|
آخه چرا دیه من نصف دیه یک مرده؟ /سمیه فریدچهار شنبه25 مهر 1386
ابرو های پهن ، صورت دست نخورده ، چادر و مقنعه ای که به سر داشت مرا از صحبت کردن بازمی داشت. ترسیده بودم. فکر اینکه اگر اتفاقی بیافتد همه بگویند "باز هم مترو" مغزم رو از کار انداخته بود . با نگرانی گفتم : «برای تغییر قوانین تبعیض آمیز.» هوا تاریک بود و واگن زنان خلوت. روی هر ردیف صندلی دو سه نفری بیشتر ننشسته بودند. در یکی از ایستگاه های بین راه سوار شده بود و روبروی من نشسته بود. وقتی که حرفهای من با کنار دستی هایم تقریبا تمام شده بود و برگه ها را داخل کیفم گذاشته بودم. می خواست بیشتر بداند و این در نگاه پرسشگرش که به من خیره مانده بود آشکار بود.
خدایا اتفاقی نیافتد. برگه را نکشد و سر و صدا راه نیاندازد. قلبم تند تند می زد.
نگاهی به راهرو باریک مترو که ماموران گاهی از آن می گذرند انداختم. سکوت مردم خسته از کار با صدای زوزه قطار در هم می آمیخت و ترسم را بیشتر می کرد. برگه را درآوردم، به طرفش گرفتم و توضیحاتم را ضمیمه برگه کردم. وقتی حرف می زدم انگار صورتش از هم باز می شد. لبخند کمرنگی روی لبش نشسته بود و این مرا تا حدی آرام می کرد.
چشمان کنجکاوش صورتم را رها نمی کرد و هنوز منتظر بود. از او خواستم که برگه را بخواند بعد صحبتمان را ادمه بدهیم. برگه را با دقت می خواند. گاهی سرش را به تایید تکان می داد و گاه صورتش حالت کسی را می گرفت که چیز باور نکردنی ای را می خواند. دیگر آرام شده بودم. نمی ترسیدم اما مطمئن هم نبودم که امضا کند. صدایش مرا به خود آورد.
به ترسهای چند دقیقه قبلم خنده ام گرفته بود و راستش عکس العملش برایم خیلی غیر منتظره بود. حرفهایش ادامه داشت...
خیلی هیجان زده شده بود و انگار گوشی شنوا برای حرف هایش پیدا کرده بود. با حرارت از تبعیض ها می گفت. یکدفعه گفت: چقدر خوشحال شدم که فهمیدم کسانی هستند که روی این مسائل کار می کنند و می خواهند این قوانین تغییر کند. صورتش را درهم جمع کرد و ادامه داد: "همیشه فکر می کردم فقط منم که به این چیزا فکر می کنم. خیلی عذاب می کشیدم. نمی دونید از دیدن شما چقدر خوشحال شدم." برگه را امضا کرد و به دستم داد. روی برگه نوشته بود که دانشجوی دکترای ژنتیک است. این بار او بود که در برابر نگاه متعجب من گفت که اولین دانشجوی دختر این رشته است و خدا می داند علی رغم نمره های بالاتر از همکلاسی های پسرش با چه تلاشی استادانش را راضی کرده که او را بپذیرند. چرا که استادان محترم فکر می کرده اند برای یک دختر غیر ممکن است که وقت و بی وقت به دانشگاه بیاید!! با هم از قطار پیاده شدیم. تا جایی که راه ما را از هم جدا کرد برایم از احساسش، نگرانی هایش از آینده و خوشحالیش از آشنایی با کمپین حرف زد. از او جدا شدم و به سمت خانه حرکت کردم. انگار انرژی عظیمی یکباره به من تزریق شده بود. |