مي بينی برادر، انگار قرار بود کابوس آن ده روز شوم مکرر نشود در تمام هستيم، اما نشد.
انگار قرار بود اين ثانيه ها و لحظه ها اين همه کش نيايند در تمام روزهای من، اما نشد. انگار قرار بود ديگر کسی تمام کند اين قصه بی پايان را، اما نشد.
برادر، من اين روزها دلم برای زندگيم تنگ شده است، برای يک پياده روی طولانی نفس گير، برای نوشيدن يک چای بی دغدغه، برای مسافرتهايی که هراس يک احظار نابهنگام پريشانش نمی کند، دلم برای درس خواندنهای پشت کنکور، برای بازی با بچه های پامنار و برای يک لحظه که به تمامی از آن من باشد تنگ شده است. اصلا برايت مهم هست؟ مهم هست که از ديدن چهره مضطرب پدرم غمگين ميشوم؟ مهم هست که تلفنهای پی در پی بينام آزارم می دهد؟ مهم هست که ميخواهم مثل همه، مثل يک شهروند کامل با تمام حقوقش زندگی کنم؟
برادر بگو، بگو چقدر مانده از اين قصه هزار و يک شب؟ بگو چقدر مانده تا اين تلفنهای ناشناس تمام شود؟ بگو چقدر مانده تا يکبار به جای اين احظارها و اخطارها پيامی بفرستی و بگويی که ديگر تمام شد، بگويی وعده های مداوم پايان اين پرونده محقق شده است و من بدانم که آن روز، روزی است به تمامی از آن من که در آن روحم را، فکرم را و روانم را کسی تصاحب نکرده است.
برادراينها مويه نيست، مرثيه نيست، روزگار زنی است که روزی برای ايجاد اندکی تغيير به خيابان آمده، کتک خورده، دستش شکسته، زندانی شده و حالا به تحمل دو سال و شش ماه حبسی محکوم شده که کابوس شومش همچنان بر فضای خانه سايه افکنده است
تمامش کن برادر، بگذار باور کنم هنوز عدالتی پشت اين درها ايستاده است که نخواهد گذاشت کسی رويای زيست در دنيايی عادلانه و برابر را از ما تصاحب کند.
دلارم علی
سوم بهمن 1386
* در آميختن ، از مجموعه ابراهيم در آتش