شماره مقاله: 1286

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1286



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

دلارام خواهر ماست٬ راحت از کنارش نگذریم! /نازلی فرخی

چهار شنبه16 آبان 1386


وقتی "ع" را دستگیر کردند٬ برای اولین بار در زندگی ام با دستگیری کسی مواجه شدم که از نزدیک می شناختمش. تا قبل از آن اگر کسی را دستگیر می کردند و یا برایش حکم های بلند مدت صادر می کردند٬ شاید مثل اکثر مردم خبر را می خواندم٬ تاسفی می خوردم و از کنارش می گذشتم. اما این بار داستان متفاوت بود٬ دیگر نمی تونستم بی تفاوت بگذرم. او را دیده بودم٬ حسش کرده بودم٬ فهمیده بودمش. هر گوشه ای نگاه می کردم صوتش و برخورد کوتاهم با او مقابل چشمانم بود٬ حرکات پرانرژی و تاسف عمیقی که از دیدن عکس آن کودک آفریقایی دچار سوئ تغذیه در چشمانش بود٬ در ذهنم نقش بسته بود. دیگر نمی توانستم مثل گذشته بگذرم و بروم. او دیگر برایم تنها یک نفر که در راه آرمانش پیه همه چیز را به تنش مالیده بود ٬ نبود. او یک انسان بود٬ کسی که حق زیست داشت٬ احساس داشت٬ آرزو داشت٬ کسی که هیچ کس دیگر حق نداشت به خاطر ابراز عقیده او را محبوس کند.

هرچند به تنهایی کاری از دستم بر نمی آمد٬ هرچند غصه های مرا نه او می فهمید و نه تاثیری در شرایطش داشت٬ اما چه شبها که برایش اشک ریختم و چه روزهایی که تمام فکرم رنجی بود که او می برد. تا اینکه بالاخره او آزاد شد و دلنگرانی های من برای او هم تمام شد.

بعد از آن روزها بسیاری از دوستانم به زندان افتادند٬ حکم های سنگین دریافت کردند و آزار های بسیار دیدند. رفتند و آمدند. کم کم از شدت حسهایم کاسته شد٬ دستگیری ها و زندانها برایم عادی شد. دوستی می رفت زندان و آزاد می شد و ما به دیدنش می رفتیم و آزادی اش را جشن می گرفتیم و بعد بعدی و بعدی و بعدی. انگار که زندگی همین است. مبارزه اجتماعی و فعالیت همین است٬ زندان رفتن دارد٬ آزار دارد٬ بی توجهی دارد و همه ی این جریانان طبیعی است. قانون است. و روال همیشه همینطور بود و هست و خواهد بود.

این چرخ گشت و گشت تا اینکه سه دوست همکلاسی مان احمد قصابان٬ مجید توکلی٬ احسان منصوری را از پشت نیمکتهای دانشگاه به اوین بردند. و بعد از ماهها در بازداشت بود آنها را محکوم به زندانهای بلند مدت کردند. به خاطر گناه ناکرده!

و هنوز مرکب حکم آنها خشک نشده است که می شنویم حکم دلارام علی قطعی شد و او باید دو سال و نیم از عمرش را در زندان بماند.

و بعد از مدتها سکوت و رخوت همان حس قدیمی به سراغم آمد. اکنون که می نویسم هنوز باور نکرده ام که دلارام را به زندان می برند. با خودم فکر می کنم اگر دلارام برود اجرای احکام مامورین با خنده به او می گویند: " دخترم همه ی اینها شوخی بود. برگرد به خانه ات!" اما حیف که شوخی نیست. حیف!

امروز انگار تمام خستگی های عالم را گذاشته اند روی شانه هایم و وزنه هایی به وزن همه ی مصائب جهان را بسته اند به پاهایم و صورت آن دختر با روسری قرمز و لبخندی سرشار از زندگی تنها تصویر ذهنم است. دختری که در هر جمعی با شوخی ها و خنده هایش نشاط می آورد. همان دختر با آن لباسهای رنگارنگ محلی و شلوار بلوچی اش. همانی که بندری می رقصید و محال است او همراهت باشد و در تهران گم شوی! اویی که پدرش مثل همه پدران نگران آینده اش است و مادرش هر وقت می خواهد پایش را از در بیرون بگذارد دعای خیرش را بدرقه ی راهش می کند. همانی که دو ماه پیش ازدواج کرد و خواست بنویسند زوجه هرگز مهریه طلب نمی کند. آری دلارام علی٬ فعال حقوق زنان و سنگ صبور کودکان کار و خیابان پامنار.

دختری از ما٬ مثل ما. مثل الهه٬ مریم٬ زهرا٬ فاطمه٬ نرگس و خیلی های دیگر با این تفاوت که تاب بی عدالتی و تبعیض و نابرابری را نمی آورد. رنج کودکان و زنان برایش غیر قابل تحمل است. گریه های کودک یتیم بمی قلبش را می قشارد.

دختری که تا دیروز با ما سر یک کلاس می نشست٬ شوخی می کرد٬ دیر می آمد ٬ زود می رفت! شیطنت می کرد. مثل همه ی ما کنکور داد ٬ استرس داشت٬ دنبال کار گشت٬ ازدواج کرد٬ خانه اش را با عشق و سلیقه چید. مثل همه ی ما.... اگر چه آرمان دارد و برای رسیدن به آرزویش٬ برابری و آزادی٬ تحمل خیلی چیزها هم برایش آسان باشد. اما حالا دلارام ۲۴ ساله ی ما ٬ دختری از ایران٬ به خاطر گناه ناکرده و دلیل نامعلوم٬ به تاوان دست شکسته اش و و در عوض فریادهای برابری خواهانه اش باید بهترین سالهای زندگی اش را پشت میله های زندان بگذراند. باید اوج جوانی اش را در اتاقهای کوچک اوین به شب برساند.

دلارام دختر تمام مادران این سرزمین و خواهر همه ی ماست. ساده از کنارش نگذریم. در زندان دیدن خواهران و برادران و فرزندانمان برایمان عادی نشود٬ عادت نشود. دلارام٬ احمد٬ مجید٬ مازیا٬ روناک و .... می تواند خواهر یا برادر و فرزند هر کدام از ما باشد. به نبودنشان به ندیدنشان به جای خالیشان عادت نکنیم.