|
برای سمیه و دخترانمان /پروانه پرهیزکاریشنبه4 اسفند 1386 از زمانیکه خبر سنگسار شدن سمیه توسط پدرش را در زاهدان خوانده ام، حالت تهوع رهایم نمیکند. مرتب به دختر هشت ساله ام نگاه میکنم و بعد تجسم صحنه ای که اتفاق افتاده. دخترم می پرسد:"چرا امروز اینطور نگاهم میکنی؟" دستانم هم میلرزند.به این فکر میکنم که چه فرقی میکند که انسانها در کجای دنیا زندگی کنند؟ معتقد به چه مذهبی یاشند؟ به چه خدایی ایمان داشته و یا حتی لائیک باشند؟ چه فرقی میکند که نظام حاکم از کدام دسته باشد؟ اگرامنیت جانی سمیه نامی در سنین کودکی و نوجوانی را نتوان تأمین کرد چه ادعائی باقی میماند؟ چرا زمان له شدن سمیه زیر سنگها هیچ خبری از فرشته ها نبود؟ تیرهای غیب کجا بودند که بر سر پدر و دوستان شقیق القلبش فرود آیند؟ قانون چه حمایتی میتواند از دختر بچه هشت ساله دیگری که به دست پدر خفه شده است؛بکند؟ سنگسار شدن سمیه در جایی اتفاق افتاده که مردانش با انداختن سه سنگریزه بر زمین زنان را طلاق میدهند. شنیدن بعضی اخبار برایمان عادی شده. اخبار قتل و تجاوز ، مرگ بر اثر گرسنگی واینک سنگسارهای حکومتی،قطع دست و پا، پرتاب از بلندی. شنیدن این اخبار برای اولین بار شوکه کننده است. صحبت از دختری فقط چهارده ساله است که اگر بنا به ادعای پدر گریزی از منزل داشته حتمآ به دلیل احساس ناامنی و رفتارهای خشونت آمیز همان پدراست. پدری که هرگز مجازاتی در خور هم طبق قوانین نخواهد داشت. پدری که خود با افکار پوسیده اش لکه ننگی است برای جامعه امروزی. اما این پدر در کجا پرورش یافته و چه آموخته هایی داشته که خود را صاحب بلامنازع جان سمیه دانسته است؟ کدام پشتوانه او را چنین محکم به قتلگاه سمیه هدایت کرده؟ کدام باور میتواند پدری را چشم در چشم فرزند ودر حال ستاندن جانش استوار نگاه دارد؟ پاسخ این پرسشها پیش روی همه ماست. کسی شهامت گفتن ندارد. کسی جرأت تغییر ندارد. باز هم میشنویم. با دردمندی از قتل دختران کم سن و سال به دست پدران میشنویم. 28/11/86 |