|
لبخند یک میلیونی/ مهرنوش کارگرزادهشنبه20 آبان 1385 تازگیها همهی آدمها را به شکل امضاء میبینم. با اینکه به دوستان عزیز و همیشه نگرانم قول داده بودم در راهروهای دانشکده از کسی امضاء نگیرم و احتیاط کنم تا مشکلی پیش نیاید اما وسوسه گرفتن ِ امضاء رهایم نمیکند. فقط برایم این مهم است: امضاء. آن روز هم در فاصله دو کلاس در راهروهای دانشکده به چند نفر برخورد کردم و داشتم برایشان با آب و تاب درباره کمپین، اهدافش و قوانین ناعادلانه حرف میزدم که صدایی از پشت سرم شنیدم: «مهرنوش خانم یک لحظه تشریف بیارید دفتر من کارتون دارم.» یک لحظه سر جایم خشکم زد. این دیگر از کجا پیدایش شده بود؟! صدای خانم «ش» حراست محترم! دانشکده فنی بود. زنی سرد و عبوس که به لطف گیرهای مکرر و توقیف دائم کارت دانشجویی بیزبانم، کاملا مرا میشناخت و به اسم کوچک هم صدایم میکرد! لحنش تهدیدآمیز بود. همیشه طلبکارانه حرف میزد که باعث میشد در برابرش موضعگیری کنم. ولی اینبار سعی کردم آرام صحبت کنم و منطقی. اینبار فرق میکرد، پوشه امضاها در دستم بود و ممکن بود بیخودی جمع کردن امضاء را برایم تبدیل کند به جرم. پس با لبخند گفتم: «شلوغ کدومه خانم «ش» عزیز. من براتون توضیح میدم، شاید خودتون هم خواستید در این کار کمکم کنید.» وقتی دیدم توی دردسر افتادهام تصمیم گرفتم شانسم را امتحان کنم و برای او هم توضیحاتی بدهم. یا شانس ... سرم را بالا آوردم و نگاه کردم به چشمانش. به حق چیزهای ندیده! مگر او هم گریه بلد بود! میدانستم طلاق گرفته اما نمیدانستم بچه دارد. وقتی نگاه متعجب مرا دید اشکش را پاک کرد و خیلی مختصر گفت که کودکی دارد و پس از طلاق دادگاه بچه را به پدرش داده. پدر هم همراه با بچه از این شهر رفته بود به یک شهر دیگر و او مانده بود و غم ِ دوری از فرزند. داشت از سرگذشتش میگفت که ناگهان آقای «م» وارد دفتر شد. با او دیگر نمیشد شوخی کرد. خانم «ش» به سرعت بیانیه را داخل پوشه امضاها گذاشت که او نبیند و با صدای نسبتا بلندی گفت: «پس دیگه در ارتباط با حجاب بهتون تذکر ندم.» آقای «م» داشت با تلفن صحبت میکرد، خانم «ش» آرام گفت: «نمیتونم امضاء کنم. ولی موفق باشی. امیدوارم قوانین تغییر کنه. توی راهرو هم مواظب باش که «م» نبینه.» من سر تکان دادم یعنی که میفهمم چه میگوید و خداحافظی کردم. از دفترش آمدم بیرون و به دوستان همیشه نگرانم پیوستم که منتظرم بودند بیایم و تعریف کنم چه بلایی سرم آمده. از دور نگاهش کردم. نگاهم کرد و لبخند کمرنگی زد. برایم مهم نبود تا آن روز چقدر به من گیر داده و اذیتم کرده. حتا برایم مهم نبود که برایش آن همه وقت گذاشته بودم و توضیح داده بودم ولی امضاء نکرده بود. آن زن همیشه عبوس لبخند زده بود. لبخندی به شیرینی تاْیید یک میلیون امضاء. |