|
نمایی از دادخواهی زنان در دادگاه: قانون کاری برای ما نمی کند!مریم مالک جمعه25 آبان 1386 هوا گرم و آفتاب حسابی داغ است. ساعت 10 صبح به دادگاه محلاتی می رسم. باز هم دادگاه و باز هم صدای مردان و زنان و کودکانی که این مسیر را طی می کنند. صدای دعوای زن و شوهرانی را می شنوم و صدای کتک خوردن زنی آنطرف تر و گلاویز شدن برادرانش با شوهرش. صدای جیغ زنی را می شنوم که به سوی شوهرش حمله ور می شود و مرد نیز می خندد و هیچ کاری نمی کند اما همین خنده اش درد زن را دو چندان می کند وبیشتر به سویش حمله ور می شود و زنان دیگرجلوی او را می گیرند و آن موقع چادر را جلوی صورتش می گیرد و هق هق گریه می کند. این ماجرای تکراری را زنان ما بارها شاهد بوده اند. با خودم فکر می کنم اینجا که پایتخت است و پر دسترس و پرامکانات زنان ما این وضع را دارند در شهرستان ها چه می گذرد؟ و روناک ها و هانا ها شاهد چه ماجراهایی بوده اند که اکنون باید چوب اعتراض به این مشاهدات را بخورند؟ در این مدتی که اینجا می آیم به این سر و صدا ها عادت کرده ام و یا بهتر بگویم باید تحمل کنم و آرامشم را حفظ کنم. امروز در کیفم کلی دفترچه کمپین را دارم و اصلا نمی توانم داخل دادگاه شوم. در حیاط دادگاه روی نیمکتی کنار کیوسک تلفنی نشسته ام و با خود فکر می کنم که چگونه با زنانی که آنجا هستند صحبت کنم اما اندک زمانی نمی گذرد که زنی حدوداً 37 ساله کنارم می نشیند و منتظر می ماند که با تلفن عمومی تماس بگیرد. فرصت را غنیمت می شمرم و می گویم: شما برای گرفتن طلاق آمده اید؟ و او نیز که انگار منتظر است تا با کسی حرف بزند با آه و خستگی فراوان شروع به حرف زدن می کند:
- چه شد که زندگی تان به اینجا رسید؟
- اقدام قانونی نکردید؟
- اما به نظر می آید که شروط ضمن عقد جنبه قانونی دارد...
در گفتگو با این زن، از کمپین یک میلیون امضا برایش گفتم و همچنین در مورد مشاوران حقوقی رایگانی که می تواند استفاده کند و او خیلی خوشحال شد و گفت باورم نمی شود که یک عده از زنان دارند این کار را می کنند و برای گرفتن حق برابر تلاش می کنند. من با کمال میل دفترچه را می خوانم و امضا هم میکنم و به بقیه دوستان و آشنایان نیز می دهم. برایش آرزوی موفقیت کردم و در کنار زن جوانی نشستم. و باز هم قصه غصه یک زن دیگر. دیگر طاقت کتکهایش را ندارم زن خیلی جوان بود 26 سال بیشتر نداشت صورت معصومی داشت از او پرسیدم دوست دارد راجع به حضورش در دادگاه صحبت کند و او قبول کرد. شوهرش آنطرف تر ایستاده بود و منتظر بودند که دایی زن با سند ازدواجشان بیاید . _من و شوهرم با هم همسایه بودیم در اصفهان زندگی می کردیم اما برای کار به تهران آمدیم. شوهرم از اول مخالف تحصیل من بود به خاطر همین سریع بچه دار شدیم تا به قول شوهرم سرگرم بشم. او خودش کارمند دادگستری است. از همان ابتدا سرهر موضوعی که بحثمان می شد شروع به کتک زدن من می کرد و بعد از آن می رفت به خانه اقوام و آنها را می آورد تا مرا نصیحت کنند وبه دروغ می گفت که من همیشه دعوا راه می اندازم و سر آخر بقیه واسطه می شدند وما را با هم آشتی می دادند البته بعد از کلی نصیحت کردن من و او خوشحال از بابت اینکه پیروز شده. من هم تحمل می کردم اگرنصفه شبی بچه از خواب بیدار می شد و گریه می کرد لگد محکمی به من می زد و می گفت سریع آرامش کنم وقتی به رفتارش اعتراض می کردم بدتر کتک می زد. هر کاری کردم پیش دکتر برویم نمی آمد سر هر چیزی مرا می زد و من دیگر طاقت مشت و لگد هایش را ندارم. هیچ چیز هم نمی خواهم نه مهرم و نه بچه و نه هیچ چیز دیگر چون می دانم هیچ کدام را نمی توانم بگیرم. چون می دانم قانون از ما زنان هیچ حمایتی نمی کند. برای خشونت شوهرم مگر چه کار کردند؟فرزندمان دو سال دیگر هفت ساله می شود و حضانت او را بمن نمی دهد و برای گرفتن مهرم هم باید کلی دوندگی کنم فقط می خواهم از دستش زود خلاص شوم. و او فقط راضی به طلاق توافقی شده است بدون دادن بچه و مهریه ام. در این هنگام دایی زن آمدو آنها رفتند تا طلاق توافقی بگیرند. خشونت در خانواده در تمامی طبقات ، نژادها ، سطوح مختلف درآمد و تحصیلات وجود دارد. با مراجعه به دادگاههای خانواده می توانید به وضوح بعضی از این خشونت ها را ببینید اما چه بسیار زنانی که مجبورند به قولی بسوزند و بسازند اما دادگاه نیایند و چه بسا زنانی که جانشان را نیز به خاطر همین خشونت از دست می دهند و قوانین نابرابر ما آتش این خشونت را شعله ور تر می کند. جالب آن که اگر دردمندی امیدوارانه به دادخواهی می اید بسیاری از این زنان ناامیدانه به دادخواهی می آیند و جمله ای که همیشه از آنها می شنوی این است که "چرا قانون کاری برای ما نمی کند؟" |