شماره مقاله: 1653

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1653



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

پاي من و زندگي او/ زينب پيغمبرزاده

شنبه13 بهمن 1386


ساعت ده و نیم شب که موبایلم زنگ می زند ، من و دوستم هر دو لم داده ایم و کتاب می خوانیم . مرد جوانی از آن سوی خط با کسی دعوا می کند. خوشبختانه تلفن قطع می شود. زیر لب می گویم مردم دیوانه اند و به دنبال سطری می گردم که در صفحه کتاب گمش کرده بودم. اما قبل از اینکه فرصت کنم آن سطر را بیابم ، موبایلم دوباره زنگ می زند. همان مرد است که این بار با من دعوا دارد. خودش را که معرفی می کند ، تازه می فهمم که جریان از چه قرار است . او همسر یکی از دوستان قدیمی ام است . احوال پرسی های من لحن او را عوض نمی کند . می خواهد پایم را از زندگی شان بیرون بکشم و دیگر به همسرش زنگ نزنم. هر جوری هست بین فریادهایش فرصتی برای توضیح پیدا می کنم .

- ولی من دو- سه ماهه که باهاش حرف نزدم.

- خب شماره اش رو دادی به دوستات که بهش زنگ بزنن

می گویم : "خودش خواسته بود" . او پاسخ می دهد : "خودش غلط کرده" و شروع می کند به تهدید و توهین . تنها چیزی که در این وضعیت به ذهنم می رسد این است که بگویم :" هر کاری که دلتان می خواهد بکنین"

همسر دوستم را اولین و آخرین بار در عروسی شان دیده بودم . وقتی بعد از دو سال فقط به خاطر "او" به آن شهر لعنتی برگشته بودم.اما قبل و بعد از ازدواج شان چند باری با هم تلفنی صحبت کرده بودیم .آن روزها به عنوان دوست صمیمی "او" احترام زیادی برایم قائل بود. "او " وقتی تصمیم گرفتند، ازدواج کنند ؛ می ترسید چیزی به ما بگوید . می ترسید به نظر ما احمق بیاید. همیشه می گفت:" من که می دانم تو بالاخره یه روزی ازدواج می کنی " و حالا خودش داشت قبل از من این کار را می کرد.

حالا که فکرش را می کنم می توانم حدس بزنم که چه چیزی همسرش را ناراحت کرده بود. چند ماه پیش " او" به من زنگ زد و گفت همسرش را راضی کرده حق طلاق بگیرد و شماره چندتا از دوستان وکیلم را از من گرفت. می دانم که دوستش دارد . لابد می ترسد از دستش بدهد و می خواهد به هر قیمتی که شده مالکیتش را حفظ کند.

"او" همسفر پرسه زنی هایم با چادر بود . همه بستنی فروشی ها و جگر فروشی ها اطراف آن کتابخانه ما را می شناختند. روزهای به یاد ماندنی ای بود، روزهای دلهره کنکور و بعد از آن روزهای کشف دانشگاه . به دانشگاههای همدیگر سرک می کشیدیم.در خوابگاههای همدیگر می خوابیدیم و مثل همیشه محرم رازهای هم بودیم.

گوشی را برمی دارم و به پدرش زنگ می زنم . مثل همیشه با مهربانی می پذیردم. او هم مثل من نارحت است و مستاصل .می گویم : "دیگر به "او" زنگ نخواهم زد . هر وقت دلش تنگ شد ،‌خودش شماره ام را دارد. "

به دوستانم هم ایمیل می زنم و خواهش می کنم دیگر کسی با " او " برای کارگاه تماس نگیرد.

کتابم را می بندم و تکیه می دهم به دیوار . شانه هایش را می خواهم . آشنای خیس هق هق دردهای نوجوانی ام را .