|
نامه اي براي دلارام علي / وبلاگ تداعيدو شنبه14 آبان 1386 سلام مهربان امروز خبرهای جدید را شنیدم. دل آرام جانم، نمی دانم چقدر به مرز رفتن به پشت میله های حافظ بی عدالتی نزدیک شده ای و نمی خواهم باور کنم. اما هر چه هست پیش از هر اتفاقی چیزهایی هست که گرچه خوب می دانی، شاید مرورشان بد نباشد. یادت می آید آن روز را که تازه از زندان آزاد شده بودی؟ بعد از تجمع هفت تیر را می گویم. جمعه بود گویا که آمدی و برای مان از روزهای اوین گفتی. تو شاداب بودی و روحیه ات را نباخته بودی. با آن بیان سلیس و زیبا که خسته ترین آدم ها را هم برای شنیدن حرف هایت میخکوب می کند، از ساعت اول بازداشت تا به روز آخر گفتی. از دست شکسته ات که دردش را تاب آوردی و بعد از گذشت آن همه ساعت به یادشان آمد تو را مختصر درمانی کنند. من تمام مدت تو را در سکوت٬ نگاه و بغض را حبس می کردم و اشک را نیامده پاک، تا نکند در مقابل آن همه مقاومت تو خجل شوم. راستش همیشه به تو حسودی ام شده است. تو در آغاز جوانی ات، اندیشمند کوچکی هستی که دنیای بزرگی داری. قدرتی درون توست که بی تردید مبارز می طلبد برای تقابل و چه اندیشه ی خامی ست تصور در هم شکستنت. دوست من، چه کسی می تواند فکر تو را در بند کند وقتی آزادی خواهی و حق طلبی در قطره قطره ی خونت می جوشد. انسانیتی که در توست حبس شدنی نیست. این ها را می نویسم که از تو خواهش کنم مثل همیشه باشی. نگذاری ظلم، حق خواهی ات را به بازی بگیرد. همیشه از خودم می پرسم دل آرام که می دانست اوضاع این مملکت چگونه است چرا به سفرش ادامه نداد و حتی برای مدتی کوتاه ترک وطن نکرد؟ اما این انتخاب تو بود. تو خواستی که بمانی و ماندی. تو می دانستی که بدترین پایان برای بازی بازیگران زور و استبداد چه می تواند باشد. تو می دانستی که آن ها به هر روی صاحبان قدرت اند و باز خواستی که بازگردی. شهامت تو قابل تقدیر است و برای من بهانه ای دیگر برای حسادت. دل آرام؟ می شود روح بازی گوش و طنازت را هیچ جا جا نگذاری؟ می شود دیوارهای اوین را به تمسخر بگیری؟ آرام دلت را دریایی کنی برای روزهای سخت نیامده؟ دوستم، خواهرم، همراهم، همه نگران تو هستند. هر کس می خواهد به نحوی کاری کند. دست ها بی تاب مانده اند میان زمین و آسمان که چگونه حلقه شوند برای حمایتت. می دانی؟ این دست ها هم خسته اند. این روزها حال هیچ کدام مان خوب نیست. یک روز خبر حکم تو را می دهند. روز دیگر مازیار را بازداشت می کنند. پسین روزی امیرکبیری ها را شکنجه می دهند و روناک ها را مادر کتک می زنند، با هزار غم ناگفته ی هر کس. اما این دست ها هنوز برای در آغوش گرفتن تو، برای رهایی مازیار و روناک و آن دیگران بی تابند. دل آرام جانم، مثل همیشه باش. گرچه تو در آغاز سال های جوانی ای هستی که من پشت سر گذاشته ام اما باور کن چشم دوخته ام به مقاومتت. باور کن از تو بسیار آموخته ام. می آموزم. و هیچ ندارم برای آموختن به تو. من هنوز امیدوارم به طلوع خورشید فردا. من هنوز امیدوارم به نشستن در کنارت و آرام به حرف هایت گوش دادن. من هنوز امیدوارم به ذره ای نور که شاید بتابد بر دل تاریک دلان |