|
مطب آقای دکتر/ بنفشه بند علیسه شنبه10 مهر 1386 وارد اتاق آقای دکتر شدم. دکتر با چهره ای مهربان به من خوشامد گفت. او مرا می شناخت، احساساتم ، روحیاتم ، همه برای او آشکار بود. با اشاره به برگه ای که در دستانم داشتم گفتم که الآن عضو جنبشی هستم به نام کمپین یک میلیون امضا که برای حمایت از حقوق زنان امضاء جمع می کنیم . برگه را از من گرفت و با لبخندی آن را خواند و گفت " مگر این قوانین اصللاح نشده ؟" با علامت سر من که جوابی منفی را در بر داشت به خواندن ادامه داد . در آخر گفت: " رشته تو نقاشی هست ، تو عاطفی هستی و روحیه شکننده ای داری ، من با زنهای فمینیست بر خوردم، آنها قوی هستند و اغلب تهاجمی ، با روحیه آرام تو در تضادند . اکثر آنها در زندگی خانوادگی خود موفق نیستند. اگر تو بخواهی با همین شیوه ادامه بدهی دو روز دیگر که ازدواج کردی حتما" مشکل پیدا می کنی. می توانی امضاء جمع کنی و یک حرکت مثبت انجام دهی اما فمینیست بودن چیز دیگری است . اگر این تفکرات را داشته باشی و این تفکرات بر زندگیت سایه بیاندازد حتما" با مشکل روبه رو می شوی " برگه را به دستم داد و ادامه داد که: " من آدم مبارزی نیستم و ترجیح می دهم موقعیت کاریم زیر سوال نرود " او امضاء نکرد. وقتی از مطبش بیرون آمدم یادآوری حرفهایش قلب من را به درد می آورد، آنقدر که می خواستم گریه کنم. ناراحت بودم از اینکه من که چند سالی است ادعای فمینیست بودن دارم آیا واقعا" خودم را سر کار گذاشتم؟ یا زندگی ام متاثر از تفکرم بوده؟ |