شماره مقاله: 167

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article167



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

دست خالی برگشتم، اما مطمئن شدم اقدام 5 سال قبلم درست بوده!/ پری‌ناز نعیمی

پنج شنبه2 آذر 1385

تجربیاتی که تا امروز در جمع‌آوری امضا داشتم شاید تا حدی شبیه به تجربیات بقیه‌ی دوستانم بوده. در خیلی جاها راحت و بدون بحث موفق می‌شدم امضا بگیرم. یکی دوبار هم شدیداً مأیوس شدم. بار اول زنی که از طرف همسر و خانواده‌ی همسرش شدیداً مورد آزار روانی قرار می‌گرفت راضی به امضای برگه نشد و گفت باید با شوهرش مشورت! کند. و بار دوم یکی از دوستان کارمندم که در یکی از ادارات دولتی کار می‌کند، با قاطعیت و افتخار گفت هیچ وقت چیزی را امضاء نمی‌کند.


اما تجربه‌ای که می‌خواهم برایتان بگویم از نوعی دیگر است. این تجربه برای خودم بسیار عجیب و جالب بود.

امروز برای گرفتن امضاء راه دیگری را امتحان کردم: وقتی دختر 7 ساله‌ام برای دیدار با پدرش به پارک رفته بود، برای گرفتن امضاء به او و همسر سابق‌ام که به تازگی مجدداً ازدواج کرده پیوستم.
صحبت را این گونه آغاز کردم که چیزی که در مورد آن می‌خواهم صحبت کنم به نوعی به آینده‌ی دخترمان ربط دارد. از فعالیت کمپین، نحوه‌ی شکل‌گیری آن و موارد تبعیض علیه زنان در قانون صحبت کردم. به طرز احمقانه‌ای احساس می‌کردم حتماً این برگه را امضاء می‌کند و من این مورد را به عنوان موفق‌ترین! تجربه‌ام خواهم نوشت...

اما...گفت نمی‌تواند برگه را امضاء کند چون هیچ پیش زمینه‌ای راجع به مطالبی که من گفته‌ام ندارد. گفت مطمئن نیست که تغییر قوانین در جهت تداوم! زندگی خانوادگی است یا تخریب آن. گفت در هر جامعه‌ای اگر قرار است انسان به آزادی بیش‌تری دست یابد، باید ظرفیت! پذیرش آن آزادی را داشته باشد و او مطمئن نیست که جامعه‌ی ما و زنان به این آمادگی رسیده‌ باشند.
گفت به نظر او همه‌ی مشکلات از جایی شروع شده که تعارض میان زن سنتی و مدرن شکل گرفته و عقاید غربی به جامعه‌ی ما وارد شده است. گفت آرزو می‌کرد کاش زندگی به همان سبک قدیم بود تا انحرافات مردها و نافرمانی زن‌ها نیز کمتر می‌بود!
گفتم حداقل دفترچه را بخوان. گفت نمی‌تواند آن را با خود به خانه ببرد. گفتم آن را بخوان و نزدیک خانه دور بینداز گفت آمادگی خواندنش را ندارد. گفتم "تا به حال فکر کرد‌ه‌ای اگر روزی تو نباشی سرپرستی دخترمان با پدرت و در نبود او با برادران‌ات است و من عملاً هیچکاره‌ام؟ آن هم در صورتی که خودت می‌دانی صلاحیت من از آنان بیش‌تر است؟ گفت اگر می‌شود به صورت شخصی کاری کرد که این سرپرستی به من برسد مشکلی ندارد ولی نگران نباشم. چون پدرش کاری نمی‌کند که به ضرر دخترمان باشد!
خداحافظی کردم و برگشتم. دست خالی بودم اما اندیشیدم تصمیم‌ام به جدایی در 5 سال پیش یکی از عاقلانه‌ترین تصمیم‌‌های زندگی‌ام بوده است.
چند ساعت بعد دخترم را به خانه آورد، موقع رفتن کمی مکث کرد و گفت: "یکی از اون دفترچه‌ها رو بده تا خونه می‌رسم بخونم..."
و من فکر کردم مهم نیست که امضا نکرده، حتی طرز فکرش برای امضا نکردن هم مهم نیست همین قدر که دفترچه را بخواند شاید کمی، فقط کمی بفهمد چه آینده‌ای را می‌تواند برای هزاران، مثل دخترش بسازد یا چشم بر آن‌ها ببندد...