شماره مقاله: 153

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article153



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

”امضاي ضربدري“ زني تنها در آستانه‎ي دري سرد / نوشين احمدي خراساني

شنبه27 آبان 1385

به كوچه‎اي در محله‎ي ”نظام‎آباد“ قدم مي‎گذارم، كوچه‎اي كه قلب من آن را ”از محله‎هاي كودكي‎ام دزديده است“. با كمي ترديد و زهر ترسي پنهان از كاري ناكرده! كوچه‎اي نه چندان پهن، اما دراز با پس كوچه‎هاي بن بست و خانه‎هايي كه وقتي از محله‎هاي مركزي شهر به آن‎جا بروي، تو سري خورده و كوتاه‎تر جلوه مي‎كند. تك و توك ساختمان‎هاي نوساز در بافت كهنه و فرسوده آن توي ذوق‎ات مي‎زند. در همين محله بود كه از دوچرخه‎سواري ـ وقتي 12 ساله بودم ـ منع‎ ‎ شدم، آن هم توسط همسايه‎هايي كه مراقبت از همه‎ي دختران محله را ”حق مسلم“ خود مي‎پنداشتند....


خانه‎اي كه در آن به‎دنيا آمده بودم را نگاه كردم، سر درش را پرچمي به علامت روضه‎خواني گذاشته بودند، محله نسبت به 25 سال پيش مذهبي‎تر شده است اما ”سنت“‎اش انگار كمتر. هنوز خانه‎هاي قديمي‎اش به آپارتمان‎هاي نوساز مي‎چربد، خانه‎هايي كه هنوز خاطره‎ي بازي ”هفت سنگ“ما بچه‎هاي قديم محله‎ را در خود حفظ كرده است.

جرات نكردم زنگ‎ خانه‎هاي آشنا را بزنم. در نتيجه، كوچه‎اي آن‎طرف‎تر را كه گاهي دوچرخه‎سواري‎هاي ما آن‎ها را هم زير پا مي‎گذاشت رفتم. راستي چرا ديگر مردم نمي‎گذارند بچه‎هاي‎شان در كوچه‎ها بازي كنند. بيچاره بچه‎ها كه به بهانه‎هاي واهي و ترس‎هاي واهي‎تر از ورود به كوچه‎ها منع مي‎شوند. زمانه‎اي كه ما بچه بوديم بارها آزار و اذيت مي‎شديم و شايد اين‎طوري اطراف‎مان را شناختيم. اما حالا ديگر پدر و مادرها نمي‎خواهند كودك‎شان ”آزار“ ببنند و همه‎ي زندگي بچه‎ها شده: منع و منع و منع!

محله‎ي كودكي‎ام را از بالا به پايين طي مي‎كنم، گرچه ترديد دارم ولي تلاش مي‎كنم ترس‎هاي موهوم از ”آدم‎ها“ را كه در دل‎مان كاشته‎اند از خود دور كنم. ”ديگران“ هم مثل من هستند: خوش‎اخلاق يا بداخلاق با مشكلات روزمره‎ي زندگي!

سعي مي‎كنم ادبيات ”دشمن“ و ”بيگانه“ را از خود دور كنم. زندگي حالاي ما شده ترس از انواع و اقسام بيماري‎هايي كه هر روز قد علم مي‎كند: ترس از جا ماندن، ترس از فلان دولت اصلاح‎طلب كه نكند براي آن آمده كه با ترفند فضاي باز، ما را بيرون بكشد و پشت‎اش ”توطئه‎اي“ باشد، ترس از بهمان دولت اصول‎گرا كه نكند توي خانه يا در اتاقي ديگر (سوئيت‎هاي چند ميليون كفالتي) حبس‎مان كند. ترس از غذاي غيربهداشتي، ترس از ”ديگران“ كه كلاه سرمان بگذارند، ترس از اين‎كه احمق جلوه كنيم، ترس از تحريم، ترس از جنگ و... جامعه‎اي هراس‎زده كه هر روزش با ترسي جديد آغاز مي‎شود و همين‎طور عمرمان بي‎آن‎كه زندگي كرده باشيم رو به پايان مي‎رود و چه سرعتي گرفته اين سير رو به خاموشي! هميشه هم عاقبت از يك اتفاق غيرقابل پيش‎بيني، تمام مي‎شود.

اما همه‎ي اين ترس‎هاي موهوم را كنار مي‎گذارم. مگر مي‎خواهم چه ”گناهي“ مرتكب شوم كه بترسم. وقتي دولت من دارد از ”حق مسلم“ خود در جهان دفاع مي‎كند آن هم بدون ديپلماسي و لابي كردن، چرا من از حق مسلم يا غيرمسلم خود بدون لابي كردن دفاع نكنم؟ ولي درك مي‎كنم كه همه‎ي قضيه، به ترس و اضطراب خلاصه نمي‎شود، شايد نوعي ابهام هم قاطي قضيه باشد، ابهامي ناشي از بي‎تجربگي‎مان در طي كردن مسير تازه‎ي ”كوچه به كوچه“، مسيري جديد و ناآزموده!...

در وسط كوچه‎اي دراز كه لابد ”هر روز زني با زنبيلي از آن مي‎گذرد“ به‎روشني نمي‎دانم چگونه بايد رفتار كنم چون هيچ‎چيزي در مورد اين رفتار در اين مواقع نخوانده‎ام و مجبورم في‎البداهه رفتاري ”خلق“ كنم.

ترديدهايم تمامي ندارد. شايد به‎خاطر آن است كه احساس ناتواني در مواجهه با مردم دارم. از ذهنم مي‎گذرد كه اصلا چرا اين ايده‎ي ”چهره به چهره“ را مطرح كرديم كه حالا مثل آدم‎هاي دست و پا چلفتي وسط كوچه‎اي دراز مانده‎ام؟ اگر به امضاهاي اينترنتي دل خوش مي‎كرديم لابد در طول دو هفته حداقل ده‎ها هزار امضا روي پتيشن‎مان نقش مي‎بست،... اما انگار يك نفر ديگر، از درونم هي مي‎زند و هشدار مي‎دهد كه ”آغاز كاري بزرگ است و راه سخت و دشوار“. به هر ترتيب به راهم ادامه مي‎دهم.

اولين مواجهه: آزمون و خطا

پشت در اين خانه‎ها زناني هستند مثل خودم كه مي‎پزند و مي‎شويند، رفت و روب مي‎كنند، تغذيه و مراقبت مي‎كنند تا شب هنگام همه‎ي اعضاي خانواده‎ به خانه بازگردند. هم‎جنس‎ هستيم و همدرد، مگر غير از اين است؟

صبح است و طبق آموزه‎‎هايي كه در ”كارگاه آموزشي“ كمپين مطرح شده، صبح‎ها بهترين موقع است كه زنان را تنها گير بياوريم، تنها براي گفت وگويي هرچند مختصر. زنگ خانه‎اي را مي‎زنم. آپارتمان نيست. خانه‎اي كوچك و قديمي‎ساز با دري آهني و كوتاه. دختري 5-6 ساله‎ در را باز مي‎كند. با تعجب نگاه‎ام مي‎كنم. لبخند مي‎زنم.

ـ مامانت هست دختر گلم...

ـ با مامانم چيكار داري...

ـ اومدم با مامانت در مورد تو صحبت كنم...

چيزي نمي‎گويد، چشمان‎اش نشان مي‎دهد كه موضوع را نفهميده است. مي‎دود توي خانه و صدايش مي‎آيد.

زني با چادر كدري مي‎آيد دم در. گل‎هاي ريز چادرش قشنگ است. گارد گرفته. صوتش پف دارد انگار مثل من كم خوابيده است. با ديدن چهره‎اش، هيچان دروني‎ام آرام مي‎گيرد، خوشحالم كه مي‎توانم چهره‎اش را ببينم، يك آن با خودم فكر مي‎كنم اگر طاهره (قرة‎العين) در 190 سال پيش با آن شهامت زنانه‎اش، روبنده را از صورتش برنمي‎داشت و حالا من مجبور مي‎شدم بدون ديدن چهره‎ي اين زن هموطن‎ام با او درددل كنم، آيا اصلا گفتگوي ”چهره به چهره“ معني پيدا مي‎كرد؟

ـ بله خانم چيكار داريد؟

ـ سلام، مي‎بخشيد مزاحم شدم، راستش من دانشجو هستم،اومدم كه... ببينيد ما داريم در مورد حق زنان يعني حق و حقوق خودمان با دوستام همكاري مي‎كنم.

ـ گفتي برا چي؟

جمله‎ي قبل را تكرار مي‎كنم و كمي هم بيشتر توضيح مي‎دهم.

ـ بله متوجه شدم،خيلي مي‎بخشين ولي من الان خيلي كار دارم، غذام رو اجاق مونده...

ـ ببينيد ما داريم سعي مي‎كنيم قوانيني كه به ضرر زنان است عوض بشه. برا اينكار بايد به مسئولان بگوييم كه اين قوانين، زندگي زن‎ها رو با هزارتا مشكل روبه‎رو مي‎كنه. مثلا ما تو قانون تعدد زوجات داريم كه مردها مي‎تونن چند زن بگيرن و زن‎ها هم نمي‎تونن اعتراض كنن. خود شما فكر نمي‎كنين شوهرتون ممكنه يه روزي بره يه زن ديگه بگيره؟؟ يعني سرتون ”هوو“ بياره؟

ـ والله چي بگم، خوب اينا به من چه مربوطه خانم. چيكار مي‎تونم بكنم؟... من بايد برم غذا درست كنم الان بچه‎ها از مدرسه مي‎يان...

ـ خوب منم نيمه كاره غذامو گذاشتم تو خونه و اومدم اين‎جا. تا صد سال ديگه هم كه زندگي كنيم بايد هي غذا بپزيم. والله منم غذا بايد بپزم ولي اينكار كه تمومي نداره. 10 – 20 ساله داريم غذا مي‎پزيم حالا 10 دقيقه هم نپزيم چيزي مي‎شه؟

سكوت كرده و به چشم‎هايم خيره مانده است.

ـ اين دخترتون رو ببينين، همه‎ي جووني و زندگي‎تونو مي‎زاريد مثل دسته گل بزرگ‎اش مي‎كنين ولي اگه بيفته دست يه شوهر بد و ناجنس، خب زندگي‎اش داغون مي‎شه مگه شما سرنوشت دخترهاي ديگه رو نديديد؟

ـ آدم بايد حواس‎اش باشه دخترشو به كي مي‎ده. اين اعظم خانم همسايه ماست. همينجوري دخترشو داده به يه مردي كه صبح تا شب مي‎زنش. من اون موقع بهش گفتم كه بايد حواس‎شو جمع كنه. به خرجش نرفت كه نرفت، خوب تقصير خودشه. اين‎كه تقصير قانون نيس!

ـ ولي اگه همين دختر شما 3-4 سال ديگه مثلا از روي بچگي خدايي نكرده يه چيزي رو از تو مغازه‎اي برداره، مثل آدم بزرگا مي‎اندازنش زندان. اينو چي مي‎گين؟ اين كه تقصير شما مادرا نيست...

ـ كي گفته؟

ـ تو قانون هست كه دختر 9 ساله رو مثل يه آدم بزرگ مجازات مي‎كنن. شمارو به خدا آخه دختر 9 ساله چي مي‎فهمه؟...

ـ خوب ديگه چيكار مي‎تونيم بكنيم؟ همين كه از پس زندگي اين بچه‎ها بربيام خودش كليه... اين چيزا كه به ما مربوط نمي‎شه...

ـ چرا خانم، قانون به همه‎ي ما مربوط مي‎شه چون وقتي پاتون به دادگستري برسه اون وقت آدم مي‎فهمه اين قوانين به ما ربط داره...

ـ حالا شما اومديد اينا رو به من مي‎گيد كه چي بشه؟...

ـ هيچي مگه ما تو يه شهر زندگي نمي‎كنيم خب بايد با هم حرف بزنيم در مورد چيزايي كه زندگي‎مون رو خراب مي‎كنه...

ـ آخه من كه شما رو نمي‎شناسم... مي‎گيد دانشجو هستيد...

ـ آره، ببينيد منم شما رو نمي‎شناسم. اما من با زن‎هاي ديگه كه اونا رو هم نمي‎شناختم جمع شده‎ايم و به كمك هم داريم امضاء جمع مي‎كنيم تا بلكه اين مسئولين به حرف‎مان گوش بدن و اين قوانين رو تغيير بدن.

جزوه‎ي حقوقي را از كيفم در مي‎آورم و مي‎گويم: ”من فقط از شما مي‎خوام كه اين دفترچه رو بخونيد كه توش در مورد قوانين نوشته. بهتون كمك مي‎كنه، تو اين جزوه توضيح داده كه بعدها ممكنه دخترتون با چه مشكلاتي رو به رو بشه. ما در مورد تغيير قوانين ناجوري كه عليه خودمون هست داريم امضاء جمع مي‎كنيم. بالاخره ما هم حقي داريم... شما اينو بخونيد بعد وقتي غذاتونو پختيد، اگه دلتون خواست آخر اين جزوه، ما يه صفحه برا امضاء گذاشتيم. اونو امضاء كنيد تا بعد كه يك ميليون امضاء جمع كرديم ببريم بديم مجلس تا شايد تغييري تو اين قانونا به‎وجود بياد“

جزوه را مي‎گيرد. خداحافظي مي‎كنم و ازش معذرت مي‎خواهم كه وقت‎اش را گرفته‎ام. لبخند مي‎زند و در را مي‎بندد.

براي اولين‎بار زياد هم نبود

نفسي مي‎كشم. فكر مي‎كنم براي اولين‎بار آنقدرها هم بد نبود. نيامده بودم كه حتما امضاء بگيرم. بحث درباره‎ي شناخت قوانين و حقوق برابر و انساني زنان از مهم‎ترين اهداف اين كمپين است، پيش خودم فكر مي‎كنم تا اين‎جا كه خوب بود. اما نمي‎دانم و مطمئن نيستم كه پشت در خانه‎اي ديگر چه چيزي انتظارم را مي‎كشد.

چند خانه آن‎طرف‎تر، ساختماني نوساز است كه از بيرون معلوم است لانه‎هاي تنگ و كوچكي به نام آپارتمان روي هم سوار كرده‎اند، با روكش آجري زردرنگ كه شيشه‎هايش با حصارهاي سياه و گل منگلي پوشانده شده. از يكي از آپارتمان‎ها صداي بلند راديو در كوچه انعكاس دارد. زنگ طبقه اول را مي‎زنم. كسي جواب نمي‎دهد. زنگ بعدي را مي‎زنم. زني از پشت آيفن مي‎گويد: ”بله؟“ جملات دفعه‎ي قبل‎ام را تكرار مي‎كنم و اضافه مي‎كنم ”خيلي ممنون مي‎شوم اگر پايين بياييد فقط پنج دقيقه وقت‎تان را مي‎گيرم تا بيشتر برايتان توضيح دهم“.

زن چند لحظه‎اي ساكت مي‎ماند و بعد مي‎گويد: ”نه خانم كار دارم، بريد جاي ديگه“. مي‎گويم: ”به‎هرحال يك دفترچه براتون از زير در انداختم تو، كه وقتي اومديد پايين برش داريد بخونيد“ گوشي آيفون را ‎مي‎گذارد. از پشت سر احساس مي‎كنم يواشكي دري باز شد، شايد دارد براندازم مي‎كند. حسابي خيط شده‎ام...

خوب ديگر، همين است كه هست! مردم حوصله ندارند. از طرفي ما غريبه‎هايي در شهر خودمان هستيم. مردم نمي‎دانند ما چه كاره‎ايم، حتما پيش خودشان فكر مي‎كنند به چه دليل آن ساعت روز، كار و زندگي‎مان را رها كرده‎ايم تا از ديگران بخواهيم در مورد حقوق زنان حرف بزنيم! آره كمي عجيب و غريب است در فضاي دولت ـ ساخته‎ي جامعه‎ي ما، جامعه‎اي كه مردمانش از زمان شكل‎گيري آن ”دولت ـ ملت“ معروف و تثبيت حكومت رضاشاه، عادت كرده كه ماموران دولتي به در خانه‎هاي‎شان (براي توزيع د.د.ت، براي سرشماري، براي سجل و....) مراجعه كنند... اما اين شهر هم مي‎تواند عادت كند به وجود ماها. همگي‎مان مي‎توانيم عادت كنيم كه گاهي هم مي‎شود مثل غريبه‎ها از كنار هم رد نشويم لااقل چند كلمه‎اي با هم صحبت كنيم در مورد آن‎چه كه به همگي‎مان مربوط مي‎شود نه فقط به ”تك‎ـ تك“ ما. دلم قرص و مطمئن است كه به مرور عادت خواهيم كرد. اين زندگي منفرد و تك‎ افتاده مي‎تواند عوض شود، بايد حرف بزنيم. راه ديگري نيست، هست؟

اتكاء به نفس بيشتري پيدا كرده‎ام

به خانه‎ي ديگري مي‎روم. از اولي محقرتر است. زنگ مي‎زنم. در كه باز مي‎شود دالاني است كه در واقع حياط خانه محسوب مي‎شود چون انتهاي آن، در چوبي اتاقي را مي‎توانم ببينم. اما چقدر باريك است. كف خانه از سطح كوچه پايين‎تر است. ياد زماني مي‎افتم كه مادرم خبر داد يكي از زن‎هاي همسايه مرده، مي‎شناختيم‎اش با پسر و دخترش در كوچه بازي مي‎كرديم. خانه‎اش درست مثل همين خانه‎اي بود كه حالا زنگ‎اش را زده‎ام. مادرم مي‎گفت آن زن، خودسوزي كرده. رازش سر به مهر ماند و كسي علت خودسوزي‎اش را نفهميد. مادرم مي‎گفت حتما خيلي رنج كشيده و غصه خورده كه حيووني خودش را سوزانده، هيچ‎وقت يادم نمي‎رود كه عصر آن روز مادرم درحالي‎كه روكش يكي از پتوها را مي‎دوخت، اشعار باباطاهر را با آهنگ فايض دشتي با سوز دل زمزمه مي‎كرد، و نمه اشكي كه در چشمانش حلقه بسته بود، به حتم از تداعي خاطره‎ي بدبختي‎هاي خودش بود.

زن سلام مي‎كند قبل از من. بوي پياز سرخ شده به دماغم مي‎خورد. من هم سلام مي‎كنم. بچه‎اي بغل دارد و چادرش را نامرتب روي سرش انداخته است. شروع مي‎كنم به حرف زدن. چيزي نمي‎گويد. ادامه مي‎دهم. هيچ نمي‎گويد. باز هم ادامه مي‎دهم، و او باز هم هيچ نمي‎گويد. آخر سر خسته و ته كشيده بهش مي‎گويم: ”غذاتون نسوزه؟ انگار پياز سرخ مي‎كرديد؟“ سرش را تكان مي‎دهد اما متوجه نمي‎شوم منظورش چيست. بچه را از بغل جدا مي‎كند. من هم جزوه را بهش مي‎دهم و مي‎گويم كه بالاخره اگر اين‎ها را قبول دارد مي‎تواند اين بيانيه را امضاء كند. باز هم از قوانين ناعادلانه كه حقوق ما زنان را ناديده مي‎گيرد و بلاهايي كه سر ما مي‎آورد حرف مي‎زنم. سخنراني‎ام كامل و مفصل شده است، اما لام تا كام حرفي نمي‎زند و هم‎چنان ساكت است، نه عذرم را مي‎خواهد و نه عكس‎العملي نشان مي‎دهد. ورقه امضاء توي دستم مانده است. براي دلخوشي‎ام حتا يك جمله هم نمي‎گويد. خسته شده‎ام و خداحافظي مي‎كنم. فقط مي‎گويد: ”خدا خيرت بدهد“، لهجه‎ي آذري دارد. لبخند مي‎زنم و از خانه‎اش دور مي‎شوم كه دنبال‎ام مي‎آيد. سرش را پايين انداخته مي‎گويد: ” آقامون خيلي ناراحتي داره، دست بزن داره، اگه مي‎توني برام يه كاري كني؟“

چه بايد مي‎گفتم؟ اين‎بار من سكوت مي‎كنم. مي‎گويد: ”مي‎دونم نمي‎توني، هيچكي نمي‎تونه.... فقط خدا...“ دست‎اش را نشانم مي‎دهد كبود است: ”باز هم هست... اي كاش مي‎مردم... فقط به خاطر بچه‎ها...“

ورقه را از من مي‎گيرد و دوباره مي‎گويد: ”من سواد ندارم، چيكار كنم خودت مي‎توني برام بنويسي؟....“ مي‎گويم: ”آره، حتما مي‎نويسم...“ اسم‎اش را مي‎نويسم اما سن‎اش اصلا با چين وچروك‎هاي صورت‎اش نمي‎خورد. مي‎گويم: ”مي‎خواي اينجا را ضربدر بزن...“ محل امضاء را ضربدر مي‎زند و مي‎خندد. به پهناي صورت‎اش مي‎خندد، نگاه‎اش صميمي و مهربان شده است باز هم تكرار مي‎كند: ”خدا خيرت بده...“ و برمي‎گردد به خانه. من اما برنمي‎گردم، كوچه را تا انتها مي‎روم. خروج از آن كوچه بيش از 1 ساعت طول مي‎كشد با يك‎ عالمه بحث‎ها ، يك عالمه سكوت‎ها و بي‎اعتنايي‎ها و يك عالمه لبخندها. احساس ضعف و گرسنگي آمده است ـ صبحانه نخورده‎ام مثل هميشه...
وقتي بهسوي خانه‎ام برمي‎گردم به آن امضايي كه فقط يك ”ضربدر“ است نگاه مي‎كنم.