|
چه کسی از طرف زنان عرب سخن میگوید؟ / زن نگاردو شنبه14 اسفند 1391 مترجم: شهباز عمویی بهار عربی به نفع زنان عرب بود یا به ضرر آنها؟ چه کسی از طرف زنان عرب سخن میگوید؟ اینها از جمله سوالات فراگیری است که ناظران در سراسر جهان مطرح میکنند، سوالاتی که مبنای پرسشی کلیتر را میسازند: «آیا بهار عربی ارزشش را داشت؟» در سال گذشته، برای سخنرانی در نشستهایی با موضوع «بهار عربی» به جاهای مختلف سفر کردم، از مراکز مطالعاتی و سیاستگذاری تا مراکز هنری که در همه آنها به اشتهایی سیریناپذیر برای بحث درباره قیامهایی برخوردم که از حدود دو سال پیش کل خاورمیانه و شمال آفریقا را فراگرفته است. این شور و شوق قابل فهم نسبت. این دگرگونیهای تاریخی در صورتی پسندیده و نیکوست که این نشستها موجب تقویت تعامل و تعهدی شود که بتواند بسیاری از تصورات و کلیشههای غلط و معمول فرهنگی و اجتماعی را اصلاح کرده و آن نسبیگرایی فرهنگی دیرینه را که در چنین سوالاتی نمود مییابد تصحیح کرده یا به چالش بکشد. اما این مورد خاص با دیگر دعوتهایی که برای سخنرانی از من شده بود متفاوت بود. پیش از آن بارها درباره زنان در قیامهای عربی حرف زده بودم، اما هرگز در کنفرانسی پشت تریبون نرفته بودم که حامی مالیاش گوچی1 باشد، بنیاد تامسن رویترز و روزنامه اینترنشنال هرالد تریبیون آن را سازمان داده باشند و گروهی از ستارگان و شخصیتهای معروف (نامهای مشهوری چون کریستی ترلینگتون سوپرمدل و بانوان اول سابق برخی کشورها نظیر شری بلر و ملکه نور از اردن) در فهرست سخنرانانش به چشم بخورد. از همین رو این کنفرانس فرصت مناسبی بود تا روایت تاریخی موجود درباره «زنان عرب»، بهویژه روایتی که توسط رسانههای جریان اصلی مدام تبلیغ و ترویج میشود، را به چالش بکشم، و در عین حال به درکی بهتر از این جماعت خاص برسم که به موضوع زنان عرب علاقه پیدا کرده و نشانههای خوفی اخلاقی از وضعیت این زنان را بروز میدهد. اما مشکل از همان ابتدای کنفرانس شروع شد. در اسلایدهای افتتاحیه کنفرانس این کلمات به عنوان بحث اصلی بر پرده ظاهر شد: «بانوان قهوهایپوست مظلوم و مستضعفی که نیازمند رهاییاند». از آن اسلایدها این گونه برمیآمد که اکنون دیگر برای زنان سفیدپوست مشکل خشونت خانگی، صنعت قاچاق جنسی و تبعیض جنسی با موفقیت برطرف شده و این موارد دیگر فقط گریبانگیر رنگینپوستان است. و لفظ «جهانی» این روزها دیگر استعارهای است برای اشاره به غیرسفیدپوستها. اما مشکل فقط محدود به تصاویر نبود. بعد نوبت رسید به کلیپ کوتاهی از یک فیلم مستند درباره جنون جنسی مردان مصری و آزار جنسی که زنان مصر با آن روبهرو هستند که بر من و دیگر همکار مصریام اثر جالبی نداشت و بعید نیست که تن ادوارد سعید را هم در گور لرزانده باشد. جایی در میان بحثها، گرداننده یک میزگرد به یکی از حضار اشاره کرد و برای این که آن شخص از میان جمعیت تشخیص داده شود او را «هندی» خواند (هرچند که آن زن اصلا ایرانی بود)؛ واضح بود که در اینجا این پسزمینه فکری هست که «این زنان قهوهایپوست همه مثل هم هستند». حس میکردم چیزی نمانده است که با غلیان «خشم مسلمانان» روبهرو شویم، اما وقتی برای مشورت به اطرافم نگاه کردم تا عیان هیرسی علی را بیابم، دیدم که سرش سخت گرم اختلاط با دوستانش و تحسینی بود که هر بار که شریعت اسلام را میکوبید به سویش سرازیر میشد. کمک به ماندگار شدن تصورات و افسانهها در میزگردی بودم که اصل سوال در آن مطرح شد، آن هم از جانب اشخاصی چون فرید زکریا2: «بهار عربی برای زنان فرصت است یا مصیبت؟» که در واقع کُدی است برای این پرسش که «ما باید کلیشههای خود از جهان عرب را تغییر دهیم یا خیر؟» اما این پرسش پرسش نامحترمانهای است و در واقعِ امر، تلاشی برای سلب مشروعیت از انقلابها و زنان عرب در آن واحد. در واقع این سوال هم موضوع را کلی و یکدست فرض میکند، و هم به دنبال آن است که ایثار و فداکاریهای زنانی را که به خاطر اعتقادات خود حبس کشیده، شکنجه شده، از کار اخراج شده، یا قربانی سوءاستفاده جنسی شدهاند را نادیده بگیرد. انقلاب یک روند است، نه مسابقه ورزشی، اما به نظر من این طور میرسید که خانمهای تروتمیزی آنجا جمع شدهاند و به دنبال آن هستند که از تیم درست طرفداری کنند. اما با توجه به وقایع جاری در مصر، دینا وهبه این پرسش را به چالش کشید و گفت با آن که نسبت به همهپرسی قانون اساسی از طرف محمد مرسی حس خیلی بدی دارد، هیچ گاه از خود نپرسیده است که آیا انقلاب واقعا ارزشش را داشت و این که به عنوان زن از نقش خود در انقلاب پشیمان نیست. همین طور علاء مورابیت از لیبی در دفاع از نیاز به ملاحظات مذهبی در تدوین قانون اساسی سخن گفت. من اشاره کردم که باید کار خود را با نفی و کنار زدن پیشفرضهایی شروع کنیم که تنها به مباحثی مخدوش درباره جنسیت و انقلابهای جهان عرب دامن میزنند، مباحثی که بارها در آن کنفرانس شاهدش بودم؛ سپس اضافه کردم که اولا دموکراسی یک روند و فرایند است، نه یک اتفاق (حتا اگر «شوی بهار عربی» نیاز به پایانی خوش داشته باشد)، و تساوی جنسیتی فوری در یک نظام سیاسی جدید هنوز در غرب هم به دست نیامده، و در حکومتهای پس از انقلاب در جهان عرب هم یکشبه به دست نخواهد آمد. ثانیا مشروعیت یک انقلاب را میتوان با عنایت به چگونگی رفتارش با «زنان آن سرزمین» سنجید، و ثالثا این که بگوییم فقط و فقط اسلامگرایان برای حقوق زنان نقش تهدید را دارند، چیزی نیست جز نادیده گرفتن دههها تبعیض جنسی و خشونت علیه زنان تحت حاکمیتهای سکولار. و نکته آخر این که تا پیش از بهار عربی نه تنها اعراب هیچ گاه از بحران در حقوق زنان صحبت نکرده بودند، که اصلا به طور کلی از سیاست سخنی در میان نبوده است. این موضوع در این اظهار نظر گذرای راجر کوئن، گزارشگر روزنامه نیویورک تایمز و گرداننده یک میزگرد، مورد اشاره قرار گرفت که جهان عرب «بعد از وقفهای طولانی و عمیق به سیاست بازگشته است». اما نکته اینجاست که در این موضوع ذرهای حقیقت نیست و هرکس که تاریخ خاورمیانه را مطالعه کرده باشد این نکته را به شما خواهد گفت؛ همین بس که بهویژه بحرین دستکم در ۸۰ سال گذشته شاهد قیامهای متوالی بوده است. اینها فرضیاتی بسیار ذهنی و سیاستزده است که نشانی از آنها در یافتههای گزارش اخیر موسسه گالوپ با عنوان «پس از قیامهای عربی: نظرات زنان در باب حقوق، دین و بازسازی»3 نمیتوان یافت، گزارشی که نشان میدهد: اولا، حمایت مردان از جایگاه قانونی و حقوقی برابر و فرصتهای شغلی مشابه برای زنان به شغل و میزان رضایت ایشان از زندگی مربوط است... و ربطی به نگرش مذهبیشان ندارد؛ و ثانیا اکثریت مردان عربـتقریبا تعدادی به اندازه زنانـموافقند که زنان باید حقوق قانونی مشابه با مردان داشته باشند. به گوش من، ترجیعبند این کنفرانس یادآور همان خشونت لیبرالی بود که روایت استعماری نه چندان دوستانه و صمیمانهای را بازتاب میدهد که از دل بعضی از الگوهای فمینیستی برآمده است، الگوهایی که گایاتری اسپیواک4 به شکلی تحسینبرانگیز شناسایی کرده و دیگرانی چون صبا محمود5 و لیلا ابولغد6 مورد کاوش قرار دادهاند. مرادم از بیان این مسئله آن است که چنین فرضیاتی فقط در پی دامن زدن به نوعی خوف و نگرانی اخلاقی از وضعیت «زنان عرب»اند. طبق این نوع نگرش، زنان عرب هدف ضعیف و آسیبپذیر و «قربانی» اجتنابناپذیر یک نظام اجتماعی نو و در نتیجه نیازمند «منجی»اند، و این امر چیزی نیست جز بهانهای برای توسل به زور. سندروم بانوی اول سخنران ویژه ابتدای میزگرد من کسی نبود جز ملکه نور، همسر پادشاه اردن، کشوری که خود اخیرا شاهد ناآرامی و سرکوب اعتراضات بوده است. حضور او آزاردهنده بود و این فکر را به سرم انداخت که آیا برگزارکنندگان کنفرانس واقعا متوجه طنز قضیه نبودند که از عضو یک خانواده سلطنتی بخواهی درباره انقلاب در جهان عرب و معنای آن برای زنان سخنرانی کند. گویی ما هنوز که هنوز است مسحور ظاهر پر زرق و برق بانوان اول جهان عربیم، حتا با این که در جایی مجبور شدیم از سوزان مبارک و اسما الاسد که همراه همسران بدبختشان رفتند فاصله بگیریم. انگار قرار نیست ما از تاریخ درس بگیریم. پیش از این انقلابها، زیر سوال بردن استفاده ابزاری رژیمهای استبدادی از «حقوق زنان» به هیچ عنوان پسندیده نبود، رژیمهایی که بعدا به همین واسطه از سوی همپیمانان غربی خود «اصلاحطلب» نام میگرفتند. در واقع تا پیش از این انقلابها، زنان حکومتی نسبت به همان زنانی که قرار بود تحت لوای خود بگیرند و حقوقشان را به اثبات برسانند حالتی خودمحور و پدرگونه داشتند، اما این انقلابها نشان دادند که زنان عرب نه تنها به این حمایتهای پدرانه که در حقیقت منجر به تضعیفشان میشد نیاز ندارند، بلکه با این فرصتی که پیش آمده میتوانند برای حقوق خود مبارزه کنند، هم قابلیت این را دارند که با جامعه در تعامل باشند و هم اکنون آن قدر قوی شدهاند که میتوانند دیکتاتوریهای سهمگین را به زیر بکشند. بحرین و فراتر از آن در طول کنفرانس، متوجه دیپلماتی وابسته به سفارت بحرین شدم که مدام مرا زیر نظر داشت. او این راه طولانی را آمده بود تا نارضایتی سفیر بحرین را اعلام کند که از آن «فمینیستهای حکومتی» بود، هم زن و هم از اقلیت مسیحی، و هم بسیار ناراحت از این که برای سخنرانی به میزگرد بهار عربی دعوت نشده بود. در واقع «فمینیستهای حکومتی» سلطان بحرین بسیار به کار اهداف تبلیغاتی میآیند، به این شکل که در آن واحد هم از حقوق زنان و حقوق اقلیتها دفاع میکنند و هم مدافع فرمانبرداری قاطبه مردمند. در جایی که در هر کوی و برزن آن سخن از انقلاب است، حتا آنان که مدافع حکومت اقلیت بر اکثریت و فرمانبرداری اکثریت مردم، فساد، امتیازات ویژه ونگاه طبقاتیاند هم میخواهند اظهار نظری کرده باشند. دیپلمات مذکور متعاقبا در وبسایتی با عنوان «تراست لا» [اعتماد به قانون] دقیقا از همین «دستاوردها» سخن گفت.7 تعجب خواهم کرد اگر این متن را یکی از آن بسیار شرکتهای تبلیغاتی8 همکار با رژیم ننوشته باشد، از همان شرکتهایی که سازمان زیر نظر خود من به نام «دیدبان بحرین»9 از نزدیک بر آنها نظارت دارد. خوشحالم که او دقیقا همان نکتهای را مورد تایید قرار داده است که من همواره تلاش کردهام ثابت کنم، این که رژیمهای فاسد معمولا از برگ انجیر حقوق زنان برای اثبات ادعای «اصلاحطلبی» خود بهره میگیرند، اما در واقع امر با تلفیق نامیمون و مخرب بحث حقوق زنان با حکومتی فاسد مشروعیت این ادعا را زیر سوال میبرند. او از بانوی اول بحرین، شیخه سبیکه، به عنوان حامی حقوق زنان در قالب سازمانی با عنوان «شورای عالی زنان» یاد میکند. واقعا تاکنون حتا فکر پیوستن به لشکر زنان نخبه بانوی اول هم به سرم نیامده است (هرچند که مطمئنم چون اصلا کیف دستی مارکدار ندارم، اگر هم میخواستم، تأیید صلاحیت نمیشدم). همین دو هفته قبل، اول ماه دسامبر، بود که کیم کارداشیان10 در روز زن بحرین از این کشور دیدن کرد تا این حس را القا کند که اوضاع طبق معمول است و هیچ مشکلی در کار نیست. لحن مقاله جناب دیپلمات هم حاکی از آن حس قدردانی و سرسپردگی است که از رعیتی خوب نسبت به سلطان «خیرخواه» انتظار میرود. او هم، همانند حکومت، نتوانسته است مقاومت کند و با اشاره به وضع من ماجرا را به بحثی شخصی بدل کرده است. تجربه شخص من ثابت کرده است که این حکومت همچون آنتیتز شایستهسالاری عمل میکند، جایی که کافی است کوچکترین مخالفتی کنی، دیگر کسی کاری به صلاحیت و تواناییهای تو ندارد؛ و این چیزی است که بر سر هزاران زن و مردی که پس از قیام مردم بلافاصله از کار اخراج شدند آمده است. باید اشاره کرد که زنان بحرین از تحصیلات عالی برخوردارند و نرخ مشارکت نسبتا بالایی هم در نیروی کار کشور دارند، اما زن بحرینی همانند همتای مرد خود باید با تبعیضهای فرقهای و قبیلهای دست و پنجه نرم کندـ هر دو به یک اندازه در نظامی استبدادی سرکوب میشوند که در آن نابرابری شدید در توزیع درآمد و ثروت وجود دارد، نرخ فقر نسبی بالاست و به حاشیه رانده شدن سیاسی امری عادی تلقی میشود. در واقع بهرغم تمامی اصلاحات ظاهری که این دیپلمات برمیشمرد7، در بحرین سلطنت مطلقه در راس رژیمی استبدادی و قرون وسطایی نشسته است. برای مثال، در مورد مسئله کلی حقوق زنان، قانون خانواده یا «قانون احوال شخصیه» بحرین در سال ۲۰۰۵ مطرح شد که خود نمونه مشخصی است از این که چگونه حکومتی استبدادی از حقوق زنان برای چانهزنی و امتیاز گرفتن از جنبشهای محافظهکار و سنتی استفاده میکند. در بحرین هم همانند بیشتر کشورهای عربی، جنبش اسلامگرای قدرتمندی هست که در این کشور از طرف جامعه اسلامی الوفاق که ده سال پیش شکل گرفت نمایندگی میشود. این حزب در سال ۲۰۰۵ از طریق رهبر معنوی خود یعنی شیخ عیسی قسیم حمایتش از قانون خانواده را ملغی اعلام کرد. بسیاری از جمله دکتر عبدالهادی خلف11 معتقدند که از آنجا که این قانون نمایانگر آخرین حوزه باقیمانده از اقتدار و صلاحیت حکومت مذهبی بود، معاملهای سیاسی آغاز شد، به این ترتیب که اگر الوفاق به تحریم انتخابات مجلس که برای حکومت بسیار اهمیت داشت پایان دهد، این قانون نیز لغو میشود. از این طریق تشکیلات مذهبی بخشی از کنترل مستقیم حوزه خود را حفظ میکرد و مانع از به حاشیه رانده شدن فرقهایِ بیشتر در حوزه سیاسی میشد. اما حکومت در محضر مردم ادعا کرد که این قانون را افراطیون مذهبی رد کردهاند؛ از سوی دیگر اپوزیسیون مدعی شد که قانون مذکور برای جلوگیری از به حاشیه رانده شدن فرقهای بیشتر لغو شده است، و به این ترتیب هویت دینی بر هویت جنسیتی تقدم یافت. در واقع بحث از حقوق زنان، به جای آن که به عنوان وسیلهای برای توانمندسازی زنان شناخته شود، به ابزار دیگری برای به حاشیه راندن کل جامعه شیعیان کشور تبدیل شد. از آن زمان به بعد الوفاق عهد کرده است تا در آینده نمایندگی زنان را نیز بر عهده بگیرد، و جالب آن که عیسی قسیم نیز اذعان کرده است که امکان بازنگری در قانون خانواده هست. با این حال مطمئنا باید بیشتر تلاش شود تا وعدههای محکمتری در این زمینه حاصل شود، و فعالان زن در داخل کشور باید برخی دیدگاهها و رفتارها در مورد تفکیک جنسیتی و بعضی بیانیهها در مورد مشارکت زنان در اعتراضات را به چالش بکشند. از زمان آغاز اعتراضات اخیر در بحرین، جنبشهای سیاسی محلی جدیدی سوای گروهبندیهای مرسوم سنتی مانند الوفاق، و با خط مشی تندتری در قبال دولت حاکم، در مقطع زمانی بسیار کوتاهی شکل گرفته است. این جنبشها عمدتا توسط زنان و جوانان (دو عامل اصلی تحولات انقلابی) شکل گرفته است که یا کاملا بیتجربهاند یا فقط اندک تجربهای از رفتار سیاسی سازمانیافته یا اعمال قدرت دارند. رهبران اعتراضات خیابانی مانند زینب الخواجه، رهبران سیاسی چون فریده غلام که نقش همسر زندانیاش را بر عهده گرفته است، اعضای اتحادیهها چون جلیله السلمان، روزنامهنگارانی چون نزیهه سعید که به دلیل گزارش قتل یک معترض به دست پلیس بهشدت شکنجه شد، وکلایی نظیر جلیله السید که خستگیناپذیر از زندانیان سیاسی دفاع میکند، و اما مهمتر از همه «شیرزنانی» که «انقلابیون» فارغ از جنسیتی هستند که با شکوه تمام به شیوههای اعتراضی جدید ضد حکومتی، اقدامات محلی و مقاومت دست میزنند. دیپلمات بحرینی در مقاله خود پس از برشمردن مظاهر پیشرفت و اصلاحات در کشور به مورد شخص من میپردازد، گویی من بهواسطه داشتن شغلی مناسب نمونه این پیشرفت و اصلاحات هستم! او اشاره نمیکند که شکنجه و آزار گسترده فرقهای و قومی تمامی ردههای جامعه را دربر گرفته و وقتی که بحث از محرومیت از آزادی و خوشبختی به عنوان مجازات در میان باشد، من هم از این قاعده مستثنا نیستم. او میتواند به فهرست خود از مظاهر پیشرفت و اصلاحات مورد اشارهاش این موارد را نیز اضافه کند: لیستهای سیاه، ممنوعیت از سفر، استعفای اجباری از کار، مادر مجرد بودنم در نتیجه حبس و شکنجه همسرم، و بازداشت خودسرانه من در ماه آوریل گذشته. شاید در مقابل تجربههای به مراتب دردناکتر و بدتر دیگران، بهتر باشد من از تجربیات خود چیزی نگویم. اگر تمامی اینها به علاوه این احتمال که هر لحظه ممکن است تابعیت من لغو شود، چنان که بر سر پدرم هم آمد، نشان نمیدهد که حکومت مرا برنمیتابد، پس چه چیزی را نشان میدهد؟! ظهور زنان به عنوان رهبر و فعال سیاسی، بهویژه در جوامع سنتی کشورهای خلیج فارس نظیر بحرین، شاید تنها برای معدودی از فمینیستهای لیبرال غربی که در گذشته بانوی اول پر زرقوبرقی چون سوزان مبارک را میستودند، و هنوز از بانوان اولی چون ملکه نور و شیخه سبیکه به عنوان نماد «اصلاحات» در حقوق زنان، پیشرفت و تجدد دفاع میکنند غافلگیرکننده باشد. این کنفرانس12 به بهترین شکل و از بهترین زوایا، مشکل گفتمان فمینیستی پیرامون زنان عرب را به تصویر کشید؛ بهویژه مشکل آن دسته از تصاویر و نمادهایی را که به درک غرب از آن «دیگری» شرقی شکل میدهند. معانی تلویحی این تصاویر در گذشته برای زنان عرب بسیار مخرب بوده است، چرا که در واقع موجب ترویج و مشروعیتبخشی به مظاهر و نمادهای حکومتی میشوند که مردم آنها را به روشهایی جدید پس زده و مختل کردهاند؛ به علاوه قوانین از بالا به پایین منتج از آنها نیز در جامعه رد شده است. برای ایجاد تعامل و مشارکت سازنده با جنوب، نشستهای اینچنینی، رسانهها، سازمانهای بینالمللی و سیاستگذارانی که معمولا با نهادهای رسمی و سازمانهای دولتی دارای نگاه متمایز طبقاتی و جنسیتی کار کردهاند باید تغییرات اجتماعی ریشهای به سوی گروههای محلی پراکنده و جمعیتهای غیررسمی را نیز در نظر گرفته و به رسمیت بشناسند. کسی با دلمشغولیها و نگرانیهای اصیل و واقعی مشکلی ندارد، اما خوف و رنج اخلاقی مصنوعی در مورد سرنوشت زنان عرب تنها به تثبیت همان نگرشهای طبقاتی و جنسیتی کمک میکند. به عنوان کسی که در میان بانوی اول و جناب دیپلمات گرفتار شده بود، امیدوارم که با این مقاله توانسته باشم تناقضات موجود و مشکلات ناشی از این دست تعاملات را به تصویر بکشم. 1.http://www.trustwomenconf.com/ 2.http://globalpublicsquare.blogs.cnn.com/2012/03/21/zakaria-did-the-arab-... 3.http://www.tunisia-live.net/2012/06/27/gallup-examines-post-revolutionar... 4.http://cup.columbia.edu/book/978-0-231-14384-4/can-the-subaltern-speak/e... 5.http://books.google.com.tr/books?id=7YHKK-7fJs0C&pg=PA81&lpg=PA81&dq=sab... 6.http://www.scribd.com/doc/20289028/Abu-Lughod-Do-Muslim-Woman-Really-Nee... 7.a. b. http://www.trust.org/trustlaw/blogs/the-word-on-women/bahraini-diplomat-... 8.http://www.bahrainwatch.org/PR 9.http://www.bahrainwatch.org/ 10.http://www.washingtonpost.com/blogs/worldviews/wp/2012/12/03/why-people-... 11.http://www.alwaqt.com/blog_art.php?baid=3921 12.http://www.trust.org/trustlaw/news/special-coverage/trust-women-conference/ Shehabi, Ala’a. “A Problematic Discourse: Who Speaks for Arab Women?” Opendemocracy.net, 17 December |