|
در خرم آباد، شما خود ديديد و من هنوز باور ندارمدو شنبه30 مهر 1386 دلم گرفته است! از شهری که در آن زاده شده ام و از مردماني که هميشه شهره به مهمان دوستي بوده اند، و حال اينگونه با مهمان رفتار مي کنند! در اين شهر که در دشت شقايق ها و ارغوان ها جای دارد، هميشه عشق چون آب زلالش معنا داشت و دوست داشتن با بالاترين قله ی کوه هايش مثال زده مي شد ، مهمان نوازی فقط رسم نبود خود ريشه در زندگي شان داشت مثل آب و کوه و قلعه، خود نشان شهر بود. چه مي گويم ؟ شما خود ديديد و من هنوز باور ندارم ! راست اين است که مردمان در همه جا يکسان و يک نوع نيستند. شما تنها قرباني خشونت جهل در اين شهر نبوديد! باور کنيد! در همين شهر هنوز مادراني هستند که اجازه ندارند بر گور فرزند خود بگريند! دختراني که سوختن را در شعله های آتش برای شنيدن فرياد هايشان بر مي گزينند! و زناني که بايد هنوز باور کنند که سهم شان از زن و مادر بودن فقط گريه است! بر صندوقچه ای لبالب از پر های خونين. شما برای آنها برای شنيدن صدای آنها و به گوش همگان رساندن فرياد های خاموششان رفتيد، تا بودن شان و فريادشان در ميان شعله های آتش و فراموشي نيست نشود. شما برای با اميد پاک کردن اشک مادراني که ديگر نگريند، رفتيد. برای اميدشان به امضايي برای برابری در عشق و آزادی و نان و شعر، برای همراهي با کارواني که به صبح اميد بسته است و دلبسته به خورشيد به همه مرارت ها و رنج ها اما به پيش مي رود، رفتيد. دستان تان را مي فشرم و اين چند خط را مي نويسم تا بدانيد باز هم هستند کساني از اين شهر و به تلاش برای تغيير و برابری باوردارند. من هنوز باور دارم که روزهای خوب فرا خواهند رسيد، تا آنروز با همان باور گلي از شقايق و ارغوان بر گيسوانتان مي زنم به نشان احترام. ر.الف |