شماره مقاله: 1659

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1659



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

پارك‌هاي تهران / پرستو الهیاری

چهار شنبه17 بهمن 1386


يك پارك كوچك كه شايد مساحتش به زور به 500 متر مربع مي‌رسد.
انتهاي كوچه پس كوچه‌هاي امير آباد و مشرف به بزرگراه كردستان.

دختر و پسر دانشجوي جوان. شايد يكي دو سال كوچكتر از من.

پسر همه حرفها را مي‌پذيرد، اما از رفتارهاي غير انساني بعضي از زنان و دختران هم‌نسل خودمان مي‌گويد. صادقانه حرف مي‌زند. من هم دوستانه مي‌پذيرم اما خوب از شرايطي كه بستر رفتار غير انساني را به ناچار فراهم مي‌كند مي‌گويم و از اينكه دايره محدود مشاهدات هر كدام ما نمي‌تواند نمونه مناسبي براي حكم قطعي دادن باشد و ...

مرد كت و شلوار خاكستري پوشيده، از اتاقكي شبيه به نگهباني، بي‌سيم به دست بيرون مي‌آيد. ايستاده ما را نگاه مي‌كند.
من و مارال، هر دو بلافاصله از دختر و پسر خواهش مي‌كنيم كه روي نيمكت كنارشان بنشينيم. هر دو مضطربيم. چون مرد مي‌آيد و درست نيمكت روبروي ما مي‌نشيند و به ما چهار نفر زل مي‌زند. برگه امضا شده آن دو را مي‌گيرم و تو پوشه مي‌گذارم، اما بريدن حرفهاي پسرك، آن هم بحثي كه چنين همدلانه دارد پيش مي‌رود برايم زياد راحت نيست.
مرد گاهي تو بيسيم چيزهايي مي‌گويد، ‌اما تمام نگاهش به ما است.

مارال مي‌ايستد كه يعني درنگ بيش از اين نبايد بكنيم. با نگاه تصديقش مي‌كنم.

در آخر به ناچار براي آن دو توضيح مي‌دهم كه به خاطر شرايط جامعه و فشار حكومت، حتي كار ساده‌اي مثل كار ما هم راحت نيست و بهتر است محتاط باشيم. بحث را كوتاه مي‌كنم و سريع سوار بر ماشين از آن محل دور مي‌شويم.

****
يك پارك نسبتن بزرگ محلي، از اين طرف پارك نمي‌شود انتهايش را ديد. پارك كاج، غرب تهران درست نفهميديم كجا. اما بين اتوبانهاي همت واشرفي اصفهاني و آن اطراف. حدود 11:30 صبح.

من و هدي! وارد كه مي‌شويم از دور سه نفري را روي چمنها مي‌بينيم كه چيزي پهن كرده‌اند و نشسته‌اند. وسط پارك. چند نفري هم روي نيمكتهاي اطرافشان نشسته‌اند و كلي هم خرده چيز كنارشان است. دو مرد و يك زن. تصور هر دومان اين است كه خانواده‌اي شهرستاني كه براي استراحت اينجايند. نزديك مي‌شويم و در فكر هر دومان، چگونگي آغاز بحث با آنها است.

قبل از رسيدن ما به آنها يكي از مردها مي‌رود.

وقتي مي‌رسيم هر دو شوكه مي شويم از چيزي كه مي‌بينيم. مرد خمار و دخترك نيز. نزديك به هم نشسته‌اند. دختر سيگاري را رو به بالا تو دستش نگه داشته‌است و مرد در حال گرم كردن چيزي شبيه كرك است. دخترك ابروهايي به اندازه نخ دارد و مانتو و نوع موهايش، شبيه جديدترين مدلهايي است كه تو خيابان مي‌بينيم. مردك حدود 10- 15 سال بزرگتر از دختر به نظر مي‌آيد و ظاهرش هيچ شباهتي به دختر ندارد و نوع لباسش، كامل شبيه مردان مزاحم خياباني است. اطرافشان بطري آب، پاكتهاي سيگار، خرده آشغال چيزهاي خوردني، چند تكه لباس ژنده پاره و ... است.

دختر يك كاپشن را روي شانه‌هاي مرد مي‌اندازد. ساعت مچي را به دست مرد خمار مي‌بندد. و خودش آرايش مي‌كند. غليظ و پررنگ.

زياد كه نگاهش كني، طوري نگاهت مي‌كنند كه جرات نكني حتي نگاه ديگري بهشان بياندازي.

تو پارك با بقيه صحبت مي‌كنيم و امضا مي‌گيريم و سريع از كنار آن دو دور مي‌شويم.

ياد حضور حراست پارك و اجبار مارال و خودم به ترك شدم و حالا چنين علني در روز روشن...
هدي راست مي‌گويد، همچنان رفتار آنها بر ما ترجيح دارد.

اما دلم براي دخترك مي‌سوزد.

****

به محلي رسيديم كه نمي‌دانيم دقيقن كجا است. كسي مي‌گويد باغ فيض. و وسط شهر چنين كوچه‌پ س كوچه‌هاي تنگ و پر پيچ و خم و اين جمعيت زياد وسط اين محل براي هر دو مان عجيب است.

من و هدي! مي‌خواهيم به پارك محلي برسيم، از كوچه‌ها و خيابانها به جايي مي‌رسيم نزديك به يك دبستان پسرانه كه تازه تعطيل شده است و بسياري از پدر مادرها آن نزديك منتظر پسرانشان هستند.

از جلوي مدرسه كه مي‌گذريم، هر دو دقيق نگاه مي‌كنيم كه فضاي سبز نزديكتر به آن محل را پيدا كنيم و پياده بشويم. مردي حدود 45- 46 ساله،‌ با موهاي جوگندمي تو يك پژو 206 طوسي با دقت خيره به ما نگاه مي‌كند كه از كنار ماشينش رد مي‌شويم. حدود 100 متر پايين تر، جلوي پارك محلي پارك مي‌كنيم و پياده مي‌شويم. موقع وارد شدن به پارك هر دو با تعجب مي‌بينيم كه مرد دور زده است و تا پايين دنبال ما آمده است و ماشينش را روبروي ماشين ما نگه داشته است و همچنان خيره نگاه مي‌كند.

حدس هيچ كداممان مامور يا چيزي شبيه آن نيست. من مي‌گويم شايد فكر كرده است ما بچه دزديم. اما واقعن به قيافه‌مان مي‌خورد؟ با احتياط مي‌رويم تو پارك و نگاه مي‌كنيم كه ببينيم هنوز ايستاده يا رفته. ديگر ماشينش معلوم نيست. با تعجب مي‌رويم سراغ كارمان.

وقتي برمي‌گرديم، هدي كاغذي را كه به شيشه ماشين گير داد‌ه‌شده برمي‌دارد و بلند مي‌خواند. دكتر فلاني، شماره اش را نوشته و اميد به اينكه بهش زنگ بزنيم.

نمي‌دانيم بخنديم يا گريه كنيم.

هدي مي‌گويد واقعن آمده بود دنبال بچه‌اش و بعد، بچه را منتظر گذاشت اين همه وقت دنبال ما آمد اين كاغذ را گذاشت و رفت؟ اگر ما به جاي صد متر پايين تر، مسير طولاني از مدرسه دور مي شديم چه؟ او همچنان مي‌آمد؟
فكر كردم افسوس، كاش مي‌دانست ما براي سوء استفاده‌هاي امثال او از قانون كنوني امضا جمع مي‌كنيم.

***
لايحه حمايت از خانواده با سرعت و با انواع و اقسام فوريت‌ها در مجلس مطرح مي‌شود و براي تصويب سبقت مي‌گيرد كه آقاي دكتر (البته فقط به قول خودش) با پول و امكاناتش كه حتمن تضمين‌كننده عدالت است تو خيابان دنبال زنان و دختران باشد براي تجديد فراش. و اين امر جز فوري‌ترين اقدامات دولت است.

چند نفر قاچاقچي خرده‌پا و مزاحم خياباني به سرعت اعدام مي‌شوند، كه صورت مساله پاك بشود و دلايل واقعي تن‌فروشي و اعتياد رو به فزون دختران و پسران جستجو نشود و فحشا و اعتياد علني نشان‌دهنده عمق پوچ شدگي ارزش انساني بشود.
در مقابل؛ روناك‌ها، هانا ها، امير‌ها، دلآرام‌ها و و و فقط به جرم آگاهي بخشي در مورد قانون و ايجاد گفتمان تغيير محكومند.

رژيم هاي دنيا در مقابل بحران با دو روش روبرو بوده‌اند، يا تغيير در ساز و كار و مديريت رفع بحران؛ و يا در غير اينصورت به ناچار انقلاب و جنگ‌هاي داخلي و فروپاشي كه اين در شرايطي رخ مي دهد كه اولي اتفاق نيفتد.

حالا در مقابل بحران اعتياد، بحران بي‌كاري و بحران فساد، اعدام چند نفر و تصويب فوري يك لايحه شتاب‌زده و دور از عقلانيت موثرتر است يا آگاهي بخشي عمومي و ايجاد اميد به تغيير و اصلاح و موثر نشان دادن خواست عمومي؟