شماره مقاله: 1268

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1268



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

دردهایی که فرصت نیافتند روایت شوند / زینب پیغمبرزاده

دو شنبه14 آبان 1386


سرم را به پنجره قطار تکیه دادم بودم و می نوشتم، همیشه در مترو هوس نوشتن می کنم، فکر نمی کنم صدایش آنقدرها هم با صدای ماشین دودی "شابدالعظیم" فرق داشته باشد.

من به نوشتن ادامه می دادم، دخترهای جوانی که کنارم نشسته بودند، به صحبت و پسرک بازیگوشی که با مادرش در صندلی عقب نشسته بود، به پرت کردن ماشینش روی سر ما. صبح زود بیدار شده بودم – البته اگر بتوان ساعت هفت و نیم را هم صبح زود به حساب آورد- و این برای بی حوصلگی ام تا خود شب کافی بود. طرف های ایستگاه اکباتان چیزی در صحبت های دختر جوان توجه ام را به خود جلب کرد. او داشت درباره دادگاه حرف می زد و طلاق. جلسه بعدی دادگاه نزدیک بود و می ترسید که باز هم شوهرش نیاید.

برگه کمپین را از کیفم در آوردم و دادم دست او و دوستش.می دانستم که امضا می کنند. چشمانش مثل چشمان همه زنان ایرانی خسته بود.قطار به ایستگاه بعدی رسید، همه پیاده شدیم و فرصت نشد که بپرسم چرا طلاق؟ شوهرش کتکش می زد، تحقیرش می کرد؟ معتاد بود؟ نمی دانم.

شاید شب هایی که شوهرش پیش هوویش بود، تا صبح نمی توانست بخوابد. شاید شوهرش نمی گذاشت کار کند، درس بخواند، شاید عواطفش نادیده گرفته می شد، شاید به عقایدش احترام نمی گذاشته نمی شد، شاید فراموش می شد که او هم انسان است. شاید ... همه این حرف ها به کنار شاید دیگر دوستش نداشت. زهرا فقط 24 سال داشت اما همین چند دقیقه پیش افسوس می خورد که بعد از 7 سال کار هنوز بیمه ندارد. دیپلمه بود. لابد از دبیرستان یک راست رفته بود سرکار. چند سال بود که ازدواج کرده بود؟ نمی دانم.

تعجب نکردم که بدون لحظه ای تردید امضا کرد. هر زنی که پله های دادگستری را گز کرده باشد، با قوانین مردسالار آشناست. می داند که حقی ندارد. می داند که قاضی هم مرد است. می داند که قانون را مردها نوشته اند، بدون اینکه نظر او را بپرسند و حالا حتماً‌ حق خودش می داند که اعتراض کند. حتماً درد دل هم جنسانش را در راهروهای دادگستری شنیده و می داند که مشکل او نیست و شوهرش. مشکل ساختارهای مردانه ای است که به شوهرش حق می دهد، این گونه رفتار کند.