شماره مقاله: 1682

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1682



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

مثال كاملا مناسب/ شهرزاد آل داود

پنج شنبه25 بهمن 1386


از دانشگاه بر مي گشتم. هوا تاريك شده بود . در اون لحظه تمام آرزوم اين بود كه زود تاكسي گير بيارم و مجبور نباشم زياد توي سرما وايستم. آخه سرما خورده بودم صدام به شدت گرفته بود و هيچ بويي را هم حس نمي كردم.

شانس با من بود .خيلي سريع سوار تاكسي شدم.پشت سر كمك راننده نشسته بودم .به چيز خاصي فكر نمي كردم جز اينكه زياد نفس كشيدنم صدا نده و مزاحم 4نفربقيه نشه.در همين حال صداي نازك گوينده ي زن راديو به گوش رسيد كه مي گفت:"كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود." به ياد "زن" افتادم و و بلافاصله به ياد بيانيه ها و امضا. كنار دستم خانمي با مقنعه و مانتوي بلند نششسته بود. به دبيرهاي حق التدريس مدارس ميماند.
يك بيانيه به او دادم و گفتم:"بخونيدش اگه موافق بودين امضا كنين." پسر جوان با موهاي سيخ سيخي كنار او نشسته بود .كنجكاو به بيانيه نگاه مي كرد. اصلا دلم نمي خواست كه بهش بيانيه بدم. اما اون خودش بيانيه خواست. همين درخواست توجه خانمي را كه روي صندلي كمك راننده نشسته بود جلب كرد. گوشه ي راست چادرش را بالا گرفت و سرش را چرخوند تا من را ببينه. ماتيك قرمز تندي زده بود. چند لحظه به هم خيره شديم و من بيانيه ي سوم را به او دادم.

موهاي فرفري پري از پشت فرمون گفت:"بلند بخون بينم چي توش نوشتن."

زن خواند:"مج...مج...مجموعه..."

آقاي راننده با موهاي فرفري پر:"آبجي اين ضعيفه سوات درس درموني نداره خودت بوگو بينم چي توش نوشته."
از شنيدن كلمه ي ضعيفه جا خوردم. خانم دبير حق التدريس خنده ي ريزي كرد. پسر جوان مو سيخ سيخي خم شد تا واكنش من را ببينه و زن چادري با ماتيك قرمز هيچ عكس العملي نشون نداد.

در اون لحظه حاضر بودم تمام راه را توي سرما با دماغ زكام و صاي گرفته تا خونه پياده برم اما هچ توضيحي راجعب به حقوق و مطالبات زنان به مردي با موهاي فرفري پر كه زن را "ضعيفه" صدا ميكنه ندم. اما چاره اي نبود.

گفتم:"امم... راجعب به ...قوانين تبعيض آميز هستش كه تو ايران وجود داره."

احساس كردم زياد دست راستم را حركت ميدم.به خاطر همين اون را پشتم گزاشتم و بهش تكيه دادم.

آقاي راننده :"خوب..."

من:"خوب ...امم... بيشتر راجعب به زنان يعني... راجعب به قوانيني كه به حقوق زنان مربوط ميشه."
اين بار دست چپم را زياد حركت دادم.

(سكوت كوتاه)

آقاي راننده:"مثلا چه قانوني؟"

من:"مثل....مثل...مثل حق طلاق كه با مرده."

خانم چادري امضا كرد.

آقاي راننده وقتي امضا كردن زن را ديد موهاي فرفريش تكوني خورد و زد روي ترمز .كنار خيابون نگه داشت و شروع كرد به داد و بيداد:"خوب تو اگه طلاق مي خواي لب تر كن. ميرفستمت لا دست بابات...."

ترجيح دادم از تاكسي پياده شم.
بيانيه ها را از خانم دبير حق التدريس و پسر مو سيخ سيخي كه امضا نكرده بودند و خانم چادري كه امضا كرده بود پس گرفتم. كرايه را بين دوتا صندلي جلو گذاشتم و پياده شدم.

سرما را حس نمي كردم. خودم را مقصر دعوايي كه بين زن و شوهر اتفاق افتاد مي دونستم. ولي بعد انديشيدم كه به جاي عذاب وجدان بايد به خودم تبريك بگم كه شجاعت و جسارت به خواب رفته ي خانم چادري را بيدار كردم.
ادامه ي راه را پياده رفتم.