شماره مقاله: 1534

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1534



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

روز بارانی و زیبای آذر ماه و اولین تجربه من/ آذر معصوم خانی

چهار شنبه5 دی 1386


باران آرام بخش و نوازشگر است. قرار برای ساعت 10.45 در میدان ونک. ترافیک ناشی از بارش، همه را دیر بر سر قرار می رساند. من با فلاشرهای روشن، درست جلوی ماشین پلیس ارشاد و واگن حمل دختران آن! منتظر هستم و طنز موجود در این مجاورت و توفیق اجباری برایم سرگرم کننده است. عاقبت حدود ساعت 11.30 به راه می افتیم. تصمیم این گونه می‌شود که به علت بارانی بودن هوا ، فضاهای بسته‌ای مثل جام جم را آزمایش کنیم.

خیابان ولیعصر به سمت شمال، کاملا بسته است و ماشین‌ها به کندی حرکت می‌کنند. از پس شیشه‌های مه گرفته اتومبیل، پرستو عده ای را در پارک می‌بیند و قرار بر این می‌شود که از همان جا شروع کنیم. کاغذهای خالی بیانیه و دفترچه‌هایم را داخل پوشه‌ای نایلونی گذاشته و متوجه می‌شوم که خودکارم باز غیب شده؛ تا من از باجه‌ی روزنامه فروشی خودکار بخرم، نسرین و پرستو مشغول صحبت با اولین گروه زنان و مردانی که از پارک می‌گذشتند، شده بودند. به جمع می‌پیوندم. در مرکز جمع بانویی میانسال با چشمان سبز و بارانی سرخابی و پوتین بلند، با علاقه و دقت به اهداف کمپین گوش می‌دهد. بعد با کمال میل و بدون ذره‌ای تردید، برگه را می‌خواهد برای امضا؛ اطرفیانش هم 6-5 نفری می‌شوند که دوتایشان آقا هستند و دورتر زیر چترهایشان پناه گرفته‌اند و غریبی می‌کنند. اما نسرین آنها را نیز ترغیب نموده و ایشان هم بدون مقاومت یا اکراه، برگه‌ها را امضا می‌کنند.
بدین ترتیب اولین گروه را با موفقیت کامل پشت سر می گذاریم. مشکل پیش بینی نشده، خیس شدن بیانیه ها و ننوشتن خودکارها بود. دست ها خیس و کاغذ خیس و آب از سر و روی همه چکان! اما روان نویس‌ها و خودکارهای متعدد، خوشبختانه مشکل را حل می‌کند.

گروه بعدی در حال ورزش در هوای با طراوت بر روی وسایل ورزشی پارک بودند. از همه شان امضا می‌گیریم. در بین آنها ، پیرمردی بود که پرسید ما (مردان) دیگر برای چه باید امضا کنیم؟ با خنده گفتیم چون مشکلات ناشی از قانون، ممکن است برای فرزند شما هم پیش بیاید. او هم برگه را امضا کرد. هر امضا گرما و نیروی خاصی به ما می‌بخشید و نوید امضاهای بیشتر می داد. با این نیروی مضاعف، در حالیکه نسرین با گروهی مشغول رایزنی بود، من و پرستو دو نفری یا تک تک، سراغ هر کسی که به نظر مناسب می‌رسید، می‌رفتیم. بیشتر سراغ جمع هایی که یک یا چند خانم همراهی شان می‌کردند.

به دختر و پسر جوانی برخوردیم که اگر رسم ادب نبود، قبل از اینکه هدفمان را توضیح دهیم، راهشان را کشیده و می‌رفتند، اما برق چشمان دخترک با شنیدن اولین جمله‌ها، نشان داد که حتی ترس از خیس شدن یا دیده شدن! یا دیر شدن هم مانع علاقمندی دختران و زنان نمی‌شود. دانشجو بود. پسر همراهش با قد بلند و ریش تراشیده، شوخ بود و خندان، به نظر می‌رسید به طنز گرفته قضیه را. وقتی دختر همراهش بیانیه را امضا کرد، او هم متابعت نمود. هر چند خود را "بیسواد" معرفی کرد و نوشت. این هم لابد رسم شوخی بود. در حالیکه با اضطراب به حرکت دست افراد بر روی کاغذ چشم دوخته بودم، توقف جریان خودکار ناشی از خیس شدن کاغذ، قلبم را به تپش می‌انداخت. انگار می ترسیدم هر آن، منصرف شوند.

دختری با ظاهر دانشجویان، با اشتیاق و علاقه، سوالات مختلفی پرسید. وقتی پس از امضای بیانیه از هم جدا شدیم، دنبالمان توی پارک دویده و به سرعت از پشت سر خودش را رساند و گفت "اما شما که از من آدرسی نگرفتید، اگر لازم باشد بیاییم برای تثبیت امضاها ؟!"

وقتی به پسر دانشجویی که باز با دختری دانشجو همراه بود، رسیدیم و خواستیم امضا بگیریم، خود را کنار کشید و با جدیت و بدون رودربایستی گفت: من امضا نمی‌کنم. ظاهرا در جریان مشکلات کمپین بود و می ترسید برایش در دانشگاه مشکل به وجود بیاید. بوی سیگارش هوای لطیف بارانی را به مهمانی فرستاد. دختر همراهش ، بعد از چند جمله، امضا کرد. بعد در حال چانه زدن و ارائه توضیحات درباره‌ی حق و حقوق انسان ها با دانشجوی سیگار به دست بودیم و سوال از اینکه آیا او از این وضعیت راضی است؟ بدون مکث گفت نه اصلن! که نسرین وارد گود شد و خیلی راحت با یک تشر مادرانه، مُهر پایان را بر مکالمات زد و پسر هم با خنده، هم بیانیه را امضا کرد و هم سیگارش را انداخت! حضور نسرین در جمع‌مان وزنه‌ای بود حقیقتا. اعتبار و آرامش داشت. اما در ساعت 12.30، او باید برمی‌گشت خانه چون مهمان داشت.

من و پرستو تصمیم گرفتیم کمی بیشتر بمانیم. این امضاها خیلی شیرین بود و سرمای نفوذ کرده از بین تار و پود لباسهای گرم را خنثی می‌کرد. پرستو از سرما می لرزید اما عزم بر ماندن کرده بود. تا همان جا هم گرچه، تعداد زیاد و غیر قابل پیش بینی‌ای امضا جمع شده بود، هدف بعدی بازارچه‌ی صفویه بود. در مکان سر بسته، امضاها محفوظ از گزند "خمیر شدن" بود! اول کاغذها را بین صفحات مجله‌ای گذاشتیم تا همانطوری خشک شوند. خیالمان که راحت شد، کارمان را شروع کردیم.

این جا هم گر چه جمعیت کم بود، اما تقریبا هیچ کس به ما نه نگفت. به دو دختر دانشجوی پزشکی برخوردیم و فکر کردیم زیر 18 سال هستند. برایمان امضا کردند. زن و مرد جوانی که به گمانم هر دو پزشک بودند، برای امضا، از ما وقت خواستند تا مشورت کنند. می ترسیدند در امتحان رزدیدنتی دختر دانشجو برایش مشکلی به وجود بیاید. بانوی همراهشان زنی آرام و زیبا و سپید روی، ایرانی مقیم آمریکا بود و در ابتدا فکر می‌کرد برای او فایده‌ای ندارد این تغییرات. وقتی پرسیدیم یعنی سرنوشت زن ایرانی هم برایتان مهم نیست، با اشتیاق گفت چرا! خیلی زیاد. عروس و داماد جوان (اینطور به نظر می رسیدند) و بانوی همراهشان پس از مشورت، بیانیه را امضا کردند. نمی‌دانم آیا بالاخره اسامی حقیقی شان را نوشتند یا خیر، اما هر چه هست ، آنها نیز دست رد به سینه‌ی ما نزدند.

انتخاب بعدی مان هم جام جم بود. اگر روز عادی بود ، امروز جمعه، این جا غلغله بود. اما تقریبا یک از خلوت ترین روزهای جام جم بود. به گروهی دختر جوان برخوردیم که پس از سالها، با هم در جام جم قرار گذاشته بودند، نه تنها خودشان امضا کردند، بلکه سفارش کردند که تا وقتی در جام جم هستیم، از دوستان دیگری که به آنها می‌پیوندند هم امضا بگیریم. همین گروه بود که به ما توصیه کرد مراقب خود باشیم. ظاهرا اخبار دستگیری‌ها را داشتند و برایمان آرزوی موفقیت کردند. ها، راستی، دختران و زنان زیادی هم از ما تشکر کردند که به جای آنها و همه زحمت درخواست تغییر قوانین زن ستیز را می‌دهیم.

طبقه‌ی بالا، چند بار دور زدیم و هر بار با عده‌ای برخورد کردیم و سر میزشان نشستیم و با آرامش برایشان از کمپین گفتیم و امضاهایشان را گرفتیم. دو خانم بر سر میزی با دو کودک نشسته و منتظر سفارش خود بودند. گفتند چون در ایران زندگی نمی‌کنند، لزومی ندارد برای خود دردسر ایجاد کند. راستی، مگر بنی آدم اعضای ....؟ حالا تازه ایرانی هم باشی و ... این بی تفاوتی، اندکی بر روحیه ی من تاثیر گذاشت. هر بار از کنار میزشان عبور می‌کردیم، ناخودآگاه از بی تفاوتی‌شان متاثر می‌شدم. اما خب این هم یکی از رسم‌های بازی است. توضیح بده، راهنمایی کن. اما در صورت مقاومت، اصرار نکن. ما هم بر قاعده‌ی بازی بودیم.

در گوشه‌ی دنجی از رستوران بزرگ و نیمه خالی، مرد جوانی با ظاهر مقبول با دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی، خلوت کرده بودند ، نخواستیم مزاحمشان شویم چون مشغول غذاخوردن بودند. در آخرین عبورمان، متوجه شدیم که غذایشان تمام شده و دارند صحبت می‌کنند. نزدیک شدیم و اجازه‌ی نشستن خواستیم. هر دو با روی باز پذیرفتند. دختر جوان حقیقتا بسیار دوست داشتنی و یک زیبای سیه چشم واقعی و شرقی بود. این حساسیت من به زیبایی نبود که مرا تحت تاثیر او قرار گرفتم، پرستو هم بعد از جدایی از آنها چند بار تاکید کرد که چه قدر زیبا بود آن دختر. بین آن دو نفر، مرد جوان بسیار مطلع و مسلط به نظر می‌رسید و گرچه سن و سال زیادی نداشت، اما در همان دقایق کوتاه نشان داد که به بحث‌های سیاسی و حقوقی آشناست. بعد از اولین جمله و توضیحات پرستو، گفت بدهید من امضا کنم ! این قدر راحت کسی به ما امضا نداده بود. البته خودش گفت که قبلا با فعالی از کمپین به نام ... آشنا بوده ولی قبل از مرحله‌ی جمع آوری امضا، آن خانم از شرکتشان رفته. بدین ترتیب آن دو نیکو نیز رای مثبت خود را پای بیانیه امضا کردند و ما هم کم کم عزم به رفتن نمودیم. تا امضای پنجاهم، سه تای دیگر مانده بود که قبل از خروج از جام جم، دوتای دیگر هم گرفتیم و آخری را گذاشتیم به عهده ی تقدیر تا باز که را سر راهمان قرار دهد.

تجربه‌ی اول تجربه‌ی بسیار خوب و قابل اتکایی بود. اعتماد به نفس زیادی به من داد و روحیه‌ی خوبی به پرستو که دوستانش در بند هستند. به امید روزهای آینده و تلاش های دیگر.