|
برای گل با طراوت باغچه پدر و مادرم/ غزال عسگری زادهدو شنبه6 اسفند 1386 به نام صاحب بر حق.خداوندگار محبت و عدالت وخالق قدرتمند انسان آزاد، در این سرای خاکی، که آدم را خلق نمود و روحانیت و قداست را اجین با آراستگی ظاهر و بلاغت و شیوایی کلام نمود و مزینش ساخت با رایحه عشق. غزال نامم است. 28 بهار گذشته از روزگارم. ولی انگار این روزها جوانیم به سختی سپری می شود. آه... ای دوستان، رفیقانم می خواهم از دختری پرشور که پرواز را زمزمه می کند و پیوسته شاخ و برگ دانسته ها و شکوفایی اش بیش از پیش به سبزی نرم خانواده مان پر مهر می افزاید بگویم. از طراوت گونه های گلگون، چشمانی درخشان مملو از امید و نگاهی روشن به آینده. از معصومیت آغوش گرمی که جریان حیات و زندگی را به صحنه می کشاند و نثار همگان می کند. ای یاران همراه افسوس که نبودید و ندیدید که در پشت فاصله ای شیشه ای در میان چهار دیوار سیمانی، بی گناهی چه مظلومانه خیره به روشنی آینده و با ایمان قلبی، مطمئن و استوار چشم دوخته به فرسنگها دورتر از اینجا. در آهنگ صدایش متانت و صلابتی را دیدم که دردهای ناگفته اش را مبدل به نیرویی می نمود که مرا آنی به خود بازگرداند. این چهره دوست داشتنی با لبانی که به سختی، نقاشی تلخ تبسم را بر چهره رهای مهربانم به تصویر می کشاند، خستگی ناشی از بی عدالتی حاکم را فریاد می زد. لحظه ای با خود گفتم به کدامین گناه بی گناهی را تادیب می کنند و رهای دلسوخته پاسخگوی کدامین جنایت است که محروم از تنفس در زیر آسمان سرزمین مادریش گردیده است؟ رها از آغوش گرم خانواده جداست و در سرزمینی ناشناخته به تنهایی اجباری محکوم است. گل با طراوت باغچه پدر و مادر، این روزها با روح بزرگ تو چه می شود که گویا سالهاست کوله باری از مصائب سخت همنوعانت را به تنهایی به دوش می کشی. تو مامن آرامشی و سنگ صبور آنانکه همجوار تواند و به روشنی پیداست که در آن سرزمین نیز می درخشی. تو به آرمانهای سبزت ایمان داری و ما را به گلستانی در همین نزدیکیها خواهی رساند. تو اسطوره زنانی هستی که آیندگان با غرور به تو خواهند بالید. تو دو بال قدرتمند پرواز را در جهت تغییر برای برابری به اوج خود می رسانی. اینجاست که آنان باید چشمهایشان را بر حقیقت جاری بگشایند، بیدار شوند و با نگاهی بدون خصم و عدالت الهی در محکمه دنیا حضور پیدا کنند و آنطور که علی حکم می راند، حکم کنند. شاید که مرحمی باشد بر زخمهای پنهان خواهرانمان. راستی دوستان می دانید شهر سعادت، صداقت، محبت، عدالت، برابری و عشق کمی دورتر در همین نزدیکیهاست. کوله بارمان را باید بست برای رسیدن به این مدینه فاضله به امید رهایی یا حق |