|
معجزۀ کمپین/شیرین مومنیسه شنبه8 آبان 1386 از زمان آشنائیم با کمپین حدود هفت ماه می گذرد. دورۀ آموزش در کارگاه را همان روزهای اول گذرانده بودم و اشتیاقم برای انتقال این آگاهی ها به دیگران و جمع آوری امضاء، نیروی عجیبی در من ایجاد کرده بود. از آنجائی که کرد هستم و همواره شاهد حضور سنت های قدیمی و غلط در بین کردها و فشارهائی که از این ناحیه بر زندگی و احساسات دختران و زنان کرد وارد می آید، بودم؛ تصمیم گرفتم در پی رسالت کمپینی بودنم حرکتی به سوی مناطق کرد نشین داشته باشم. مسئلۀ خود سوزی زنان و دختران در ایلام که آماری بسیار وحشتناک و تکان دهنده دارد بیش از هرچیز دیگری ذهنم را مشغول کرده بود و اینکه ای زنان برای رساندن صدای فریاد دادخواهی شان چه راه پر درد و رنجی را انتخاب کرده اند قلبم را به درد می آورد. البته می دانستم افرادی از این شهر ها هم عضو این حرکت هستند و تلاش خود را آغاز کرده اند ولی این امر باعث نمی شد که از اشتیاقم کاسته شود و این وظیفه را فقط بردوش آنها بگذارم. از طریق یک سایت با چند تن از شاعران شهرستان سقز آشنا شده بودم. دیدن اسامی شاعران، نویسندگان، مترجمان و فعالان اجتماعی زن دراین سایت واقعا" برایم جالب بود. با همین اختصار و با ایمان به هدفم و امید به آینده، سفرم را شروع کردم. با ورود به شهر، دیدن کوچه های خاکی و خیابان هائی که از آسفالت شدنشان زمان زیادی می گذشت و حضور جوانان بیکار در گوشه و کنار خیابان ها و پیرمردها و پیرزنان خمیده پشت درحال دست فروشی برای امرار معاش که همگی نشان از فقر و محرومیت در آن شهر بود، مرا به این فکر انداخت که مشکلات این مردم چقدر گسترده است. نمی دانستم از کجا باید شروع کنم. با خودم فکر کردم که بهتر است اول سری به بازار بزنم . در راه از زنی رهگذر آدرس بازار را پرسیدم. زن از روی مهمان نوازی همراهم شد تا مبادا گم شوم! در راه به او گفتم که غریبۀ شهر سقز هستم اما من هم کرد هستم هرچند به خوبی شماها نمی توانم حرف بزنم، " آخه زبان شهرهای سقز و مهاباد و بوکان کردی خیلی غلیظه"! با اشتیاق شروع کرد به کردی حرف زدن و گفت: "این چه حرفیه، تو که کردی خب به زبان خودمان حرف بزن" به این ترتیب من هم هم کلام او شدم و از او در مورد شرایط زنان کرد در برخورد با سنت های قدیمی پرسیدم. او در جواب گفت که با اینکه نمی خواهند اما متاسفانه مجبورند این شرایط را تحمل کنند. "چون قانونی نیست که ازشان حمایت کنه". بی مقدمه گفتم: " آیا از حرکت و جنبش زنان خبر داری؟" ناگهان ایستاد و با چشم های زیبایش به من خیره شد. بازویم را گرفت و گفت: "چی میگی ؟ کدام جنبش؟" من برایش از تجمع سال 84 و 85 گفتم. از تصمیم برای جمع آوری امضاء به عنوان مسالمت آمیز ترین روش درخواست گفتم. از مشکلاتی که تا حالا بوده و معلوم نیست تا کی ادامه دارد حرف زدم. از همراهی برخی از آیات عظام و روحانیون هم. باورش نمی شد. با اشتیاق به حرفهام گوش می داد. گفت: " باورم نمیشه زن های تهرانی چنین کاری را شروع کرده باشن. آفرین به غیرتشان. من چه کاری می تونم انجام بدم؟ خیلی دوست دارم بیشتر بدانم..." انگار کمپین به هم نزدیک ترمان کرده بود. از شغل هم پرسیدیم و از زندگیمان حرف زدیم. وقتی فهمیدم یکی از شاعرانی است که قبلا در سایت اسمش را دیده بودم به قدری ذوق زده شده بودم که بغلش کردم، بوسیدمش و گفتم: " من اسم تو رو توی سایت دیده بودم. فقط اسمت رو. حالا توی خیابون این شهر غریب باید تو اولین زنی باشی که من ازش آدرس بپرسم؟! نمی دونم اسم اینو بذارم اتفاق یا معجزه. زمانی که اسامی بانوان سقز را می خواندم حتی فکر ملاقاتشون رو هم نمی کردم و لی حالا تو روبروم ایستادی " . او هم از اشتیاق من خوشحال شده بود و با رد و بدل کردن شماره تلفن، برنامۀ ملاقات بعدی را گذاشتیم و از هم جدا شدیم . با جدا شدن از او از مغازه ای در بازار پارچه ای کردی خریدم و راهی خیاطی ای زنانه شدم. لباس سقزی ام را سفارش دادم و از قوانین و نابرابری ها حرف زدم و اشتیاق همه آنها برای تغییر شرایط زندگیشان متعجب و البته خوشحالم کرده بود. فردای آنروز در ملاقات با زن شاعر در مورد مسائل مختلف زنان در شهر سقز با هم حرف زدیم. با وجود آنکه ناچار به بازگشت بودم، مطمئن شده بودم که بخشی از کارم را انجام داده ام. بعد از مدتی این بار با دفترچه و برگه میهمان منزل خانم شاعر شدم و با برخی دیگر از اعضای خانواده اشان صحبت کردم. روز بعد به دیدن دوستان تازۀ دیگرم که در خیاطی با آنها آشنا شده بودم رفتم و دفترچه ها را بینشان تقسیم کردم. می دانستم با وجود جو فشردۀ سیاسی و اجتماعی درآن منطقه امکان دعوت برای یک جلسۀ چند نفره در یک جا و یا ایجاد کارگاه نیست ولی این امر نمی تواند مانعی برای آگاه کردن و صحبت از قوانین نابرابر و ایجاد انگیزه برای خواست تغییر این قوانین از سوی جامعۀ زنان ایرانی باشد. دفترچه ها و اخبار مربوط به امضاء تا بعدازظهر همان روز پخش شد و من با برگه های پر از امضا به تهران برگشتم. هنوز هم با دوستان جدید کمپینی ام در تماسم و آنها برایم از تاثیر گفتگوهای آن سفر و کمپین حرف می زنند. به قول یکی از دوستان عزیزمان شاید در چنین مناطق و شهرهائی از کشورمان که امکان ایجاد کارگاههای آموزشی به شکل تهران نیست، بهتر باشد که بتوانیم کارگاه هائی اینچنینی برگزار کنیم. |