شماره مقاله: 1483

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1483



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

ابرها معطلند این روزها / نسیم خسروی

دو شنبه19 آذر 1386


ابرها معطلند مثل ما . موظف به باریدن . پوشاندن و پاک کردن توامان ؛ مثل زن.دامنی گشوده و موظف به رحمتی آرام. رعد و برق که می زند، همه چتری می گیرند و خود را پنهان می کنند . تنها از پشت شیشه ها
شاید خطوط تکرارشونده ی باران را با لذتی گرم تماشا کنند و صداهایی که همواره ناشنیده مانده اند در چرخش مدام فصلها...در فرو نشستن آفتاب و بار آمدن میوه ها....

ابرها معطلند این روزها ...گاهی تند و گاهی فراموشکار و فراموشکار...از نیلوفر پرسیدم نوبت دادگاهت چه روزیست؟ نمی دانم چرا به پروین فکر کردم، بغضم گرفت ، به اینکه نفر بعدی کدام یک از صورتهای مصممی ست که می شناسم؟ تصویر صورت خندان مریم در زندان همه جا هست. در خواب هایم در خیابان در همین ابرهای فراموشکار... هر روز که سایت را باز می کنم آرزو می کنم کاش بخوانم که در زندان نیست اما عکسش را ببینم هرروز بالای صفحه، اطمینان بخش ،مطمئن. بخش حسی ذهنم می گوید: مریم و جلوه در اوین آیا این تردید باران ببارد یا نه را می بینند؟ آیا برای آنها پنجره ای و فراغتی هست؟ و لیوانی چای گرم؟هنوز هم بخشی از ذهنم فکر می کند چه ترکیب بندی زیباییست زنان کمپین با زنانی که بسیاریشان به خاطر نبودن همین حداقل های قانونی در زندانند؛ در اوین. چه فاصله ی کوتاهیست دو جریانی که بر هم مماس می شوند، همان بخش ذهنم لبخند می زند، قوی می شود و می خواهد تکثیر شود، که مریم ، جلوه و تمام آنهایی را که خواهند برد را تکثیر کند
بچه ها از مدرسه به خانه بر می گردند عقربه ها و کوچه می گویند ظهر است اما گرفتگی آسمان ، بی زمان.

مادرهای همیشه در لابلای روسری های پشمی و دستکش ها فرزندانشان را به سمت بوی غذا و گرمای خانه می برند. (کسانی) در زندانند.(کسانی) در معاشرت زندانبان! و توافقاتی در راه.... خشمت را مثل هر روز به سمت ابرهایی ببر که حتما پایان هولناک زنی را که می گویند خود کشی کرده و اندوه هزاران زن این خاک و اندوه این خاک را در خود پنهان کرده اند... عقربه ها می گویند ظهر است در خیابان ماموران حافظ امنیت را نمی بینم، در پنجره ی مقابل اما مرد باز هم روی میز می کوبد و در تاریکی انتهای خانه ناپدید می شود. زن در تراس برای بردن لباس ها به داخل مردد است. می ایستد. به آسمان نگاه می کند، به کوچه ، آرنجش را به حفاظ نرده ای تکیه می دهد و با کف دست پیشانی اش را می فشارد، باد آمده است و او چادر سفیدش را جمع کرده وبی بردن لباسها در را به روی دیدن من می بندد.

تاکسی در ترافیکی بی پایان مانده است. از زن کنار دستی ام می پرسم آیا از زندانی شدن مریم و جلوه و زنانی که به خاطر طرح خواسته های حداقلی ما زنان در زندانند خبر دارد؟

زن می گوید چه خواسته هایی؟ نرگس هایی که خریده است را بو می کند ، انگار بیشتر متعجبش می کنم نرگس ها را روی کیف چرمی سیاهش می گذارد. اخرین جمله هایش در نور سرگیجه آور چراغ های قرمز ماشین ها تکرار می شود....

- ما که مشکلی نداریم شما هم چرا با این مد زدگیهاتون امنیت ما را هم به خطر می اندازین؟ اگه این کارا را نمی کردین این طور حالا دیگه به چکمه هامونم گیرنمی دادن....

باران بر شیشه های ماشین خط نمی کشد. بچه ها بی فهمیدن سرما به خانه رسیده اند و شهر در بی خبری همیشه اش به شب می رسد.