شماره مقاله: 1345

مسیر:
صفحه اول > سایت نوشته ها

لینک مستقیم:
/spip.php?article1345



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

احساس ناامني از ماموران امنیتي / وبلاگ زندگی در آکواریوم

جمعه25 آبان 1386


تشريف آوردند دم در. سه لباس شخصي با ماشين شخصي.

ما خانه نبوديم. از همسايه طبقه بالا بدون اينكه كارت، حكم يا چيزي شبيه آن نشان بدهند، زير و زبر خودشان و ما را هم پرسيدند. زن بيچاره دستپاچه و مضطرب، هر چه پرسيدند جواب داده، بدون اين كه مدركي دليل بر پليس بودنشان ازشان بخواهد.

از آن روز به بعد، همين كه در كوچه باز مي‌شود، زن بي‌محابا مي‌آيد تو حياط را نگاه مي‌كند و مي‌پرسد كه با كدام طبقه كار دارند. ديشب كسي تو آپارتمان نبود،‌جز زن بيوه و دو دختر جوانش. ساعت 8 شب ما برگشتيم، در ورودي آپارتمان را از داخل طوري قفل كرده بود كه نتوانستيم بازش كنيم. معلوم شد با دست گل ماموران لباس شخصي،‌زن از آن روز به بعد واهمه دارد كه نكند به قول خودشان ماموران كه زندگي شخصي او و ما را سين جيم كرده بودند، براي آزار دوباره مزاحم بشوند.

همان روز وقتي من برگشتم، دو مامور با لباس سياه كه پشتش ناجا ثبت شده است، با كلتهاي كمري و موتور، سر كوچه با آقايان لباس شخصي حرف مي‌زدند. من كه رسيدم ماشين شخصيشان وسط كوچه بود، طوري كه من رد نمي‌شدم. ماموران كلت‌دار من را كه ديدند، به هم و به لباس شخصي بيرون ايستاده نگاه كردند و موتورسوارها به سمت انتهاي خيابان، جايي كه من ازش مي‌آمدم، رفتند. هر سه مامور لباس شخصي خيره به من و مردد، سريع ماشينشان را از كوچه بيرون كشيدند تا من وارد بشوم.

حواسم بود از آينه پشت كه رد من را تا جلوي خانه نگاه مي‌كنند و آرام همراهي مي‌كنند. جلوي در پاركينگ كه رسيدم بي‌توجه بهشان (گرچه مطمئن بودم با من كار دارند) پياده شدم و در را باز كردم. پژوي سفيدشان را باز آوردند تو كوچه و درست پشت من ايستادند، جوري كه نتوانم ماشين را به بيرون تكان بدهم. هر سه‌شان پياده شدند. سلام كردند و گفتند كه پليس هستند، با مكث كه واكنش من را ببينند؛ نمي‌دانم آن همه آرامش را آن لحظات از كجا آورده بودم (مطمئنم كارگاه حقوق شهروندي و آن كتاب زرد بي‌تاثير نبود)جواب سلامشان را دادم، لبخند زدم و گفتم خوب، بفرماييد!

از روي پوشه آبي، مرد چشم آبي با بلوز راه راه آبي خوش‌رنگش واژگاني شبيه به فاميل من را خواند كه زير و زبرش اشتباه بود، با لبخند تصحيح كردم و گفتم بله! مامور ارشد، مردي درشت هيكل با كاپشنش كه رنگهاي بنفش ياسي و كرم داشت و موهاي سياه ژل‌زده‌اش، پررنگ به چشم مي‌آمد، ‌آهسته جلو آمد و به چشم آبي اشاره كرد. چشم آبي باز از روي پوشه آبيش سعي كرد اسم من را بخواند، خانم پرسا..، پريسا...، ديگر من رسمن به بازيش با حروف لبخند مي‌زدم. گفتم خوب؟ نفر سوم كه مضطرب به نظر مي‌آمد و جوري من را نگاه مي‌كرد كه گويا قبلن ديده و حالا دارد معرفي مي‌كند، آرام به چشم آبي گفت پرستو. چشم آبي گفت درست گفتم؟ گفتم بله پرستو ... . خوب امرتان؟

چشم آبي و كاپشن بنفش با ترديد به هم نگاه كردند، كاپشن بنفش با لبخند محترمانه گفت، حالا ماشين را ببريد تو، عرض مي‌كنيم.

ماشين را با خونسردي بردم تو. موبايل را از تو ماشين برداشتم و پياده شدم و حتي لنگه در را هم بستم، داشتم آن يكي لنگه را هم تنگ مي‌كردم كه دو مرد از همان جاي قبليشان با صداي آرام، گفتند شما بايد تشريف بيآوريد امنيت ناجا.
لبخند زدم و گفتم تشريف بيآوريد نزديك‌تر و اصرار داشتم كه به جاي اينكه من تو كوچه بايستم، تو حياط خانه‌ام باشم و حتي آنها به خانه نزديك بشوند. هر دو نزديك شدند و مرد كوتاه قد مضطرب، كوچه را بالا پايين مي‌كرد و هر از گاهي به ما نزديك مي‌شد و در گوش چشم آبي چيزي مي‌گفت و باز دور مي‌شد. بعد گفتم، خوب نامه كتبي داريد كه من بايد بروم؟ گفتند نه اما لزومي ندارد براي يكسري‌ صحبت ساده است. و همين نزديك هم هست، اگر بخواهيد با ما مي‌آييد و اگر نخواستيد با ماشين ما تشريف بيآوريد با ماشين خودتان.

گفتم از نظر قانون من بايد طبق يك درخواست كتبي حتي براي صحبت بروم. حالا شما هم كه لباس شخصي هستيد. كارت شناسايي، حكمي براي آمدن دم خانه من و هيچ چيزي نداريد؟

چشم آبي بي‌سيم زد و پشت بي‌سيم،‌حرفهاي من را تكرار كرد. موقع جواب شنيدن، از ما فاصله گرفت كه من نشونم. تو اين فاصله كاپشن بنفش، سوالهاي ديگرش را شروع كرد. قبل از جواب دادن، من را كه رد چشمم رو چشم آبي بود و يعني منتظرم و تا قبل از حكم جواب نمي‌دهم، سعي مي‌كرد معتمد به خودش كند. با لحن آرام، تن صداي پايين كه اگر كسي از آن كنار رد مي‌شد حرفهاي ما را نشنود،‌ و محترمانه صحبت مي‌كرد. چشم آبي كه حرفهاي بي‌سيمش تمام شد، من را ديد و برگشت و گفت تا نيم‌ساعت ديگر دعوت نامه كتبي را مي‌دهند مامورها برايتان بيآورند.

گفتم پس دست كم به من يك كارت نشان بدهيد، گفت بي‌سيم زدم كه آن دو مامور كه اينجا بودند، و لباس تنشان بود، همين الآن از ته كوچه برگردند كه لباسشان را ببينيد (گرچه هيچ وقت نيآمدند). خنديدم و گفتم شما توقع نداريد كه من اينطوري اعتماد كنم و به سوالتان جواب بدهم؟ يعني يك كارت شناسايي هم همراهتان نيست؟

به هم نگاه كردند، كاپشن بنفش گفت: بله خواهش مي‌كنم، البته چشم. كيف چرمي قهوه‌ايش را باز كرد و دستش را روي كارت سازمانيش گذاشت و كارت پايان خدمتش را كه كنارش بود، نشانم داد. دو دستي كيف را نگه داشتم، جوري كه به خاطر اينكه دستش به دست من نخورد مجبور شد، دستش از روي كارت سازمانيش بكشد كنار. روي كارت ... (رتبه‌اش) اطلاعات امنيت ناجا بود، اسمش را سعي كردم پيدا كنم و اين كه كارت بي‌عكس بود، و شبيه بقيه كارتهاي ماموران نيروي انتظامي نبود. رنگش و مدلش كامل فرق مي‌كرد. كيف را از دستم كشيد و گفت نه، اين نه! آن يكي را نگاه كنيد.

....

سوالهايش كه بيشتر از جنس سوالهايي بود كه موقع بازجويي مي‌پرسند، شروع شد.

مردي را مي‌گويم كه كاپشن بنفش پوشيده بود. آن ديگري چشم آبي، صحبتهاي ما را گوش مي‌داد و بينش مي‌رفت سر كوچه با فاصله بي‌سيم مي‌زد و يك چيزهايي مي‌گفت و دستورهايي مي‌گرفت و برمي‌گشت.

پرسيد امروز اينجا مراسم داريد؟ گفتم مراسم نه! گفت جلسه‌اي داريد؟ گفتم مهمان داريم كه مسلمن هم در آن صحبت مي كنيم، اگر منظورتان از جلسه همين است.

چشم آبي پريد وسط و گفت مجوز برگزاري جلسه را داريد؟

پوزخند زدم و گفتم مجوز تو خانهء خودم؟ تو منزل شخصي و براي يك مهماني ساده، از نظر قانون هيچ وقت هيچ مجوزي لازم نيست.

همان لحظه جلوي من اينها را به جناب سرهنگ پشت بي‌سيم اعلام كرد.

آن ديگري ادامه داد خوب پس! راجع به چي تو جلسه صحبت مي‌كنيد؟ تكرار كردم كه حقوق زنان و تبعيض‌هاي قانون راجع به آن و چند مثال هم آوردم. پرسيد چي خواندم؟

گفتم كامپيوتر.

گفت فكر نمي‌كنيد ممكن است چيزهايي كه شما مي‌گوييد درست نباشد با توجه به اين كه تحصيلاتتان هم مرتبط نيست؟

گفتم، اول اينكه من نگفتم من سخنراني مي‌كنم كه حالا شما نگران اين موضوع باشيد، بعد هم اين چيزي كه من مي‌گويم تو كتابهاي قانون مدني است كه به طور رسمي منتشر شده است و تو همه كتابفروشي‌ها هست. دوم اينكه زني كه براي يك طلاق ساده از شوهر معتادش سالها دويده كه اعتياد را ثابت كند، يا زني كه شوهرش زن دوم گرفته است و حالا به خاطر بچه هايش بايد بسوزد و بسازد، حرف زدن از تبعيض‌هاي قانوني آنچنان پيچيده نيست كه به قول شما لازم باشد همه تحصيلات مرتبط داشته باشند.

با لبخند گفت پس مي‌خواهيد زنها را بر عليه مردها بشورانيد؟

گفتم اينكه زني اجازه كار كردن داشته باشد به طور طبيعي و مجبور نشود، مهريه بالا بگيريد، از نظر شما به ضرر مردان است؟

گفت شما كه همه مهريه‌هاي بالا مي‌گيريد!

گفتم اين هم ازعواقب تبعيض‌هاي قانوني است.

كمي مهربان شد و گفت، اگر اين طور باشد كه خيلي خوب است، من هم با شما همدل هستم. حالا مشتريهايتان را چطور جمع مي كنيد؟

با تعجب پرسيدم مشتري؟

گفت همين .... نفري را كه امروز اينجا دعوت كرديد. (يك تخمين نزديكي زد به كساني كه دعوت بودند كه فقط از طريق كنترل تلفن‌ها مي‌شد اين اطلاع را پيدا كرد). گفتم زني كه زندگيش به خاطر ضعف اين قوانين از هم پاشيده مشتري نيست و خودش هر كسي را كه دغدغه زنانه‌اي مشابه او داشته باشد پيدا مي‌كند. من اينجاها را با لحن جدي و محكم مي‌گفتم، چون عملن كنترلها را هم داشت عنوان مي‌كرد.

به خاطر همين ادامه صحبتش را كمي عوض كرد. از شغلم پرسيد و صاحب ملك و نسبتش با من و وضعيت مجرد يا متاهل بودنم. و بعد پرسيد رئيستان كي است؟ من با تمسخر جوابش را دادم و از موازي بودن و دغدغه فردي و اين حرفها گفتم و بعد پرسيد پس كي مشوق شما بوده است؟

گفتم همين كه تو اين جامعه زن باشيد، مدرسه برويد و دانشگاه برويد و سر كار و تو دوست و فاميل و آشنا و حتي تو خيابان مثل الآن تبعيض قانوني را آنقدر به زندگيتان فشار مي‌آورد كه نياز به هيچ مشوق ديگري نيست براي خواست حداقل حقوق انسانيتان.

گفت بقيه چطور شما را پيدا مي‌كنند كه اينطور در ارتباط قرار مي‌گيرند؟ گفتم منظور دقيقتان از ما كي است؟ گفت كساني كه از حقوق زنان صحبت مي‌كنيد. گفتم هر زني كه دغدغه هاي زنانه داشته باشد، همفكرهايش را خودش پيدا مي‌كند.گفت به هر حال بايد يك شماره‌اي از آنها برسد يا برعكس كه بتوانيد دعوتشان كنيد.

گفتم سايت كمپين را ديگر همه مي‌شناسند و نياز به چيز ديگري نيست.

بعد پرسيد چقدر درآمد داريد از اين راه؟ خنديدم. گفتم من مهمان تو خانه‌ام دعوت كردم آن وقت شما مي‌پرسيد چقدر درآمد دارم؟ اگر فرهنگسراها و فضاهاي عمومي به ما جا مي‌دادند، ما آنجا با هم صحبت مي‌كرديم. گفت يعني شما كارمند فرهنگسرا هستيد؟ گفتم نه! گفت پس درآمد، فرموديد...؟ گفت ندارد. دغدغه شخصي و داوطلبانه هم فرد است.
گفت هيچ چيز كتبي از گفتگوهايتان نداريد؟ گفتم نه! هر چه هست به طور شفاف و مرتب تو سايت كمپين هست كه شما هم حتمن مي شناسيد ديگر.

حين صحبت‌ها چيزي نمي‌نوشت و برگه اي هم دستش نبود. به اينجا كه رسيد گفت رمز سايتتان چي است؟

من با چشم هاي گرد گفتم: بله؟ رمز سايت؟؟؟!!! (مي دانستم اين سوال را از حد بي سواديش كرد و مخصوصن با لحني تكرار كردم كه اعتماد به نفسش را دست كم بدجوري آن لحظات از دست داد.)

چشم آبي آمد جلو و گفت: آدرس سايت.

باز مخصوصن و با همان لحن تند آدرس را تكرار كردم. كاپشن بنفش روي كاغذش سه تا Wنوشت كه هر كدامش Vبود و بعد از تكرار من W مي‌شد. (من ديگر كله ام را توي كاغذش فرو برده‌ام و دلم مي‌خواست كاغذ آرم دارش را كه تا كرده بود و داشت پشتش مي‌نوشت ببينم كه دقيق بفهمم مربوط به چي و كجاست؟) بعد كه من گفتم we4change نوشت: وي فو ... من با چشمهاي گرد نگاهش كردم و گفتم انگليسي بايد بنويسيد و با هزار بدبختي و صد بار تكرار و اسپل كردن من بالاخره يك چيز هچل هفتي نوشت.

جزئيات ديگر خيلي مفصل است. فقط سوالهاي كليدي ديگرش: پرسيد امضاها تا حالا چند تا شده است؟ من گفتم از نظر زماني مي دانم فقط كه ...زمان شروع كمپين را گفتم. تاريخ 5 شهريور 85 را هم تو ان كاغذش كه پشت يك برگ سربرگ دار و آرم‌دار قوه قضاييه بود نوشت.

پرسيد امضاها را شما نگه مي‌داريد؟ گفتم نه! گفت پس كي؟ گفتم يك نفر نيست. مال هر كي دست خودش امانت است. گفت پس يك گروه؟ گفت شما مي شناسيدشان؟

گفتم شما كه در جريان هستيد چطور مي‌شود بين اين همه شهر همه را شناخت؟ گفت مگر شهرهاي ديگر هم هست؟ گفت بله. شما كه بهتر از من مي‌دانيد.

گفت آدم سياسي هم در جمع‌ها و مهماني‌هاي شما هست؟ گفتم آدم سياسي با چه تعريفي؟ گفت يعني كسي كه دغدغه‌هاي خاص سياسي داشته باشد.گفتم هر زني كه دغدغه‌ء زنانه داشته باشد هست، حالا اين كه او سياسي هست يا نه هر كي خودش مي‌داند. اما راستي خوب بله كساني هستند مثل خانم طالقاني مسئول بخش زنان ستاد حقوق بشر قوه قضائيه كه از اين خواسته هاي ما حمايت كرده‌اند يا خيلي از خانمهاي نماينده مجلس و خيلي از آقايان آيت الله‌ها (ديد كه من به اينجا رساندم حرفم را بريد و سوال بعديش را پرسيد.)

گفت آن اوايل بيشتر داوطلب داشتيد يا الآن؟ گفتم اين سوال تحليل آماري مي خواهد و من نمي‌توانم جواب بدهم. گفت حالا يك حدسي خودتان داريد ديگر؟ گفتم من مهندسم تا اطلاع دقيقي از چيزي نداشته باشم، آمار غلط نمي‌دهم.
گفت تا حالا چند تا از اين مراسم داشتيد؟

گفتم زياد. گفتنش سخت است. گفت مثلن؟ گفتم 52 هفته در سال، هفته اي سه- چهار بار ديگر خودتان حساب كنيد.
وسط سوالها كه هي حرف از چه قانوني و چيز كتبي و اين حرفها مي زد من گفتم يك دفترچه هست و يك فرم بيانيه كمپين تنها چيزهاي كتبي و گفت داريد؟ گفتم بله بايد بروم از تو خانه بيآورم. (تو ماشين تو كيفم بود، اما مي خواستم دست كم تو آن فاصله يك خبر بدهم،‌چون همچنان تنها بودم. آمدم تو و به يك دوست زنگ زدم و گفتم در جريان باشد كه من تنهايم و پليس فلان منطقه با لباس شخصي دم در است و من آمدم دفترچه ببرم. باز رفتم بيرون و از تو كيفم يك دفترچه و يك فرم بيانيه دادم.) آنها را كه دادم گفت يكي ديگر هم داريد كه بدهيد؟ كه ديگر ندادم. بعد گفت اينها را صورت جلسه مي‌كنيم (البته با لحن مهربانانه). گفتم اينها همه جا هست و همه بارها ديدند، حتمن اين كار را بكنيد.

خلاصه كه آخرش گفتند از مركز فرمودند نامه كتبي نيازي نيست، و شما خودتان براي يك صحبت كوتاه تشريف ببريد آنجا، اما فرمودند لازم نيست حتمن با ما بيآييد خودتان تا 2-3 ساعت ديگر تشريف بيآوريد. آدرس دقيق كلانتري ... نصر را هم دادند و گفتند قسمت اطلاعاتش و چشم آبي سه بار تاكيد كرد كه از در پشت وارد بشويد.
من گفتم تا كتبي نباشد، من از نظر قانوني اين حق را دارم كه نيآيم. كاپشن بنفش توضيح داد كه نگران نباشيد چيزي نيست، يك صحبت‌هايي است مثل اينجا. ما با شما همدليم، اما شايد جريانهايي از شما سوء استفاده كنند كه ما مي‌خواهيم خودمان حمايتتان كنيم. گفتم باشد پس از راه قانوني حمايت كنيد. با لباس شخصي آمديد بدون حكم نيم ساعت دم در خانه‌ام من را بازجويي مي‌كنيد و حالا مي گوييد به آدرسي بروم كه نه مي‌دانم كجاست و نه مي‌دانم چرا؟ خوب من بايد كتبي بدانم جايي كه مي روم كجاست و چرا بايد بروم؟

حرفهايش را تكرار كرد آدرس را نوشت تو كاغذ (كتبي كرد به قول خودش) داد دستم و گفت من نيروي كله گنده پليس آمدم دم در، كارتم را هم كه نشان دادم، دارم از شما خواهش ميكنم كه بيآييد ديگر چي از اين بالاتر؟ گفت جلسه‌تان را حتمن كنسل كنيد و تشريف بيآوريد فلان آدرس. شماره‌ام را هم گرفت و ياددادشت كرد. من ديگر جوابي نمي‌دادم. حتي سر هم تكان نمي دادم. آخرش كلي تشكر كرد و كلي عذرخواهي و چندين بار تكرار كه جلسه را كنسل كنيد و رفتند. من گفتم خوب يعني از اين به بعد هر بار خانه من مهمان باشد، شما مي خواهيد بيآييد و بگوييد كنسل كنم؟ گفت نه شما حق داريد هر مهماني كه مي‌خواهيد داشته باشيد، اما اين با مهماني فرق مي كند. گفتم مطمئن باشيد من تا اخر عمرم مهمانهايم كساني هستند كه از حقوق زنان مي‌گويند.

گفت باشد اما حتمن امروز را كنسل كنيد وگرنه با توجه به اين كه مالك هم هستيد، عواقب هر اتفاقي كه بيفاتد كه ديگر الزامن مثل الآن و خوشآيند نيست با خودتان است.

وبلاگ زندگی در آکواریوم