شماره مقاله: 120

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article120



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

كلاس هاي ورزش، يك فرصت خوب براي امضا جمع كردن/ زهره امين

پنج شنبه11 آبان 1385


یکی دیگر از جاهایی که تصمیم گرفتم در آنجا امضا‌ جمع کنم، کلاس ورزش بود. یک کلاس ورزش دولتی که از هر قشر و هر سن دختر و زن برای ورزش به آنجا می‌آیند. متاسفانه وقت زیادی برای آشنا شدن باهم نداریم. چون هم ساعت قبل و هم ساعت بعد از ما نوبت ورزش «برادران» است. با عجله می‌رویم تو و تمام یک ساعت را با موسیقی ورزش می‌کنیم و با عجله لباس می‌پوشیم می‌آییم بیرون. می‌دانستم باید زمان را تکه‌تکه کنم برای توضیح طرح و بعد گرفتن امضا از تک‌تک خانم‌ها.

روز اول موقع درآوردن مانتو روی پله‌های ورزشگاه برای دوسه‌نفر پهلو دستی‌ام توضیح کوچکی از طرح را دادم که می‌خواهیم یک‌میلیون امضا‌ جمع کنیم برای عوض کردن قوانین تبعیض‌آمیز. می‌دانستم حواس چند نفر دیگر تا شعاع چندمتری به صحبت ماست. دوستانم پرسیدند مثلا چه قوانینی؟ دوسه‌تایشان را گفتم. ارث و دیه و حق حضانت و...

دوست بغل‌دستی‌ام با دلسوزی گفت: قربون شکلت برم، مگه ممکنه؟ تا دنیا بوده این قوانین هم بوده. دلت خوشه ها. اون یکی گفت: اوا، این قوانینی که گفتی، نص صریح قرآنه! مگه می‌شه عوضشون کرد؟ گفتم: چرا نمی‌شه! سوت ورود به زمین را زدند. گفتم بعدا در موردش بیشتر صحبت می‌کنیم و شروع به ورزش کردیم.

با تجربه‌ای که داشتم می دانستم مسئولین مکان‌های دولتی، ممکن است از امضاگرفتن برداشت سویی کنند. مثلا فکر کنند نامه‌ای سیاسی است. بنابراین تصمیم داشتم تا خانم‌ها کاملا توجیه نشده باشند ورقه‌ی امضا را بیرون نیاورم. بعد از ورزش، در زمان پوشیدن مانتوها و روسری‌هایمان، همان دوستان شروع به درددل کردند.

یکیشان گفت که خواهرش چندوقت‌ پیش با اتوموبیلی تصادف کرده و پایش شکسته است. قاضی دادگاه دیه‌ی خیلی کمی برای او در نظر گرفته چون اعتقاد داشته که زن نان‌آور خانواده نیست که شکستن پایش در درآمد خانه تأثیری داشته باشد.

دیگری آهی کشید و گفت که بعد از طلاق شوهرش با سندسازی بیشتر اسباب و وسائل خانه را با خودش برده و رفته با زنی همسن دخترشان ازدواج کرده. گفت: وقتی گفتم این قوانین در قرآن آمده، نه اینکه با تغییرش مخالف باشم. ولی می‌‌گم ماها نمی‌تونیم کاری کنیم. سومی داشت مثالی از خانواده‌ی خودش می‌زد که از بیرون خبر دادند که برادران برای ورود عجله دارند.
با خودم سه‌کتابچه‌ " تأثیر قوانین در زندگی زنان" برده بودم. به هر کدام یکی دادم و از این سه‌دوست بغل دستی خواستم بخوانند و دفعه‌ی بعد نظرشان را بگویند. دستان دیگری دراز شد برای گرفتن کتابچه‌د‌های بعدی. گفتم متاسفانه فقط سه‌تا همراهم بود. از این سه دوست خواهش کردم حتما جلسه‌ی بعد این‌ها را پس بیاورند.

جلسه بعد باز هم فرم امضا را نبردم. از عکس‌العمل آنها مطمئن نبودم. عجیب بود که هر سه خانم به محض رسیدن به ورزشگاه کتابچه را در آوردند و گفتند: عالی بود! حتی با اینکه بهشان گفته بودم فرم امضا جدا از این کتابچه است. یکیشان فرم صفحه‌ی آخر را کنده و به آدرس صندوق پستی فرستاده بود. گفت: بلند بلند برای خواهر شوهر و مادرشوهرم هم خوندم. اونا هم می‌خواستن امضا کنن. ولی فرم جای یک امضا بیشتر نداشت. هنوز سه کتابچه به دست من نرسیده، دستان دیگری کتابچه‌ها را قاپیدند.

خانم‌های دیگر بودند. این سه شروع کردند تعریف از نوشته‌ها برای دیگران و سرزنش من که چرا فرم امضا را نبرده بودم. من در دلم خوشحال بودم. دوست داشتم که خانم‌ها با آگاهی و تصمیم قاطع امضا کنند نه به خاطر رودروایسی با من. دفعه‌ی بعد فرم را بردم و هر شش نفر امضا کردند. یکیشان به جای مادرشوهرش هم امضا کرد.

خانمی که در جریان نبود گفت: شوهرم گفته هیچ کاغذی را بدون اجازه‌ و مشورت با من امضا نکن. گفتم اصلا قبل از خواندن کتابچه از کسی امضا نمی‌گیرم. با شوهرت بخوان و نظر اورا هم به ما بگو.

خلاصه که بعد از آن هر جلسه کتابچه‌ها خودبه‌خود بین خانم‌ها می‌گردد و گاهی موقع رفتن، خانمی به من نزدیک می‌شود و فرم امضا می‌خواهد. یکی از مربی‌های بدنسازی هم با کمال میل امضا کرد و گفت اگر کارگاهی گذاشتند حتما مرا هم خبر کن