شماره مقاله: 1641

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1641



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

در دلم برای بار هزارم تکرار کردم: حق حضانت .../ غزال عسگری زاده

سه شنبه9 بهمن 1386


یک روز مثل همه روز های دیگر در صف تاکسی برای گذر زمان با زن جوانی صحبت می کردم. چین و چروک های پنهان صورتش اگر نبود می توانستم سن و سالش را حدس بزنم ... چهره اش آشنا بود . وقتی بالاخره سوار تاکسی شدیم از فرصت استفاده کردم و بیانیه کمپین را به دستش دادم و خواستم آن را بخواند.

کمی توضیح خواست . وقتی شروع به صحبت کردم در سکوت به من نگاه کرد و قبل از اینکه جمله هایم را تمام کنم میان صحبتم پرید و گفت : شما 4 ماه پیش کجا بودین؟ اون موقع که شوهرم به زور منو طلاق داد!! تعجب کرده بودم. راستش این روزها زیاد شنیده بودم که کسی قصد جدایی داشته و به خاطر موانع قانونی نتواسته طلاق بگیرد اما به موارد کمی برخورده بودم که کسی زن جوانش را به زور!! طلاق بدهد. در همین فکر ها بودم که صدای لرزانش مرا به خود آورد.

" ازدواجم مثل همه ازدواج های سال ها قبل خیلی معمولی و بدون شناخت بود. تازه دیپلم گرفته بودم. قبل از ازدواج برایش توضیح دادم که کنکور داده ام و او قول داد که مانع تحصیلم نشود. گفت برایت خانه ای مستقل می گیرم و خوشبختی را نشانت می دهم ... "

زن جوان آهی کشید و رویش را از من برگرداند ... در تردید بودم که سوالی بپرسم یا نه که خودش ادامه داد: "... فردای شب عروسی همه چیز تغییر کرد . مرا به خانه پدر شوهرم برد و در آن جا ساکن شدیم. برای همه اعضای خانواده آنها می شستم و می پختم و در یک اتاق زندگی می کردم ... تا اینکه نتایج کنکور اعلام شد . من قبول شده بودم. شب که شوهرم از سر کار برگشت با خوشحالی خبر قبول شدنم را به او دادم اما او در جواب همه خوشحالی من و همه قول هایی که داده بود گفت: "اگر زن تحصیل کرده می خواستم از اول سراغ تو نمی اومدم. بنشین توی خونه و به زندگیت برس"!!
پدر و مادرم هم می گفتند به حرف شوهرت گوش کن.

خلاصه با تمام بدبختی ها و بی پولی ها ساختم تا ماشین و خانه ای خرید و شرکتی به نام خودش ثبت کرد. آن زمان ما دو بچه هم داشتیم. از او خواستم ما را به خانه خودمان ببرد تا بعد از این همه سال مستقل زندگی کنیم. اما او ما را به خانه ای که خریده بود نبرد بلکه خانه ای 60 متری اجاره کرد و مارا به آنجا برد. از آن زمان دیگر خیلی کم به ما سر می زد. حس می کردم پای کس دیگری در زندگیش باز شده اما به روی خودم نمی آوردم. کم کم دیدم اصلا با من حرف نمی زند ... خرج زندگی را قطع کرده بود و جمعه ها بچه ها را از صبح تا شب با خودش می برد و مرا تنها می گذاشت. تا اینکه یک روز احضاریه دادگاه به دستم رسید. نمی دانستم چرا؟ از او توضیح خواستم اما فقط گفت: " تو به درد من نمی خوری . این زندگی واست زیاده."

از این همه تحقیر کمرم خم شده بود اما به خاطر بودن با بچه هایم تحمل می کردم! چند ماه صبر کردم گفتم شاید شرایط تغییر کند. اما هیچ پولی به من نمی داد. بچه ها را به رستوران می برد تا گرسنه نمانند و من در خانه تنها می نشستم تا برگردند... مثل سنگ با من برخورد می کرد. هنوز هم نمی دانم چرا این کار را با من کرد... تا اینکه قضیه طلاق جدی شد. دوری از دختر و پسرم را طاقت نمی آوردم. به پایش افتادم که طلاقم ندهد یا لااقل بچه هایم را نگیرد. گوشش به این حرفها بدهکار نبود. به او گفتم طلاقم نده. رضایت محضری می دهم هرکار دوست داری بکنی. فقط بگذار پیش بچه هایم بمانم. اما نپذیرفت.

طلاقم داد. نصف مهریه ام را گذاشت کف دستم و باقی را قسط بندی کرد. هرماه 100 هزار تومان. قاضی هم در جواب من که می خواستم با بچه هایم باشم گفت: "با ماهی 100 هزار تومان چطور می خواهی دو بچه را بزرگ کنی ؟ خانم این آقا پولش از پارو بالا می ره." نمی دونم اونوقت چطوری می گن بهشت زیر پای مادراست و با من مادر اینطوری رفتارمی کنن. به خدا خانم دلم خیلی شکست. هیچ کس پشت من رو نگرفت حتی قانون هم از این همه بی انصافی اون حمایت کرد"... دیگر بغض هایش اشک شده بود و روی گونه هایش غلت می خورد.... "می دونم از قصد این کار رو کرد که بچه هام رو ازم دور کنه. چون می دونست من هیچ منبع درآمدی ندارم. اگر آن موقع درس خونده بودم... باورتون نمی شه حتی آرزو می کردم زن جدیدش بچه هام رو نخواد تا بیاره و بسپردشون به خودم . گرچه تو خونه بابام خودم هم زیادیم چه برسه به بچه هام. پولی که بابت مهریه داده رو گذاشتم بانک تا اگر بشه یه وامی بگیرم و یه سقف بخرم. دوره کامپیوتر می گذرونم تا بتونم برم سرکار. بچه هام هر پنجشنبه می گن مامان پس کی مارو می بری پیش خودت. ما نمی خوایم پیش کس دیگه ای غیر از تو باشیم..."

باقی حرفهایش را با بغض و اشک فروخورد و بیانیه را امضا کرد ...

از تاکسی که پیاده می شدم گفت: "ممنون که به حرفهام گوش دادی. من برای همه بچه های کمپین دعا می کنم. شما هم دعا کنین دستم بره تو جیب خودم و بتونم قاضی و دادگاه رو راضی کنم که بچه هام رو بدن خودم بزرگ کنم..."
از تاکسی پیاده شدم. چند قدمی دور شده بودم که به یاد آوردمش ... همکلاسی دوران مدرسه ام بود ... هنوز 30 سالش نشده ...

تاکسی و زن از من دور می شدند و من در سکوت و سرمای خیابان به تصویر او در ذهنم خیره شده بودم و در دلم برای بار هزارم تکرار می کردم : حق حضانت ...