطار را خیلی دوست دارم. بویژه اگر کوپه خواهران نباشد!