شماره مقاله: 1027

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article1027



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

فرصتی برای از دست دادن/ نسیما شریعت

جمعه30 شهریور 1386


روبرویم نشسته بود. قیافه ی ساده ای داشت ، صورتش بدون آرایش و سرتا پا مشکی پوشیده بود . بارها در این مسـیر دیده بودمش. همیشـــه در حال مطالعه رمان هایی بود که یا من قبلا ً خوانده بودم یا باید می خواندمشان : پاک کن ها ، در هزار تو ، جاودانگی ، پوست انداختن و ... . با توجه به سلیقه یکسانم با او اصلاً در مخیله ام نمی گنجید که فرم را امضا نکند . از طرف دیگر این اولین باری بود که حضور من و او با هم درون اتوبوس با همراه داشتن فرم امضا توام شده بود.
سرش را روی مجله ای خم کرده بود ، مجله ای که ماهیانه در حوزه زنان منتشر می شود . هر از چند گاهی سرم را بلند می کردم و به چشم هایش که تند تند مقاله ای را که من چند روز پیش خوانده بودم رج می زد ، نگاه می کردم .

فرم بیانیه را از کیفم درآوردم . روبروی کنار دستی ام درون اتوبوس نشسته بود . فاصله بین صندلی ها مرا دچار تردید کرده بود که چگونه باید باب صحبت را باز کنم . مجله بهانه خوبی بود و مقاله می توانست شروع خوبی برای یک مکالمه دو نفره باشد . اما فاصله مانع از آن می شد که شروع به صحبت کنم و بعد بحث را به کمپین یک میلیون امضاء بکشانم . از طرف دیگر مجله اخبار مربوط به دستگیری ها و احکام فعالان کمپین را نیز انعکاس داده بود ، و این مسئله از آن جهت که ممکن بود او آن مطالب را خوانده باشد و نسبت به امضا کردن فرم واکنش نشان دهد ، مرا می ترساند.
در هر ایستگاهی که اتوبوس توقف می کرد ، نگران به او نگاه می کردم که مبادا پیاده شود و من فرصت را از دست بدهم . بیانیه تا شده درون دست های عرق کرده ام بود .

زن روبرویی چشم دوخته بود به چشم های من ، گاهی هم روی مجله دختر سرک می کشید و بعد دوباره نگاهش سر می خورد روی صورت من ، که با نگرانی دختر را می پاییدم. نگاه های او مرا به شدت معذب کرده بود.
زن چادری بود و من از اینکه با شروع صحبت ، بخاطر فاصله ای که با دختر داشتم ناگهان بحث به جمع سرایت کند ، ( که من با توجه حوادث اخیر ترجیح می دادم این اتفاق نیافتد ) می ترسیدم.

بنابراین علاوه بر اینکه نگران پیاده شدن دختر و از دست دادن موقعیت بودم ، با خودم فکر می کردم که پیاده شدن زن در این شرایط تا چه اندازه برایم مفید خواهد بود ، من بلافاصله جای زن می نشستم و با دختر صحبت می کردم.
ایستگاه فرهنگ اتوبوس نگه داشت . ابتدا زن از جایش بلند شد و پشت سر او دختر ، که زن را صدا زد : "مامان صبر کن من بلیط ها را بدم."

مادر و دختر را از پشت شیشه اتوبوس دیدم . از اینکه به همین راحتی و بخاطر یک سوءظن ساده فرم را بدست دختر نداده بودم ، بسیار ناراحت و متاسف شدم . فرصتی که به راحتی از دست دادم.