شماره مقاله: 1702

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1702



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

برای هم نسلانم رها و نسیم

وما همچنان دوره می کنیم.../سمیه فرید

يكشنبه5 اسفند 1386


دیگر برا ی همه مان عادت شده که خیابان ، خانه ، تلفن و... امن نباشد و زندگی امن نباشد.

وقتی در خیابان راه می رویم باید مرتب حواسمان به اطراف باشد، نکند گشت ارشادی منتظر لگد کوب کردن تمام احساس و بودنمان باشد.

وقتی برای گفتن از قوانین نابرابر با هم شهریانمان هم کلام می شویم دستگیرمان می کنند و هیچ کس نمی گوید چرا؟ و جرممان چیست.

اصلن انگار جنس زن مظهر اقدام علیه امنیت ملی، روانی، جسمانی و ... مردان این سرزمین است که گویی همه مردان! شهروندان آنند. نیمی از جمعیت باید به میل نیمی دیگر زندگی کند، حرف بزند و بیشتر اوقات سکوت کند تا همه امنیت ها برقرار باشد.

هزار بار گفته ایم کجای گفتن از قوانین که در همین کتاب های حقوقی وجود دارد جرم است؟... و هیچ گاه پاسخی نشنیده ایم.

نسیم و رها در بازداشت هستند. کمتر برنامه ای در کمپین را بدون رها و دوربینش به خاطر می آورم. آرام و در سکوت کارش را می کرد و تنها با اصرار هزار باره همه ما حاضر شد نامش را زیر عکس هایش بنویسد. روزی که برنامه انجمن صنفی در اعتراض به بازداشت مریم و جلوه برگزار شد نسیم تمام طول برنامه که بیش از سه ساعت بود سر پا ایستاده بود و فیلم برداری می کرد. وقتی گفتم خسته نمی شوی فقط آرام خندید.

این دو عضو کمپین یک میلیون امضا که برای تهیه عکس از یک نمایش اعتراضی به تاتر شهر رفته بودند، بعد از پایان نمایش هنگام گفتن از قوانین با مردم و جمع آوری امضا برای تغییر قوانین نا برابر بازداشت شده اند و حالا روز هاست که در بازداشت هستند. نمی دانم! طعم زندان را به ایرانیان بیشتری چشاندن چه دستاوردی برای چه کسانی دارد؟؟

***

وقتی به دنیا آمدیم جنگ بود. تمام کودکیمان با هراس از موشک وصدای آژیر قرمز همراه بود و خاطره زیر پله هایی که خودمان را از ترس زیرش مچاله می کردیم.

تمام سهم ما از اسباب بازی های کودکی چند عروسک پارچه ای بود. چون فقر بود، صرفه جویی بود و چیز های دیگری از این دست که خاطره های کودکی هایمان را ساخت.

بزرگ تر که شدیم سال های بعد از جنگ بود و تورم و فشار اقتصادی وحشتناک! یادم می آید که چون کاغذ کم بود، بچه های هر کلاس باید کتاب هایشان را به بچه های کلاس های پایین تر می دادند. چند سال مدرسه را با کتاب های کهنه دوستانمان ، در فشار کلاس های 30، 40 نفره ی دو و سه شیفته درس خواندیم. آن روز ها مثل حالا نبود. فقر را برابر تقسیم می کردند آخر!!!

با همه این سختی ها و هزار ناگفته دیگر وارد دانشگاه شدیم و ... تا خود زندگیمان را بسازیم. حالا کجا ایستاده ایم؟ ؟

حالا بعد از این همه سال سخت آیا خواسته زیادی است خواستن چند قانون که برابر شود؟ که نیمه انسان نباشیم، که حق انتخاب داشته باشیم؟

آقایان! تا کی باید به میل شما زندگی کنیم و گرنه زندان؟؟ تا کی باید سکوت کنیم وگرنه زندان؟؟ تا کی دم نزنیم از خانه های نا امن زیر سایه مردانی که شما همه قدرت را به آنها بخشیده اید و گرنه زندان یا بدتر...

و فکر می کنید تحمل زندان چقدر سخت است در برابر این همه نا امنی در خانه و خیابان و ...؟؟؟ چقدر سخت است برای انسان هایی اینچنین آزاد؟ افرادی که اگرچه آنها را به بند می کشید اما انسانیت و وجود آگاه آنان در همه شرایط در پی ایجاد تغییری هرچند اندک برای هم نوعان و هم جنسان خویش است؟

ما که تمام سال های کودکیمان را برای به دست آوردن امنیت ملی سختی کشیده ایم حال چگونه است که برای خواستن حقوق انسانیمان به اقدام علیه امنیت ملی محکوم می شویم؟ امنیت حق ما نیز هست. برای ساختن زندگی بهتر و برای گفتن از آنچه هستیم و آنچه می خواهیم باشیم. برای راه رفتن ، گفتن ، شنیدن و ...زندگی در آرامش زیر سایه قوانین برابر. ما نیز خواستار امنیت هستیم و نه بر هم زننده آن!

و بدانیدهرگز دوباره سکوت جای ما را نخواهد گرفت تا روزی که باور داریم انسانیم و حق برابر داریم.