|
براي جلوه و همچنان ايمانت را حسادت مي کنم/ کاوه مظفریشنبه24 آذر 1386 تو را اينگونه شناختم: آرام و مصمم. قديم هم که بود، وقتي استوار قدم بر مي داشتي، دوست داشتني ترين بودي. يادم هست براي هر کاري، از همه آماده تر بودي و در عين حال افتاده تر. يادم هست وقتي تصميم به انجام عملي مي گرفتي، تمام تلاشت، تمام وقتت براي آن بود. يادم هست، گوش دادنت، آرامشت و انعطافت. آري، خوب يادم هست که با تو بزرگ شدم. کسي که تمامِ زندگيش، ارزش ها و اعتقاداتش است. کسي که هر روز با اميد برابري و آزادي از خواب بر مي خيزد. کسي که وقف زنانِ اين سرزمين است. کسي که من دوستش دارم. از وقتي کمپين به زندگيت آمد، تمام توانت، تمام تلاشت، چندين برابر شد. انگار رويايي که سالها منتظرش بودي، در بيداري نصيبت شد. و تو نيز نصيب کمپين شدي. تا بتواني به وسعت کوچه ها و خيابان هاي اين شهر، و به وسعت چهره هاي زجر کشيده زنان اين سرزمين، پيام برابري را منتشر کني. اينبار هم، اراده کرده اي که تا به هدفت نرسي از پاي ننشيني. من هم چون تو ايمان دارم، بند که سهل است، مرگ هم به بالاي بلندِ اراده ات راه ندارد. زنداني مان کرده اند، مرا در اين بيرون و تو را آن درون. اما چيزي نيست اين، ناگوار هنگامي است که برخي - دانسته يا نه - زنداني را در درون خود مي پرورانند، و بسياري به اجبار تن به اين داده اند، بسياري که صادق اند و خوبند و انسان، که سزاوار عشقي هستند که من به تو دارم. (شعري از ناظم حکمت با اندکي تغيير) |