|
در کوهستان / آرزو آزادیيكشنبه25 شهریور 1386 ساعت ده و نیم شب بود و من و شش نفر از دوستانم که سه ساعت ونیم راه رفته بودیم وارد یکی از کافه های درکه شدیم. دیر وقت بود و همگی ما از راهپیمایی زیاد، خسته بودیم. روی تخت هایی نشستیم که زیر یک درخت بید مجنون قرار داشتند. رو به رویمان آب نمای زیبایی قرار داشت و نسیم خنک و ملایمی هم صورتمان را نوازش می کرد. بهترین جایی بود که برای استراحت کوتاهی می توانستیم توقف کنیم. محیط فوق العاده آرامش بخش و زیبایی بود. چای نوشیدیم و با هم مشغول صحبت بودیم که من متوجه خانواده ی پرجمعیتی که روی تخت کنار ما نشسته بودند، شدم. بلافاصله به یاد دفترچه ها و برگه های کمپین افتادم که قبل از حرکت در کوله پشتی ام قرار داده بودم. به همراه سعید که او هم قبلاً در کارگاه آموزشی کمپین شرکت کرده و همیشه تعدادی برگه همراهش داشت، بلند شدیم و به سمت آنها رفتیم. سلام کردیم و اجازه خواستیم که وقتشان را برای لحظاتی بگیریم. خانواده مهربان، مودب و مطلعی بودند و چند دقیقه بیشتر طول نکشید که همگی شان برگه ها را امضا کردند. همیشه ازملاقات با چنین افراد آگاه و هوشیاری، احساس دلگرمی و امیدواری می کنم. در جمع آنها بیشتر از همه با خانم میانسالی صحبت کردم که به خوبی با قوانین موجود آشنا بود و آنها را به شدت تبعیض آمیز و غیر انسانی می دانست. البته یکی از آقایان همراهشان، چندان تمایلی به امضا کردن نداشتند. هر چقدر اصرار کردیم که با هم گفتگو کنیم تا مشخص شود که مشکل کجاست تمایلی به صحبت هم نداشتند، با این حال برگه را امضا کردند و من و سعید، جمع صمیمی خانوادگی آنها را با هفت امضا در برگه هایمان ترک کردیم و پیش دوستان خودمان برگشتیم. نیم ساعت بعد آماده شدیم که حرکت کنیم . وقتی از کنار تخت آنها عبور می کردیم که در کمال تعجب متوجه شدیم که هنوز به گفتگو در مورد حقوق زنان و کمپین مشغول هستند. همه افراد خانواده با آقایی که برگه را با اکراه امضا کرده بود، وارد بحث شده بودند. من هم تعجب کرده بودم و هم خوشحال بودم که کمپین، موضوع گفتگوی آنها بود. سعید نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت : « شاید وظیفه اصلی ما ایجاد همین بحث و گفتگوهاست. با ایجاد همین بحث هاست که می توانیم در ذهن افراد ایجاد سوال کنیم. سوالاتی که شاید هرگز به ذهنشان خطور نکرده باشد و شاید هم به ذهنشان رسیده ولی از ترس بی پاسخ ماندن سوالات، به آنها به طور جدی نیندیشیده اند تا جوابی برای آنها بیابند. به نظر من، اینکه دیگران را وادار کنیم که سوالاتی برای خودشان مطرح کنند خیلی از مواقع به همان اندازه ارزشمند است که بخواهیم به سوالات آنها جواب هایی که به ذهنمان می رسد را بدهیم.» |