|
سوراخ/ شعری از صبا واصفیدو شنبه21 اسفند 1391 چشمهات کجای تنم زیگزاک میزند بمیرم برات گرسنه در جیبم با شپش ها سه قاپ میریزی و هنوز بر مجاری زیپ خمار سوراخی اعضای زبان بسته کجای دریل فررفته با متههایی به ضخامت امپریالیسم که از طلب دست برنمیدارد طالبانی که تویی خنده زخم داشت سمرقند دامنی پر از سنگریزه و سوراخ جنس ممنوع بازار سیاه سوراخ سوراخ آخ! لامذهب! فاشیسم رحم نکرده به تن، به طحال، به ترقوه حتی به تنبان ِ تر طوری که عضوهای خیس و گود در چکمههای سخت و سفت سیاه سرفه میکنند میدانم لالمونی لوس و ملوسترم می کند اما !شما به بزرگیت ببخش آقا که قدر گاو میفهمی قربانت شوم لای شورههای سری که مو ندارد شورشگری یابونهی عزیزم بزن به چاک! دخول گردن داخل طناب جرم حساب می شود اینجا جمهوری اعدام نیست جشنواره سوراخ ها و قرنطینهی قبیلههای سوزاکیست جایی که هیچ زنی برای صداهای ساطوری گنَدِنای هم خُرد نمیکند 8 مارچ 2013 |