|
شب تو يا شب (براي دلارام علي ) / وبلاگ آن زندو شنبه14 آبان 1386 ســـرت را که بالا بگیری ، صدای قهقهه ی همه را که بشــــــنوی ، تنت که بلرزد از ترس و اضطراب ، می بینی درست روبروی تو ایستاده نگاهت می کند و راه می افتد تا در چند قدمی ات قرار می گیرد. سرت را که بالا بگیری می بینی دوباره شب شده ، تو همان جایی که ایستاده بودی ایستاده ای اما از او خبری نیست. تمام شده است پایان تمام این روزها ُ با تمام ضربه های شلاقش دیگر لازم نیست سرت را بالا بگیری ، شب با تمام ضربه های تاریکی اش بر تنت فرود آمده است و تو خود شب شده ای آن قدر یکی با شب که نمی توانی تشخیص بدهی شب توست یا تو شب؟
تنمان را که باتوم هایتان سیاه کرد و درد که امانمان را برید نفس مان در نیامد گریه سر ندادیم هر چند که به حکم طبیعت مردانه شما طبیعی بود حالا شلاق هایتان را پایین بیاورید نگاه های خیره تان را بر چشم های امیدوار ما بدوزید و شلاق هایتان را بر تن مان فرود آورید اینجا آخر دنیا هم که باشد اشک نمی ریزیم * برای دلارام علی |